• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دژ در مه | ساجده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع SAJEDEH@
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها بازدیدها 767
  • کاربران تگ شده هیچ

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
دژ در مه
نام نویسنده:
ساجده
ژانر رمان:
جنایی، تریلر، عاشقانه
کد رمان: 5761
ناظر: @Viŏlet


داستان زندگی دو دختر که از طریق یه ایمیل نصفه، راهی برای گرفتن انتقام خواهر و برادرشون پیدا میکنن و مسیر این انتقام منتهی به یک پادگان تربیت نیروی ویژه در کشور روسیه میشه.اونجا به صورت دو نیروی تازه وارد هم باید تمرینات و آموزش های پادگان رو ببینن هم به دنبال هدف خودشون باشن ولی کم کم متوجه میشن که اتفاقات بزرگتر و مبهم تری جلوی راهشونه که باید باهاشون دست و پنجه نرم کنن.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,111
پسندها
46,045
امتیازها
96,873
مدال‌ها
52
  • مدیر
  • #2
1000070683.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Viŏlet

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #3
بعضی مکان‌ها روی هیچ نقشه‌ای ثبت نشده‌اند…
اما وجود دارند.
جایی میان مه و سرمایی که تا مغز استخوان نفوذ می‌کند، جایی هست که آدم‌ها با نام وارد می‌شوند و با کد شناخته می‌شوند.
در آنجا اعتماد یک ضعف است،
و اولین اشتباه می‌تواند آخرین اشتباه باشد.
بعضی‌ها برای قدرت قدم به آنجا می‌گذارند.
بعضی‌ها برای فرار از گذشته.
و بعضی‌ها… برای یافتن حقیقتی که شاید بهتر بود برای همیشه در دل مه پنهان بماند
.


- مطمئنم اینم بخشی از آموزشه
اینو گفتم و شیر آب رو باز کردم.آب گل‌آلودی از شیر آب بیرون اومد. حدیث نیشخندی زد و حرف من رو تکرار کرد.بیخیال شستن دستمون شدیم و گوشه اتاق نشستیم.یه اتاق 9 متری با یه توالت فرنگی و یه شیر آب و یه آیینه شکسته و دیگه هیچ چیزی توی اتاق نبود. هوا سرد بود و ناخداگاه با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #4
میزهای خیلی طویلی توی سالن بود و دورشون صندلی های آهنی چیده شده بود.نگاه سقف کردم.انقدر بلند بود که اگر یکی رو از سقف پرت می‌کردن پایین احتمالا قبل رسیدن به زمین سکته میکرد.آدم های زیادی توی سالن نبودن. آروم قدم برداشتیم و روی یکی از صندلی ها نشستیم. در کمال تعجب، هاوش هم کنار ما نشست.قبل از اینکه سوالام رو بریزم وسط حدیث گفت:
-از کجا اینجارو بلد بودی؟
هاوش چند لحظه مکث کرد و بدون توجه به صورت سوال گفت:
-زیادی بچه هستید.اینجا خطرناکه.باید خیلی مراقب خودتون باشید
با تعجب نگاهش کردیم.لبامو با زبون خیس کردم و گفتم:
-جواب سوال ما رو ندادی!
بدون هیچ حسی نگام کرد.نگاهش یخ بود و تا مغز استخوانم نفوذ کرد.سرمو چرخوندم و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم.هاوش از نظر ظاهر عجیب نبود. قد بلندی داشت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #5
مشغول بررسی کردن اتاق شدیم.این اتاق خیلی بزرگتر بود.شش تخت دوطبقه داخلش بود که به خوبی آنکارد شده بود.گوشه ای از اتاق کمد بزرگی بود که با درهای کوچیک به دوازده تا تقسیم شده بود و همشون قفل بود. کنار اون دری بود. سمتش رفتم و بازش کردم. حدسم درست بود. توالت فرنگی، روشویی و یک آیینه. درو بستم و رفتم سمت تخت ها.مایکل یه نگاهی به تخت ها انداخت و گفت:
-من که بالا میخوابم.
طناز روی یکی از تخت ها نشست و گفت:
-اینم مال من.
صدای هاوش توجه مارو جلب کرد:
-هر کس باید رو تخت خودش بخوابه.
فریت خندید و به مسخره گفت:
-مگه مدرسس که هر کس سر جای خودش باشه؟ ولمون کن بابا.
بچه ها خندیدن و تایید کردن.
نگاه هاوش کردم .روی یکی از تخت های طبقه بالا نشسته بود و ساکی که جلوش بود رو وارسی می‌کرد.نگاه بقیه تخت ها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #6
مرد راهنما از پله ها اومد پایین و گفت:
-میریم سمت کلاس ها.
راهروهای پیچ در پیچی طی کرد و ما همگی مثل انترن هایی که تو بیمارستان دنبال دکترها میرن دنبالش میرفتیم و با هیجان به اطراف نگاه میکردیم. تمام اون پادگان پر از دوربین و شنود و دوربین های حرارتی بود. حس میکردم هرثانیه دارن تعداد نفس هامونم چک میکنن.
مرد راهنما با بیشتر قسمت های پادگان مارو آشنا کرد. توی پادگان همه چی بود .آرایشگاه، باشگاه،سالن بیلیارد و بولینگ و تنیس. استخر،سالن تیراندازی و اسب سواری، فروشگاه. گیم نت و هرچیزی که حتی تصور هم نداشتیم.
پسر راهنما روبه‌رومون ایستاد و گفت:
-چیزهای اولیه رو یاد گرفتید اما اینجا کشف کردن خیلی مهمه.مثل همون زنگی که تا زمانی که به صدا درنمیومد من داخل اتاقتون نمیومدم. واقعا اولین گروهی بودید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #7
با تکون خوردن تخت فهمیدم حدیث هنوز نخوابیده.کلمو آویزون کردم طبقه پایین و گفتم:
-نخوابیدی؟
توی اون تاریکی دیدم که چشماشو باز کرد و گفت:
-یعنی اون پسره هنوز زندس؟
برگشتم سر جام و جوابی ندادم. جوابی هم نداشتم.فریت بخاطر یه موضوع مسخره با یه پسر استرالیایی دعواش شده بود و اون پسره نشسته رو فریت و داشته مشت میزده بهش که یکی از کادر پادگان با شلیک به مغز اون پسر و دست فریت دعوا رو پایان داده. حرف اون مرد بعد از شلیک هنوز تو گوشمه:
-اینجا قوانین شوخی نیست و رعایت نکردنشون تنبیه سختی داره.
صدای هاروتو تو تاریکی اومد:
-اونا نگفته بودن تنبیه این مدلیه.
هیچکس جواب نداد.صدای فین فین نگین توی سکوت میپیچید.به هاوش که سمت چپم روی تخت خوابیده بود نگاه کردم.چنان غرق در خواب بود که انگار چندساله...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #8
با تنی خسته و کوفته وارد سالن غذاخوری شدیم.این سالن یکی از جاهایی بود که همه آدم های پادگان رو میشد دید. هر کس یه گوشه نشسته بود و با همراهاش صحبت می‌کرد.مچ‌بندامونو تحویل دادیم و به ازای هر ده دور یه ساندویچ تخم‌مرغ و یه شات قهوه گرفتیم.با صورت مچاله و دماغ چین خورده گفتم:
-سگ قهوه می‌خوره؟
از قهوه متنفر بودم.تلخیش مغزم رو می‌سوزوند.حدیث با خنده جواب داد:
-بده من بابا!بده من
قهوه‌مو ازم گرفت و رفتیم سمت بچه‌های گروه.نیکی تا مارو دید با هیجان گفت:
-بچه ها باورتون نمیشه.هاوش سی دور دویده.
نشستیم روی صندلی و نگاه هاوش کردیم.بیخیال از غوغای اطراف ساندویچشو میخورد.
حدیث آرنجاشو روی میز کوبید و نالید:
-به درک
بچه ها با تعجب نگاه حدیث کردن.برای اینکه حدیث از مرکز توجه خارج بشه یهو گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #9
بدون لبخند نگاهم کرد که رفتم داخل.دنیز توی بغل فریت گریه می‌کرد.گوشه چشم فریت کبود شده بود و دستش آویزون گردنش بود و با دست دیگش کمر دنیز رو گرفته بود.
نگاه حدیث کردم.داشت داخل یه کیسه مشکی رو می‌گشت.نشستم کنارش و گفتم:
-این چیه؟
نگام کرد و گفت:
-اه اومدی!نفر آخر شدی؟
سرمو تکون دادم و به ریوتا اشاره کردم:
-نه اون جانفشانی کرد و خودش آخر شد. کی اول شد؟
با حرص نگام کرد و گفت:
-واقعا توقع داشتی کی اول بشه؟
با شک گفتم:
-مایکل؟
آروم کوبید تو پیشونیم و گفت:
-اونموقع که داشتن مغز تقسیم می‌کردن تو رفتی تو صف معده.
خندیدم و گفتم:
-تو گرفتی واسه جفتمون بسه.حالا بگو دیگه!کی اول شد؟
دوباره نگاه اون ساک کرد و گفت:
-ما وقتی رسیدیم هاوش نه تنها رسیده بود بلکه تیشرتشو هم عوض کرده بود.
خندیدم و گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

SAJEDEH@

رو به پیشرفت
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/26
ارسالی‌ها
109
پسندها
278
امتیازها
1,153
مدال‌ها
3
سن
22
  • نویسنده موضوع
  • #10
نگاه اطراف کردم.دنبال یه چیزی بودم که این همه آدم رو متوجه کنم.هوا داشت یخ میشد و از دهن همه بخار میومد.همه یا نشسته بودن یا همدیگه رو بغل کرده بودن.دخترها گریه میکردن و پسرها هم یه جوری ترسیده و مبهوت مونده بودن که انگار رباتن.مغزم از درد تیر می‌کشید.حدیث دستاشو گرفته بود جلوی صورتش و تندتند ها میکرد.مایکل و دیوید و فریت دویدن توی جمعیت.ضربه ای به پشت حدیث زدم و گفتم:
-بریم.
مایکل بین جمعیت فریاد میزد:
-خبردار وایسید!ما باید خودمون قانون رو کشف کنیم.باید خبردار بمونیم.
داد میزد و می‌دوید و به بقیه می‌کوبید.همه انقدر سردشون بود که محل نمیدادن.چشمم به میکروفونی که گوشه سالن روی زمین افتاده بود خورد.قطعا از قصد اونجا بود.دویدم سمتش و برش داشتم.دستام از شدت یخ‌زدگی توان نداشت و با صدای بدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : SAJEDEH@

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا