• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 423
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: میان دو پیام
نویسنده: بریسکا

میان دو پیام
در این مکث کوتاه، احساسی جا می‌ماند؛ احساسی که نه ارسال می‌شود و نه تمام. جایی میان نوشتن و پاک شدن، حقیقتی شکل می‌گیرد؛ حقیقتی که هیچ نوتیفیکیشنی توان رساندنش را ندارد. حقیقتی که فقط در سکوتِ تازه‌کردنِ صفحه زنده می‌ماند.
.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,527
پسندها
49,162
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

1000058681.webp

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
نوتیفیکیشن نرسیده

برای تو می‌نویسم؛
برای تویی که نبودنت،
بیشتر از هر نشانه‌ای در این صفحه پیداست.

مثل نوتیفیکیشنی که چشم‌به‌راهش می‌مانی،
اما هر بار، فقط سکوتِ صفحه نصیبت می‌شود.

چند روز است نیستی.
اما هنوز بی‌اختیار،
آخرین آنلاین بودنت را نگاه می‌کنم؛
انگار همان یک دقیقه،
هنوز می‌تواند چیزی را تغییر دهد.

چند بار برایت نوشتم،
چند بار هم پاک کردم.
مگر می‌شود تمام دلتنگی را
در چند خط کوتاه جا داد؟

عشق گاهی همین است؛
نه در دیده شدن،
نه در شنیده شدن؛
فقط در لحظه‌ای که آدم دوباره به همان صفحه برمی‌گردد،
به همان گفت‌وگو،
به همان انتظاری که هنوز تمام نشده است.

و من هنوز،
هر بار که صفحه را تازه می‌کنم،
منتظر یک پیام نیستم...
منتظر توام.
بی‌صدا،
دور،
اما با احساسی که هنوز راه برگشتش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
در مکثِ نبودنت

نبودنت،
شب را طولانی‌تر نکرده است؛
فقط بعضی لحظه‌ها را
بی‌دلیل به مکث واداشته است.

آدم به نبودن‌ها عادت می‌کند؛
اما به جای خالیِ کسی
که زمانی بخشی از روزهایش بوده،
نه همیشه.

هنوز میانِ گفتن و نگفتن،
گوشه‌ای از دلم
نام تو را آرام نگه داشته است؛
بی‌هیاهو،
بی‌انتظار.

گاهی فکر می‌کنم
اگر همین حالا نشانی از تو برسد،
شاید فقط برای چند لحظه
دلم آرام‌تر بتپد.

اما خوب می‌دانم
بعضی فاصله‌ها
با یک پیام از میان نمی‌روند.

فقط برای لحظه‌ای
فراموش می‌کنند که فاصله‌اند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
وقتی پیامت رسید

دیگر اسمت را هر روز نمی‌نویسم.
عکست را مثل قبل نگاه نمی‌کنم.
آهنگ‌هایت را برای زنده کردن خاطره‌ها گوش نمی‌دهم.

نه از قهر،
نه از دل‌زدگی...

فقط یک روز فهمیدم
آن‌قدر میانِ انتظارِ تو گم شده بودم
که روزهایم به آمدن و رفتنت وابسته شده بود.

آرام‌آرام همه‌چیز را سرِ جای خودش گذاشتم؛
مثل کتابی که بعد از سال‌ها دوباره ورقش می‌زنی
و می‌فهمی بعضی پایان‌ها
همان چیزی نیستند که روز اول تصور می‌کردی.

دیگر آن آدمِ قبل نیستم.
شاید هنوز گاهی یادت بیفتم،
اما یاد گرفته‌ام خودم را میانِ نبودنِ کسی گم نکنم.

شب‌ها را بدون انتظار صبح کنم،
و روزها را بدون جست‌وجوی نشانه‌ای از تو بگذرانم.

فقط گاهی،
در سکوتی بی‌دلیل،
حس می‌کنم چیزی در من دوباره زنده شده است؛

نه تو...
بخشی از خودم
که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
دلتنگیِ بی‌صدا

گاهی دلتنگی، درست همان لحظه برمی‌گردد که خیال می‌کنی از انتظار گذشته‌ای.

بی‌صدا می‌آید؛
نه نشانی می‌خواهد،
نه خاطره‌ای را پیش چشمت زنده می‌کند.

فقط آرام، گوشه‌ای از دلت می‌نشیند؛
جایی که مدت‌ها خیال می‌کردی دیگر کسی راهش را بلد نیست.

من این روزها یاد گرفته‌ام آرام باشم.
دیگر صفحه را با امیدِ آمدنت باز نمی‌کنم؛
دیگر تمام روزم به یک پیام کوتاه گره نخورده است.

اما درست وقتی فکر می‌کردم همه‌چیز به سکوتی آرام رسیده،
پیامت آمد.

فقط یک «سلام»...
و یک گل.
نه توضیحی،
نه گله‌ای،
نه حتی جمله‌ای که بگوید این همه وقت کجا بوده‌ای.

فقط همان یک نشانه...
و عجیب بود که همان، برای لحظه‌ای چیزی را بیدار کرد که عقلم مدت‌ها بود آرام نگهش داشته بود.

لبخند زدم.
نه چون همه‌چیز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
میانِ رسیدن و نرسیدن

دیگر عجله‌ای ندارم؛
نه برای پیامی که دیر برسد،
نه برای آمدنی که تمام آرامشم را به آن بسپارم.

صفحه را باز می‌کنم،
اما دیگر آن انتظارِ بی‌قرارِ گذشته همراهش نیست.

فقط نگاهی کوتاه می‌اندازم
و می‌گذارم جهان،
راه خودش را برود.

تو هنوز جایی
در گوشه‌ای آرام از ذهنم هستی؛

نه زخمی تازه،
نه خاطره‌ای که هنوز بسوزاند...

شبیه نوری که از پنجره گذشته
و ردّش برای لحظه‌ای روی دیوار مانده است.

من یاد گرفته‌ام
میانِ رسیدن و نرسیدن،
جایی برای خودم بسازم؛

جایی که سقفش
به انتظارِ هیچ پیامی وابسته نباشد.

و راستش را بخواهی،
گاهی فکر می‌کنم
اگر دیگر نشانی از تو نرسد،
دنیای من مثل گذشته فرو نمی‌ریزد.

نه از دلخوری...
از اینکه بالاخره فهمیده‌ام
زندگی را نمی‌شود در یک انتظار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
پیامی که دیر رسید

گاهی یک پیام،
نه برای برگشتن می‌آید،
نه برای تمام کردن...

می‌آید تا به تو نشان دهد
در تمام این سکوت‌ها،
چقدر از کسی که روزی دوستش داشتی
فاصله گرفته‌ای.

من جواب دادم.
این بار سکوت،
چیزی را عوض نمی‌کرد.

نوشتم:
«از من دور باش.»

فکر می‌کردم این جمله،
مثل دری سنگین باشد
که میان ما بسته می‌شود
و همه‌چیز را آرام خاموش می‌کند.

اما همان لحظه که فرستادمش،
چیزی درونم لرزید.

نه از پشیمانی...
نه از اینکه تصمیمم اشتباه بود.

از فهمیدنِ حقیقتی که مدت‌ها از آن فرار می‌کردم.
اینکه هنوز دوستت دارم؛

اما عشق،
وقتی آدم در آن دیده نمی‌شود،
به‌تنهایی نمی‌تواند همه‌چیز را نگه دارد.

پیامت،
نه امید آورد،
نه اندوه...

فقط آینه‌ای شد
که نشانم داد
هنوز راهی مانده است؛

راهی تا روزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
اشکی که از دو طرف می‌کِشد

عجیب است...
آدم خیال می‌کند
بعد از آن‌همه فاصله،
بعد از آن‌همه سکوت،
دیگر چیزی درونش توانِ شکستن ندارد.

اما وقتی نوشتی:
«این حرف آخرت...»

چیزی در من خاموش شد.
نه با صدا...
نه با هیاهو...

فقط نوری که آرام
از اتاقی دور بیرون برود
و دیگر برنگردد.

اشک‌هایم بی‌اجازه آمدند.
نه از ضعف...
از فهمیدنِ حقیقتی که همیشه از آن فرار کرده بودم.

وقتی پیام‌ها را حذف کردی،
انگار بخشی از سال‌های زندگی‌ام
بی‌آنکه فرصتِ خداحافظی داشته باشند،
از میان رفتند.

برای تو گریه کردم...
برای کسی که هنوز دوستش دارم،
اما دیگر نمی‌دانم چگونه باید دوستش داشت.

و برای خودم...
برای آدمی که میانِ دوست داشتن
و نجات دادنِ خودش،
راهی پیدا نمی‌کند.

این درد عجیبی است...
اینکه دلت
همان آغوشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
422
پسندها
2,179
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
حرف‌هایی که دیگر باور نمی‌کردم

بعد از آن همه رفتن و برگشتن،
دیگر هیچ جمله‌ای به‌سادگی راهش را به قلبم پیدا نمی‌کرد.

نه اینکه دیگر احساسی نداشتم؛
فقط یاد گرفته بودم
قبل از باور کردن، کمی مکث کنم.

این بار که برگشتی،
حرف‌هایت همان چیزهایی بود
که روزی می‌توانست آرامم کند.

اما عجیب بود...
همان جمله‌هایی که زمانی لبخند روی صورتم می‌آوردند،
حالا همراه خودشان یک سؤال داشتند:
«این بار... تا کی؟»

من به فاصله‌ها عادت کرده بودم؛
به سکوت‌هایی که دلیلشان را نمی‌دانستم،
به روزهایی که نمی‌فهمیدم پشت رفتنت چه گذشته است.

شاید سخت‌ترین بخشِ دوست داشتن تو همین بود؛

وقتی برگشتی،
دلم هنوز تو را می‌خواست،
اما اعتمادم دیگر مثل گذشته همراه دلم نیامد.

هر بار که قلبم می‌خواست
بی‌محابا به سمتت برود،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا