• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموع دلنوشته میان دو پیام | بریسکا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع briska
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها بازدیدها 384
  • کاربران تگ شده هیچ

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام مجموعه: میان دو پیام
نویسنده: بریسکا

مقدمه:
میان دو پیام
در این مکث کوتاه، احساسی جا می‌ماند که نه ارسال می‌شود و نه تمام. جایی میان نوشتن و پاک شدن، حقیقتی شکل می‌گیرد که هیچ نوتیفیکیشنی توان رساندنش را ندارد؛ حقیقتی که فقط در سکوتِ تازه‌کردنِ صفحه زنده می‌ماند.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,524
پسندها
49,145
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • مدیرکل
  • #2
•| بسم رب القلم |•
آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند...

1000058681.webp

نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
***

قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"
پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Eccedentesiast

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #3
نوتیفیکیشنِ نرسیده

برای تو می‌نویسم؛
برای تویی که نبودنت
از هر چیزی توی این صفحه معلوم‌تر است؛
مثل نوتیفیکیشنی
که هر بار منتظرش می‌شوی
و هیچ‌وقت نمی‌آید.


چند روز است نیستی.
اما هنوز ناخودآگاه
آخرین آنلاین بودنت را نگاه می‌کنم؛
انگار قرار است
همان یک دقیقه،
همه‌چیز را عوض کند.


چند بار برایت نوشتم.
چند بار هم پاکش کردم.
آخر مگر می‌شود دلتنگی را
در چند خط جا داد؟


عشق عجیبی است؛
نه کسی می‌فهمد،
نه صدایی دارد.
فقط هر شب،
آدم را می‌کشاند سمت همان صفحه،
همان گفت‌وگو،
همان انتظار.


و من هنوز،
هر بار صفحه را تازه می‌کنم،
بیشتر از اینکه منتظر یک پیام باشم،
منتظر توام.


بی‌صدا...
دوستت دارم.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #4
در مکثِ نبودنت

نبودنت،
شب را طولانی‌تر نکرده؛
فقط کاری کرده است
هر بار که گوشی را برمی‌دارم،
بی‌اختیار دنبال نام تو بگردم.

عجیب است...
آدم به نبودن هم عادت می‌کند،
اما به امیدِ تمام شدنش، هرگز.

گاهی فکر می‌کنم
اگر همین حالا پیامی از تو برسد،
تمام این روزها
انگار فقط یک سوءتفاهمِ طولانی بوده‌اند.

من هنوز
میان نوشتن و نفرستادن،
جایی برای تو نگه داشته‌ام؛
جایی که هیچ‌کس آن را نمی‌بیند،
اما هر روز از کنارش رد می‌شوم.

اگر شبی
بی‌دلیل یادت افتادم،
تعجب نکن...
بعضی دلتنگی‌ها
درست در همان فاصله‌ای زندگی می‌کنند
که میان دو پیام می‌گذرد.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #5
وقتی پیامت رسید

دیگر اسمت را نمی‌نویسم.
عکست را نگاه نمی‌کنم.
آهنگ‌هایت را گوش نمی‌دهم.

نه از قهر،
نه از دل‌زدگی؛
فقط یک روز فهمیدم
آن‌قدر خودم را فراموش کرده بودم
که روزهایم
به آمدن و نرفتنِ تو گره خورده بود.

همه‌چیز را گذاشته‌ام سرِ جای خودش؛
مثل کتابی که بعد از سال‌ها
می‌فهمی پایانش را اشتباه خوانده‌ای
و آرام می‌بندی‌اش.

فراموشت کرده‌ام؛
شاید نه کامل،
اما آن‌قدر که
شب‌ها را بی‌نامت صبح کنم
و روزها را بی‌ردت راه بروم.

فقط گاهی،
در سکوتی بی‌دلیل،
حس می‌کنم چیزی در من
آهسته نفس می‌کشد؛
نه تو،
تکه‌ای از خودم
که یاد گرفته
دوباره زندگی کند.

تا این‌که یک روز،
پیامت رسید.

فقط دو کلمه بود:
«دوستت دارم.»

لبخند زدم.
نه برای برگشتن،
نه برای از نو شروع کردن.

گوشی را آرام کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #6
میانِ رسیدن و نرسیدن

دیگر عجله‌ای ندارم.
نه برای پیام،
نه برای آمدن،
نه برای هیچ رسیدنی
که قرار باشد آرامشم
به آن گره بخورد.

صفحه را باز می‌کنم،
اما نه مثل قبل؛
نه با آن دل‌تپیدنِ بی‌قرار.
فقط نگاهی کوتاه می‌اندازم
و می‌گذارم جهان
راه خودش را برود.

تو هنوز جایی
در گوشهٔ آرامی از ذهنم هستی؛
نه مثل زخمی تازه،
نه مثل خاطره‌ای که بسوزاند؛
مثل ردِ نوری
که از پنجره گذشته
و روی دیوار مانده است.

من یاد گرفته‌ام
میانِ رسیدن و نرسیدن
خانه‌ای بسازم
که سقفش
به پیام‌های نیمه‌کاره بند نباشد.

و راستش را بخواهی،
گاهی فکر می‌کنم
اگر دیگر پیامی هم ندهی،
چیزی از آرامشم کم نمی‌شود.

نه از دلخوری؛
از این‌که بالاخره
زندگی
راهش را به دلم پیدا کرده است.

و اگر روزی
باز هم نامم را صدا زدی،
می‌شنوم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #7
دلتنگیِ بی‌صدا

گاهی دلتنگی
بعد از تمام شدنِ انتظار می‌آید.
نه پیام می‌خواهد،
نه نشانی،
نه حتی خاطره‌ای روشن.

فقط
گوشه‌ای از دل می‌نشیند
و بی‌آن‌که حرفی بزند،
آدم را برای لحظه‌ای
به چیزی که پشت سر گذاشته، برمی‌گرداند.

من این روزها
یاد گرفته‌ام آرام باشم؛
دیگر صفحه را با امیدِ آمدنت باز نمی‌کنم،
دیگر تمام روزم
به یک پیام کوتاه گره نمی‌خورد.

اما درست وقتی فکر می‌کردم
همه‌چیز آرام گرفته،
پیامت آمد.
یک سلام کوتاه
و یک گل.
همین.

نه توضیحی،
نه حرفی از دلتنگی،
نه جمله‌ای که بگوید
چرا این‌همه وقت نبودی.

فقط یک گل بود؛
اما همان کافی بود
تا قلبم برای لحظه‌ای چیزی را به یاد بیاورد
که عقلم مدت‌ها بود با آن کنار آمده بود.

لبخند زدم.
نه چون همه‌چیز دوباره شروع شده بود،
نه چون راه برگشت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #8
پیامی که دیر رسید

گاهی یک پیام
نه برای آشتی می‌آید،
نه برای پایان؛
می‌آید تا نشان بدهد
چقدر در سکوتِ خودت
از کسی که دوستش داشتی، فاصله گرفته‌ای.

من جواب دادم.
نه برای اینکه چیزی را ثابت کنم،
نه برای اینکه برگردانمش؛
فقط چون دیگر توانِ نگه داشتنِ
آن نیمه‌دوستیِ نیمه‌عشقی را نداشتم.

نوشتم:
«از من دور باش.»
فکر می‌کردم
این جمله
مثل دری سنگین باشد
که بین ما بسته می‌شود
و همه‌چیز را آرام خاموش می‌کند.

اما همان لحظه که فرستادمش،
چیزی در دلم تکان خورد؛
نه از دلتنگی،
نه از پشیمانی؛
از فهمیدن.

فهمیدنِ این‌که
دوستش دارم،
اما عشق
وقتی آدم در آن دیده نمی‌شود،
به‌تنهایی کافی نیست.

پیامت
نه امید آورد،
نه اندوه؛
فقط آینه‌ای شد
که نشانم داد
هنوز راهی مانده
تا روزی برسد که
آمدن و رفتنت
مرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #9
اشکی که از دو طرف می‌کِشد

عجیب است...
آدم فکر می‌کند
بعد از آن‌همه فاصله،
بعد از آن‌همه سکوت،
دیگر چیزی درونش نمی‌شکند.

اما وقتی گفت:
«این حرف آخرت...»
صدایی در من خاموش شد.

نه بلند،
نه نمایشی؛
یک خاموشیِ آرام
از همان‌هایی که
آدم را تا عمق جان می‌سوزاند.

اشک‌هایم
بی‌اجازه آمدند.
نه از ضعف،
نه فقط از دلتنگی؛
از این‌که فهمیدم
گاهی حقیقت
از هر خداحافظی‌ای سنگین‌تر است.

وقتی پیام‌ها را حذف کرد،
انگار چیزی را که سال‌ها
در دلم نگه داشته بودم،
یک‌باره از دست دادم.

برای او گریه کردم؛
برای کسی که هنوز دوستش دارم
و نمی‌توانم داشته باشم.

برای عشقی که
هم می‌خواهمش،
هم می‌دانم
دیگر جای ماندن ندارد.

برای خودم؛
که میان این دو خواستن گیر کرده‌ام؛
مثل نخِ نازکی
میان دو دستِ بی‌رحم.

این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska

briska

کاربر انجمن
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
6/8/20
ارسالی‌ها
428
پسندها
2,176
امتیازها
12,213
مدال‌ها
12
  • نویسنده موضوع
  • #10
گریه‌ای که از ژرفای روحم بالا می‌زند

گریه‌ام
تمام نمی‌شود.
هرچه بیشتر
چشم‌هایم را می‌بندم،
راهش را
از جایی عمیق‌تر پیدا می‌کند
و روی صورتم می‌ریزد.

ذهنم می‌گوید:
«باید عبور کنی.»
می‌گوید
این عشق
دیگر آرامش ندارد،
شاید سهم من نیست.

اما روحم
حرف دیگری می‌زند؛
آرام، بی‌صدا،
اما آن‌قدر واقعی
که نمی‌توانم نادیده‌اش بگیرم.

روحم هنوز عاشق است؛
نه از آن عشق‌هایی
که با یک خداحافظی خاموش شوند،
از آن عشق‌هایی
که جایی عمیق
در وجود آدم می‌مانند.

و من
میان این دو صدا مانده‌ام؛
میان عقلی
که می‌خواهد نجاتم دهد
و دلی
که هنوز به سمت او می‌رود.

عجیب است...
آدم گاهی
نه می‌خواهد برگردد،
نه می‌تواند عبور کند.
فقط می‌ماند
میانِ دانستن و خواستن.

من هنوز
در همین میانم؛
با عشقی که عقلم نمی‌پذیرد
و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : briska
عقب
بالا