- تاریخ ثبتنام
- 9/3/25
- ارسالیها
- 400
- پسندها
- 1,186
- امتیازها
- 7,113
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #41
- بله مامان، دیروز باهاش آشنا شدم.
مامان نفسش میبرد؛ این را از تکان سینهای که احساس نمیکنم، متوجه میشوم. وحشتزده، ضربهی آرامی به کمر مامان میزنم و با نگرانی مینالم:
- مامان، تو رو خدا... چی شده؟
نفس مامان که بالا میآید، کمی آرام میگیرم اما نگرانیام به جای خودش باقی میماند. ای کاش میدانستم مشکل مامان چیست! ناگهانی چه شده؟
- تا... تازه باهاش... آ... آشنا شدی؟!
- بله!
مدتی در سکوت میگذرد؛ همانطور که کمر مامان را مالش میدهم، لرزش بدن مامان هم کمتر میشود. خودش هم برای آرام شدنش نفسهای عمیقی میکشد که صدای بازدمهایش در گوشم میپیچد. رفته رفته میخواهم آرام بگیرم که این بار مامان با عصبانیت میغرد:
- مرتیکهی بیمسئولیت! هیچ وقت نفهمید بچهداری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.