• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان آخرین ناتراز | فرشته رحمانی کاربر انجمن یک رمان

تا اینجای رمان، بنظرتون روند قصه چطور بوده؟

  • خوب

    رای 0 0.0%
  • متوسط

    رای 0 0.0%
  • ضعیف

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    2

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
آخرین ناتراز
نام نویسنده:
فرشته رحمانی
ژانر رمان:
فانتزی، معمایی، عاشقانه
کد رمان: 5760
ناظر رمان: @miss_marynovel


بنام خدا

خلاصه رمان:
در آن سویِ پرده‌ی هستی، جایی که تعادل، تنها قانونِ ناگفته است، «لومین» و ترازویش حضور دارند. سایه‌ای که قرن‌ها در کمینِ لغزشِ ترازو نشسته، و با حکمِ خاموشِ خود، آن‌هایی را که نباید زاده می‌شدند از صفحهٔ روزگار پاک می‌کند؛ موجوداتی که از ریشه‌های ممنوعه‌ی فرشته، اهریمن و انسان جوانه زده‌اند.

اما این بار… حکمی صادر نمی‌شود. ترازوی لومین، سنگین و ناآشنا، بی‌حرکت مانده است. زیرا «اِلِنه» آن ناترازیِ کوچک، آن لرزشِ ناچیز، هیچ وزنی در کفه‌هایش ندارد. و همین «هیچ»، آغازِ وهمی است که جهان را در آستانه‌ی فروپاشی قرار می‌دهد.
 
آخرین ویرایش

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,971
پسندها
26,854
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #3
فصل اول: گرانشِ غریبه

النه
خدای من، دیگر بریده‌ام. از سر و کله زدن با این بچه‌ی تخس واقعاً خسته شده‌ام. نمی‌فهمم یک موجودِ سه وجبی از کجا این‌همه انرژی برای خراب کردنِ روزِ من می‌آورد؟ با آن چشم‌های سیاه و پر از شیطنتش به من خیره شده و منتظرِ کوچک‌ترین حرکت از سمتِ من است تا آن دهانِ کوچولوی لعنتی‌اش را باز کند و حنجره‌اش را به جیغ‌های پیاپی مزین کند.
از عصبانیت دست‌هایم را مشت می‌کنم و لبخندی مصنوعی و نصفه‌نیمه می‌زنم. در دلم مدام به مریم فحش می‌دهم که این بمب ساعتی را در خانه‌ی من جا گذاشته و رفته است.
من از بچه‌ها متنفرم؛ نه از آن تنفرهای معمولی و گذرا، از آن‌هایی که ریشه در یک ترسِ قدیمی و کهنه دارد. آن‌ها برای من شبیهِ آینه‌های کوچکی هستند که بی‌دفاعیِ سال‌های دورِ خودم را مستقیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #4
زیر لب غریدم:
- بسه دیگه... هر کی هستی، برو پیِ کارت!
نمی‌دانستم مخاطبم کیست. فقط حس می‌کردم حضورش مثل یک «گرانشِ غریبه» است که دارد توازنِ زندگیِ کوچک و درب‌وداغانِ من را به هم می‌زند.
حضورِ موجودی که انگار به این جهان تعلق نداشت، اما جوری به فضای خانه‌ی من گره خورده بود که انگار صاحبِ اصلیِ تمامِ این اکسیژن‌ها اوست.
بچه ناگهان ساکت شد. نه اینکه آرام شده باشد، نه؛ جوری خشکش زد که انگار او هم متوجه آن «سنگینیِ» غریب شده بود.
چشمانِ سیاهش به نقطه‌ای در خلاء خیره ماند و من، لرزان‌تر از قبل، حس کردم آن نگاهِ نامرئی دارد مستقیم به روحم نفوذ می‌کند.
چیزی در آن گوشه‌ی تاریک بود که سالها نظاره گر کوچکترین اعمالم بوده است.
نمی دانستم چیست و از کدام جهنم دره ای پایش به زندگی ام باز شده اما همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #5
فصل دوم: گسستِ زمان

صدایِ زمزمه‌اش شبیه به برخوردِ دو تکه سنگِ سرد است. کلماتش در گوشم طنین نمی‌اندازد، بلکه مستقیم در استخوان‌هایم می‌لرزد. «ناترازِ کوچک...»

این کلمه مثل جرقه در انبارِ باروت است. تمامِ سال‌هایی که سعی کرده‌ام عادی باشم، تمامِ لحظاتی که مشتم را گره کرده‌ام تا لیوانی جابه‌جا نشود یا چراغی نشکند، ناگهان در گلویم جمع می‌شود.

ترس جایش را به یک خشمِ کور و غریزی می‌دهد؛ خشمی که از اعماقِ آن دی‌ان‌ایِ عجیب‌الخلقه‌ام بیرون می‌زند.

دستم را از لبه‌ی مبل رها می‌کنم و با تمامِ وجود به سمتِ آن تاریکیِ مطلقِ گوشه‌ی اتاق هجوم می‌برم. جیغ نمی‌زنم؛ صدایی ندارم. فقط می‌خواهم آن حضورِ نامرئی را لمس کنم، می‌خواهم یقه‌ی این موجود را بگیرم و بپرسم به چه حقی بیست سال زندگیِ مرا با حضور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #6
فصل سوم: گزارشِ ناتمام (از بایگانی لومین)

موردِ مطالعاتی: آنومالی ۸۴
مقطعِ زمانیِ ثبت شده: ۱۸ سال پیش (مختصاتِ زمینی، ایران، لرزش خفیف *لواما)
***
لومین:

من برای حذف آمده بودم. طبقِ فرمانِ ترازویِ مرکزی، هر نوسانی که هارمونیِ هستی را تهدید کند، باید در نطفه خفه شود.
آن روز، در آن حیاطِ کوچک که بویِ تندِ خاک و شمعدانی می‌داد، ترازویِ کوچک من، لواما، لرزشی را ثبت کرده بود که شبیهِ هیچ‌چیز نبود؛ یک «فریادِ فیزیکی» که از حنجره‌یِ یک کودکِ هفت ساله برمی‌خاست.
در شکافِ میانِ ثانیه‌ها ایستاده بودم، جایی که زمان برای آدم‌ها متوقف می‌شود. دختربچه (سوژه‌ی ۸۴) را دیدم. او خشمگین بود. وقتی دست‌های کوچکش را در هوا تکان داد، من منتظر بودم کفه ی ترازویِ دستم به سمتِ «آبی یخی» بجهد تا مجوزِ حذف صادر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #7
فصل چهارم: نشتِ واقعیت

النه:

دردِ ستون فقراتم، واقعی‌ترین چیزی است که در آن اتاقِ لعنتی وجود دارد. سرامیک‌ها سرد هستند، اما نه به سردیِ آن نگاهِ خاکستری که برای چند لحظه، تمامِ سلول‌های بدنم را منجمد کرده بود.
با زانوانی لرزان بلند می‌شوم. دستم را به مبل می‌گیرم تا دنیا از چرخش بایستد. اولین چیزی که می‌بینم، بچه است. او دیگر نه دست‌وپا می‌زند و نه برای جیغِ بعدی نفس می‌گیرد. روی تشکچه‌اش لبه‌یِ قالی کز کرده و با آن چشمانِ تیله‌ای و سیاهش، به نقطه‌ای در هوا زل زده؛ دقیقاً همان‌جایی که چند لحظه پیش، آن موجود از درونِ دیوار بیرون زده بود.
سکوتِ یک نوزاد، خیلی ترسناک‌تر از بلندترین گریه‌هایش است. او جوری به فضایِ خالی خیره شده که انگار هنوز دارد آن موجود لعنتی را می‌بیند.
دست‌های کوچک و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #8
فصل پنجم: پذیرشِ سایه‌ها

