- تاریخ ثبتنام
- 9/3/26
- ارسالیها
- 105
- پسندها
- 243
- امتیازها
- 1,118
- مدالها
- 3
- سن
- 22
- نویسنده موضوع
- #21
باد مثل یه حیوان زخمی بین دیوارهای سنگی دژ زوزه میکشید. سرما از یقهی لباس مشکیم میخزید توی پوستم و تا ستون فقراتم میدوید. انگار دژ هم از این تمرین خوشش نمیاومد
آلین با آرامش گفت:
-مراقب شکارچیهای مسیر باشید....کسی میبره که نشان هارو پیدا کنه.اگر پیداش کردید راحت و بیدردسر مسابقه برای گروهتون متوقف میشه.اگر نه که باید سعی کنید خودتون رو خارج کنید.
نایرا چند قدم جلوتر ایستاده بود؛ کاملاً صاف، انگار طوفان اصلاً وجود نداره. نور ضعیف رعد لحظهای صورتش رو روشن کرد و دوباره همهچیز فرو رفت توی تاریکی.
صدای رساش پیچید بین دیوارها.
-بعضی از شما، بعضی از حواستون رو از دست میدید
چند نفر زیر لب غر زدن.
مایکل اعتراضگونه گفت:
-مگه حس بینایی ناکاوت نشد؟ پس دیگه بقیه حسها چرا باید از دست...
آلین با آرامش گفت:
-مراقب شکارچیهای مسیر باشید....کسی میبره که نشان هارو پیدا کنه.اگر پیداش کردید راحت و بیدردسر مسابقه برای گروهتون متوقف میشه.اگر نه که باید سعی کنید خودتون رو خارج کنید.
نایرا چند قدم جلوتر ایستاده بود؛ کاملاً صاف، انگار طوفان اصلاً وجود نداره. نور ضعیف رعد لحظهای صورتش رو روشن کرد و دوباره همهچیز فرو رفت توی تاریکی.
صدای رساش پیچید بین دیوارها.
-بعضی از شما، بعضی از حواستون رو از دست میدید
چند نفر زیر لب غر زدن.
مایکل اعتراضگونه گفت:
-مگه حس بینایی ناکاوت نشد؟ پس دیگه بقیه حسها چرا باید از دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش