• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تابوت زمان: در آرواره‌ی حنانه | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #41

-‌ بله مامان، دیروز باهاش آشنا شدم.
مامان نفسش می‌برد؛ این را از تکان سینه‌ای که احساس نمی‌کنم، متوجه می‌شوم. وحشت‌زده، ضربه‌ی آرامی به کمر مامان می‌زنم و با نگرانی می‌نالم:
-‌ مامان، تو رو خدا... چی شده؟
نفس مامان که بالا می‌آید، کمی آرام می‌گیرم اما نگرانی‌ام به جای خودش باقی می‌ماند. ای کاش می‌دانستم مشکل مامان چیست! ناگهانی چه شده؟
-‌ تا... تازه باهاش... آ... آشنا شدی؟!
-‌ بله!
مدتی در سکوت می‌گذرد؛ همان‌طور که کمر مامان را مالش می‌دهم، لرزش بدن مامان هم کمتر می‌شود. خودش هم برای آرام شدنش نفس‌های عمیقی می‌کشد که صدای بازدم‌هایش در گوشم می‌پیچد. رفته رفته می‌خواهم آرام بگیرم که این بار مامان با عصبانیت می‌غرد:
-‌ مرتیکه‌ی بی‌مسئولیت! هیچ وقت نفهمید بچه‌داری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #42
برخلاف چیزی که مامان گفت، به زودی پیدایش نشد! با نگرانی به ساعت مچی‌‌ای که مامان کنار تختم گذاشته، می‌نگرم؛ ساعتی که نشان می‌دهد، چهار و نیم عصر، به نگرانی‌ام دامن می‌زند. حتی می‌توانم بگویم مامان دیر هم کرده!
از آن جایی که اتاق ساعت دیواری نداشت، مامان ساعت مچی خودش را شب گذشته کنارم گذاشت؛ حتی با این که تلفن همراهم کنارم بود! مانده‌ام یعنی ساعت از دستش در رفته است؟ مامان بعضی مواقع به نحو غیرطبیعی‌ای بی‌حواس و سر به هوا می‌شود.
می‌خواهم تلفن همراهم را بردارم تا با مامان تماس بگیرم که...
-‌ بمیری ایرن! صبحش به من می‌گی می‌ری خونه مامانت، شبش خونه بابات تا پای مرگ می‌ری؟
لحن طلب‌کار و صدای آشنایش، سرم را بالا می‌کشد. به ژستی طلب‌کارانه، یک دستش را به کمرش زده است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #43
«من هیچ وقت دلداریت نمی‌دم! حقیقت رو می‌گم... دوست داری شخص ثالث باشم؟»
«تو منی! همین کافیه. شخص ثالت که نمی‌تونه درون من باشه؛ عجیب شدی!»
-‌ از فکر دیگه بیا بیرون، بزن به بدن، روشن شی!
با لبخند لیوان آب‌میوه را از دست مهرناز می‌گیرم. مهرناز هم بی‌دعوت و خودمانی روی تخت می‌پرد و کنارم می‌نشیند. آب آلبالو دوست دارم. در سکوت و با لذت لیوان را یک نفس می‌نوشم.
-‌ گفتم چرا رأیا اون‌جوری رم کرد! باید دیدن اون دیوانه هم برم!
چشم‌هایم درشت می‌شوند. لیوان یک‌بار مصرف را پایین می‌آورم. با تعجب زمزمه می‌کنم:
-‌ آقای شایگان؟!
-‌ خب...
مهرناز از چشم‌های مشکی درشت شده‌ام نگاه می‌دزدد. با لبخندی به صراحت اجباری، رویش را برمی‌گرداند. با انگشت اشاره کنار گونه‌اش را می‌خاراند. مشکوک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #44
ذوق‌زده و با خنده دست‌هایش را به هم می‌کوبد. این بار که نگاهم می‌کند، چشم‌هایش برق می‌زنند؛ برقی که به من می‌گوید ایرن! فاتحه‌ات خوانده است! مهرناز یک درصد هم از کارش پشیمان نشده و فکر اصلاح هم که اصلا و ابدا... دستی به پیشانی‌ام می‌کوبم؛ پناه بر خدا!
-‌ بگذریم... در جریان حال آقای شایگان هستی؟
مهرناز تک ابرویی بالا پرانده و با مکث کوتاهی، در حالی که با ژست متفکرانه‌ای لب کج کرده است، جواب می‌دهد:
-‌ قبل اومدن با عمو تماس گرفتم، دو سه ساعت پیش به زور از اتاق عمل اومده بیرون! کمرش که داغون شده، انگار تیکه‌های فلزی پایه میز هم توی کمرش رفته بودن، چندتاشون نزدیک نخاعش قرار گرفته بودن، برای همین یه کم حساس بوده و جراحیش طول کشیده، بعضی قسمت‌های شیشه توی کمرش تبدیل به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #45
مامان استارت می‌زند. ماشین حرکت می‌کند. برای مدتی، سکوتی سنگین حاکم است تا این که مامان می‌پرسد:
-‌ خونه دادیار چیزی داری که بخوای برداری؟
دادیار، نام بابا است. از فکر دیدن صحنه‌ی اتفاقات شب گذشته هم پشت می‌لرزانم. در حالی که دست‌هایم مشت‌ شده‌اند، ابرو درهم می‌کشم و با صورتی که از شدت بی‌میلی درهم رفته است، جواب می‌دهم:
-‌ الان نه... ترجیح می‌دم وقتی برم که تمیز شده باشه.
مامان لبخند دلگرم کننده‌ای می‌زند.
-‌ مشکلی نیست، بررسی صحنه تموم شده، فردا چند نفر رو برای تمیز کردنش می‌گیرم.
حرفش که تمام می‌شود، عصبی لب‌هایش را به بازی می‌گیرد. این عادت مامان را می‌شناسم. وقتی درونش آن‌قدر پر شده است که بی‌تاب باشد برای حرف زدن و نخواهد حرف بزند، مردد باشد، این کار را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #46
به گمانم خودم هم زیادی روی رفتار مامان حساس شده‌ام. بچه هم که بودم، رفتارهای مامان زیاد برایم سوال می‌شد؛ با این که پوشش کاملی داشت، اعتقادات محکمی که من را هم با آن‌ها تربیت و بزرگ کرد، نسبت به من مسائل را به شدت راحت‌تر و آزادتر می‌گرفت.
گذشته از مسائل اعتقادی، به عنوان یک آدم سربه‌هوا بود ولی در مقام مادر، وسواسی، دائم‌النگران و سخت‌گیر می‌شد، هنوز هم هست.‌.. سرم با یادآوری گذشته تیر می‌کشد. بهتر است کمی فکر نکرده، فقط دوشم را بگیرم و به سمت تخت‌خوابم بشتابم! خانه مامان هم اتاقی مخصوص خودم دارم.
با احتیاط لباس‌هایم را در می‌آورم و در سبد فیروزه‌ای مخصوص لباس‌های کثیف می‌اندازم.
دو روز وحشتناکی را از سر گذرانده‌ام. با این که در یک بیمارستان بودیم، نتوانستم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #47
نمی‌شود! دستم را از روی عصبانیت کف حمام می‌کوبم. نفس نفس می‌زنم. با ابروهای درهم رفته زمزمه می‌کنم:
- می‌خوای چی رو به صورتم بکوبی؟!
- ایرن!
با صدای داد ترسیده‌ی مامان، به خودم می‌لرزم. مامان! اصلا حواسم نبود. از روی زمین بلند می‌شوم و به سمت در خیز برمی‌دارم. بدون باز کردن در، می‌گویم:
-‌ بله مامان؟!
شاکی می‌گوید:
-‌ معلومه چی کار می‌کنی؟ چرا جواب نمی‌دادی؟ خوبی؟!
لحن مامان رفته رفته آرام‌تر و درمانده‌تر می‌شود؛ انگار بی‌حال‌تر شود...
-‌ جونم مامان؟ چیزی نیست، فقط کف دستم خیلی ظاهرش بد شده بود، جا خوردم.
مامان با صدای ملایمی‌ لب می‌زند:
-‌ جونت بی‌بلا، غصه نداره که! فدات بشم، بهتر که شدی، جراحی پلاستیک هم هست.
ای کاش همه‌ی هم و غمم جراحی پلاستیک می‌بود! و الان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #48
با صدای زنگ بی‌کلام تلفن همراهم، ابرو درهم می‌کشم و بی میل، به زحمت چشم‌ باز می‌کنم. گویا به هر مژه‌ام وزنه‌ای صد تنی بسته باشند، جان می‌دهم تا بازشان کنم؛ آن هم نه کامل، به حد رفع تکلیف! واقعا دلم می‌خواهد موهای پشت خطی ناشناس را بکنم.
شب گذشته به حد مرگ خوابم می‌آمد، منتها درگیری فکری امانم نمی‌داد. گوگل را زیر و رو کردم که آیا دلیل معقولی می‌شود برای ناگهانی سوختن، بریدن و تغییر شکل آسیب دست پیدا کرد یا نه... به گمانم آخرش نزدیک بود مسئولین گوگل شخصا برای انتقالم به تیمارستان دست بگیرند!
در نهایت هم به جایی نرسیدم؛ فقط غش کردم... با این وجود، با دیدن ساعت بالای صفحه تلفن همراه قالب تهی می‌کنم. چشم‌هایم گرد می‌شوند. ساعت سه ظهر است! پناه بر خدا! نه ساعتی است که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #49
فصل چهارم:
"محل شروع: جای پای خون"
«اولین تابوت شادی یه کارتن بود؛ یه کارتن که کوتاه‌تر از قدش بود اما ایرادی نداشت، چون دیگه نه زانوی شادی روی پاهاش بند بود و نه سر شادی روی گردنش!...»


وقتی مامان و مهرناز دم در خانه احوال‌پرسی می‌کنند، من هنوز با چشم‌های باباقوری گرد شده به خنجر سیاهی نگاه می‌کنم که مامان کف دستم گذاشته؛ انگار از یکی از آنلاین‌شاپ‌ها سفارش داده است. کوتاه و خوش‌دست است، تیغه‌اش آن‌چنان تیز هم به نظر نمی‌آید، غلافش را با طرح گل سرخ دوست دارم و در مجموع... چند ثانیه‌ی اول از کار مامان دهانم باز ماند.
هنوز نصیحت‌هایش در گوشم است!
- ایرن، مثل بچه‌ی آدم می‌ری و میای! جای خلوت نرو، هیچ جا تنها نشو، اگه کسی مشکوک به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
400
پسندها
1,186
امتیازها
7,113
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #50
نفسش بالا می‌آید؛ سرش را پایین می‌اندازد و پوفی می‌کند. به نظر خونسردی‌اش برگشته است. با لحن صمیمانه‌تری می‌پرسد:
- پس باید ایرن خانم باشی؟ خیلی بزرگ شدی.
اسم من را هم می‌داند؟ با تعجب که نگاهش می‌کنم، توضیح می‌دهد:
- وقتی بچه بودی دیدمت؛ خیلی وقته دیگه خبری از دادیار نداشتم.
پس آشنای قدیمی بابا است! لبخندی می‌زنم.
- خوشوقتم.
- کاری داشتی؟
به سمت گل‌های ادریسی آبی اشاره می‌کنم.
- یه دسته گل ادریسی می‌خوام.
پیرمرد سری به نشانه‌ی فهمیدن تکان می‌دهد. هر چند گفتم «خوشوقتم» اما واقعا او را نمی‌شناسم و دروغ چرا، نسبت به نامش کنجکاوم!
پیرمرد با صدایی بلند می‌گوید:
- سینا... سینا بابا جان یه دسته گل ادریسی آبی برای این خانم درست کن.
و بعد، یک پسر جوان حدودا بیست و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Raiya
عقب
بالا