چشمانم را می‌بندم و نفسی عمیق می‌کشم؛ نفسی که امیدوارم اضطراب نشسته در سینه‌ام را سبک کند، اما هوایی که وارد ریه‌هایم می‌شود همچنان بوی خاکِ باران‌خورده دارد… همان بوی لجوج و نمناک که سال‌ها پیش از هر نگاهِ سنگینی که حسش می‌کردم، پیش از هر حضورِ نامرئی که در اتاق‌های خالی دنبالم راه می‌افتاد، از راه می‌رسید و خودش را درونِ ذهنم جا می‌کرد. و این‌بار، برخلاف همیشه، دیگر توانِ انکار ندارم؛ چون حقیقت با سری سنگین روی شانه‌ام نشسته است: او وجود دارد. بیست سال تمام وجود داشته، و حالا بالاخره جرأت کرده‌ام به این فکر کنم که حضورش از خیال فراتر رفته است.
نفسِ سردی، آرام و خزنده، درست کنار گوشم می‌لغزد… آن‌قدر نزدیک که انگار موهای کنارِ گردنم از تماسِ چیزی نامرئی به لرزه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #9
جیغِ مادرم از آشپزخانه بلند می‌شود. وقتی برمی‌گردم، او را می‌بینم که در چارچوبِ در با صورتی بی‌رنگ ایستاده است. پشتِ سرش منوچهر را می‌بینم؛ با چشمان لبریز از وحشتی خالص که بعدها خودش را در قالبِ خشونت و آزارهای همیشگی‌اش نشان می‌دهد. در همان لحظه، نسیمِ سردی از کنارم می‌گذرد و بویِ خاکِ باران‌خورده در هوا می‌پیچد. برای اولین بار حضورِ غریبه‌ای را حس می‌کنم که آنجا ایستاده و ما را تماشا می‌کند.
پلک می‌زنم و دوباره در اتاقِ نشیمنِ خودم هستم. بیست سال گذشته، اما آن نگاه، آن سنگینی و آن سرما هنوز همان است که بود. زیر لب می‌گویم: «من دیگه نمی‌ترسم.» اما سکوتِ خانه تنها پاسخم می‌شود. در جایی پشتِ سرم، در اعماق تاریکی‌ای که چشمِ انسان به آن راه ندارد، حس می‌کنم ترازویی بسیار کوچک دوباره تکان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرشته رحمانی

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
6/3/26
ارسالی‌ها
34
پسندها
130
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
30
  • نویسنده موضوع
  • #10
نور مانیتور مثل لایه‌ای از سرمایِ سپید روی پوست دستم می‌نشیند. ذهنم در تاریکی دنبال واژه‌ای می‌گردد که هنوز متولد نشده؛ نامی نیمه‌جان که نه در دهان آدم‌ها جا می‌شود و نه در قالب الفبا آرام می‌گیرد. نوع لباس پوشیدن و آن ترازویی که در دست داشت، مدام پیش چشمم زنده می‌شود.
انگشتانم پیش از آنکه فکر کنم تصمیم می‌گیرند و عبارت روی صفحه می‌نشیند: قاضی کیهانی.
نتایج جست‌وجو مثل ورق‌های خاک‌گرفته‌ی صندوقچه‌ای بی‌صاحب بالا می‌آیند؛ روایت‌هایی از موجوداتی که فرمانشان نه متوجه انسان، بلکه معطوف به تعادل جهان است. کلمات قدیمی روی صفحه می‌لولند اما جان نمی‌دهند؛ هیچ‌کدام به او نمی‌رسند؛ نه در معنا و نه در حس.
لپ‌تاپ را می‌بندم. تاریکی اتاق غلیظ می‌شود. نفسی از میان دندان‌هایم بیرون می‌لغزد: «هیچی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا