• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 22
  • بازدیدها بازدیدها 401
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: میان دو پیام
نویسنده: بریسکا

مقدمه:
میان دو پیام
در این مکث کوتاه، احساسی جا می‌ماند که نه ارسال می‌شود و نه تمام. جایی میان نوشتن و پاک شدن، حقیقتی شکل می‌گیرد که هیچ نوتیفیکیشنی توان رساندنش را ندارد؛ حقیقتی که فقط در سکوتِ تازه‌کردنِ صفحه زنده می‌ماند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,526
پسندها
49,159
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

1000058681.webp

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
نوتیفیکیشنِ نرسیده

برای تو می‌نویسم؛
برای تویی که نبودنت،
از هر چیزی در این صفحه معلوم‌تر است؛

مثل نوتیفیکیشنی که هر بار چشم‌به‌راهش می‌مانی،
اما هیچ‌وقت نمی‌رسد.

چند روز است نیستی.
اما هنوز بی‌اختیار،
آخرین آنلاین بودنت را نگاه می‌کنم؛
انگار قرار است همان یک دقیقه،
همه‌چیز را تغییر دهد.

چند بار برایت نوشتم،
چند بار هم پاک کردم.

آخر مگر می‌شود تمام دلتنگی را
در چند خط کوتاه جا داد؟

عشق عجیبی است؛
نه دیده می‌شود،
نه صدایی دارد.

فقط هر شب،
آدم را آرام برمی‌گرداند
به همان صفحه،
همان گفت‌وگو،
همان انتظاری که هنوز تمام نشده است.

و من هنوز،
هر بار که صفحه را تازه می‌کنم،
فقط منتظر یک پیام نیستم...

منتظر توام.
بی‌صدا،
دور،
اما با همان احساسی که هنوز از بین نرفته است.
دوستت دارم.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
در مکثِ نبودنت

نبودنت،
شب را طولانی‌تر نکرده است؛
فقط باعث شده هر بار که گوشی را برمی‌دارم،
بی‌اختیار دنبال نام تو بگردم.

آدم به نبودن‌ها عادت می‌کند؛
اما به امیدِ تمام شدنشان، هرگز.

هنوز جایی میانِ ماندن و رفتن،
میانِ نوشتن و نفرستادن،
برای تو گوشه‌ای نگه داشته‌ام؛
جایی که کسی از آن خبر ندارد،
اما من هر روز از کنارش عبور می‌کنم.

گاهی با خودم فکر می‌کنم
اگر همین حالا پیامی از تو برسد،
شاید تمام این روزهای دوری
فقط شبیه یک خواب طولانی به نظر برسند.

اما می‌دانم بعضی فاصله‌ها
با یک پیام از بین نمی‌روند؛
فقط برای چند لحظه آرام می‌گیرند.

اگر شبی بی‌دلیل یادت افتادم،
تعجب نکن...

بعضی دلتنگی‌ها
در فاصلهٔ کوتاهی میان دو پیام زندگی می‌کنند؛
جایی که هیچ‌کس نمی‌بیند،
اما قلب هنوز آنجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
وقتی پیامت رسید

دیگر اسمت را هر روز نمی‌نویسم.
عکست را مثل قبل نگاه نمی‌کنم.
آهنگ‌هایت را برای زنده کردن خاطره‌ها گوش نمی‌دهم.

نه از قهر،
نه از دل‌زدگی...

فقط یک روز فهمیدم
آن‌قدر خودم را میانِ انتظارِ تو گم کرده بودم
که روزهایم به آمدن و رفتنت وابسته شده بود.

همه‌چیز را آرام گذاشته‌ام سرِ جای خودش؛
مثل کتابی که بعد از سال‌ها دوباره ورقش می‌زنی
و می‌فهمی بعضی پایان‌ها
همان چیزی نیستند که روز اول تصور می‌کردی.

دیگر آن آدمِ قبل نیستم.
شاید هنوز گاهی یادت بیفتم،
اما آن‌قدر یاد گرفته‌ام خودم را پیدا کنم
که شب‌ها را بی‌انتظارِ تو صبح کنم
و روزها را بدون جست‌وجوی نشانه‌ای از تو بگذرانم.

فقط گاهی،
در سکوتی بی‌دلیل،
حس می‌کنم چیزی در من آرام نفس می‌کشد؛

نه تو...
تکه‌ای از خودم
که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
میانِ رسیدن و نرسیدن

دیگر عجله‌ای ندارم.
نه برای پیام،
نه برای آمدن،
نه برای هیچ رسیدنی که قرار باشد آرامشم را به آن گره بزنم.

صفحه را باز می‌کنم،
اما دیگر مثل قبل نیست؛
دیگر آن دل‌تپیدنِ بی‌قرار همراهش نیست.

فقط نگاهی کوتاه می‌اندازم
و می‌گذارم جهان،
راه خودش را برود.

تو هنوز جایی
در گوشه‌ای آرام از ذهنم هستی؛
نه مثل زخمی تازه،
نه مثل خاطره‌ای که هنوز بسوزاند...

مثل ردِ نوری
که از پنجره گذشته
و روی دیوار مانده است.

من یاد گرفته‌ام
میانِ رسیدن و نرسیدن،
خانه‌ای برای خودم بسازم؛

خانه‌ای که سقفش
به پیام‌های نیمه‌کاره بند نباشد.

و راستش را بخواهی،
گاهی فکر می‌کنم
اگر دیگر پیامی هم ندهی،
دنیای من مثل قبل فرو نمی‌ریزد.

نه از دلخوری...
از اینکه بالاخره یاد گرفته‌ام
زندگی را فقط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
دلتنگیِ بی‌صدا

گاهی دلتنگی،
درست وقتی سر می‌رسد
که آدم فکر می‌کند از انتظار عبور کرده است.

نه پیام می‌خواهد،
نه نشانی،
نه حتی خاطره‌ای واضح.

فقط گوشه‌ای از دل می‌نشیند
و بی‌آنکه حرفی بزند،
آدم را برای لحظه‌ای
به چیزی که پشت سر گذاشته، برمی‌گرداند.

من این روزها
یاد گرفته‌ام آرام باشم.

دیگر صفحه را با امیدِ آمدنت باز نمی‌کنم؛
دیگر تمام روزم
به یک پیام کوتاه وابسته نیست.

اما درست وقتی فکر می‌کردم
همه‌چیز آرام گرفته است،
پیامت آمد.

یک سلام کوتاه...
و یک گل.
همین.

نه توضیحی،
نه حرفی از دلتنگی،
نه جمله‌ای که بگوید
چرا این‌همه وقت نبودی.

فقط یک گل بود؛
اما همان یک نشانه،
برای لحظه‌ای چیزی را بیدار کرد
که عقلم مدت‌ها بود
آرام نگه داشته بود.

لبخند زدم.
نه چون همه‌چیز دوباره شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
پیامی که دیر رسید

گاهی یک پیام،
نه برای برگشتن می‌آید،
نه برای تمام کردن...

می‌آید تا به تو نشان دهد
در تمام این سکوت‌ها،
چقدر از کسی که روزی دوستش داشتی
فاصله گرفته‌ای.

من جواب دادم.
نه برای اینکه چیزی را ثابت کنم،
نه برای اینکه دوباره راهی باز کنم؛

فقط چون دیگر توانِ ماندن
در جایی میانِ امید و ترس را نداشتم.

نوشتم:
«از من دور باش.»
فکر می‌کردم این جمله،
مثل دری سنگین باشد
که میان ما بسته می‌شود
و همه‌چیز را آرام خاموش می‌کند.

اما همان لحظه که فرستادمش،
چیزی درونم لرزید.
نه از پشیمانی...
نه از اینکه تصمیمم اشتباه بود؛

از فهمیدنِ یک حقیقت سخت.
اینکه هنوز دوستش دارم،
اما عشق،
وقتی آدم در آن دیده نمی‌شود،
به‌تنهایی نمی‌تواند همه‌چیز را نگه دارد.

پیامت
نه امید آورد،
نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
اشکی که از دو طرف می‌کِشد

عجیب است...
آدم فکر می‌کند
بعد از آن‌همه فاصله،
بعد از آن‌همه سکوت،
دیگر چیزی درونش توانِ شکستن ندارد.

اما وقتی گفت:
«این حرف آخرت...»
چیزی در من آرام خاموش شد.
نه بلند،
نه نمایشی...
یک خاموشیِ عمیق؛
از همان‌هایی که
آدم را بی‌صدا تا جانش می‌سوزاند.

اشک‌هایم بی‌اجازه آمدند.
نه از ضعف،
نه فقط از دلتنگی...
از فهمیدنِ یک حقیقت سخت؛

اینکه گاهی حقیقت،
از هر خداحافظی‌ای سنگین‌تر است.

وقتی پیام‌ها را حذف کرد،
انگار بخشی از سال‌هایی را که در دلم نگه داشته بودم،
یک‌باره از دست دادم.

برای او گریه کردم؛
برای کسی که هنوز دوستش دارم
اما دیگر نمی‌دانم چگونه باید دوستش داشته باشم.

برای عشقی که هنوز در قلبم زنده است،
اما شاید دیگر جای ماندن ندارد.

و برای خودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
429
پسندها
2,178
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
گریه‌ای که از ژرفای روحم بالا می‌زند

گریه‌ام تمام نمی‌شود.
هر بار که فکر می‌کنم آرام گرفته‌ام،
راهش را از جایی عمیق‌تر پیدا می‌کند
و دوباره روی صورتم می‌ریزد.

ذهنم آرام می‌گوید:
«باید عبور کنی.»
می‌گوید این عشق،
دیگر آن آرامشی را که روزی داشت، ندارد؛
شاید دیگر سهم من نیست.

اما روحم...
روحم هنوز حرف دیگری دارد.
آرام، بی‌صدا،
اما آن‌قدر واقعی
که نمی‌توانم نادیده‌اش بگیرم.

بعضی عشق‌ها
با یک خداحافظی تمام نمی‌شوند؛
جایی دور از چشم دیگران،
در گوشه‌ای از وجود آدم می‌مانند.

و من میانِ دو صدا ایستاده‌ام؛
میانِ عقلی که می‌خواهد نجاتم دهد
و قلبی که هنوز راهش را به سمت او پیدا می‌کند.

گاهی آدم
نه توانِ برگشتن دارد،
نه قدرتِ عبور کامل.

فقط میانِ دانستن و خواستن می‌ماند.
من هنوز در همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا