• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان دلباخته تاریکی | مایار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Mayar
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 20
  • بازدیدها بازدیدها 166
  • کاربران تگ شده هیچ

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
دلباخته تاریکی
نام نویسنده:
مایار
ژانر رمان:
عاشقانه، روان‌شناختی، جنایی، درام
کد رمان: 5766
ناظر: @Viŏlet

خلاصه:
دختری زخم‌خورده از جهان سرد اطرافش، در پیچ تقدیر به مردی مرموز و تاریک برخورد می‌کند که گذشته‌اش را در تاریکی پنهان کرده است. در میان چنگال جنایت و زخم‌های روان، عشقی خطرناک جوانه می‌زند.
هر نگاه، راز تازه‌ای را می‌گشاید و هر لمس، مرز میان عشق و جنون را محو می‌کند.
در این بازیِ بی‌رحم احساس و عقل، تنها یک دل باید تصمیم بگیرد: دوست داشتن… یا نابودی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Mayar

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست ادبیات
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,110
پسندها
46,028
امتیازها
96,873
مدال‌ها
52
  • مدیر
  • #2
1000070683.webp



«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Viŏlet

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
نمی‌دانم داستانم از کجا آغاز شد؛ شاید از اولین نگاهی که عمری را تباه کرد، یا آن روزی که سایه‌ی او بر زندگی‌ام افتاد و دیگر هیچ‌‌چیز مثل قبل نشد. هر نفس من، آغشته به بوی عشق، ترس و رازهایی است که قلبم را می‌سوزاند. او معمایی است که در نگاه سردش، هم اشتیاق دیدار و هم وحشت از فنا پنهان است. چگونه می‌توانم میان عشق و هیولایی که در وجودش می‌بینم، تمایز قائل شوم؟
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #4
حس خستگیِ کوبنده، سنگینی کتاب‌های زبان را بر شانه‌هایم تحمیل می‌کرد. آخرین کلمات خداحافظی با بچه‌ها را رد و بدل کردم و از کلاس خارج شدم. قفسه‌ی چوبی و شیک در میان راهرو، آخرین پناه کتاب‌ها شد و من، با لبخندی که انگار به زور روی صورتم ماسیده بود، با مدیر خوش‌رو آموزشگاه، خانم غدیری، هم‌کلام شدم. نگاهش مهربان بود، اما در عمق چشمانش، رد گذر سال‌ها و انبوهی از مسئولیت موج می‌زد؛ همان حس آشنایی که گاهی خودم هم در آینه می‌دیدم. همین که قدم از ساختمان گرم و پر از هیاهوی آموزشگاه زبان بیرون گذاشتم، انگار آسمانِ تهران تصمیم گرفته بود تمام بغضِ فروخورده‌اش را بر سر این شهر بی‌قرار خالی کند. قطرات درشت باران، بی‌رحمانه بر صورتم کوبیدند و صدایِ ناله‌ام، گم‌شده در هیاهوی شهر، از گلویم خارج شد:
- نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #5
از خستگی و ترافیک سنگین، پلک‌هایم به آرامی داشتند بر هم می‌افتادند. ناگهان صدای زنگ موبایل، کلافگیِ ناتمامم را شکاند. با بی‌حوصلگی، گوشی را از عمق کیفم بیرون کشیدم و نام آشنا و انگلیسی «پریسا» بر صفحه‌ی نمایش درخشید. آیکون سبز رنگ را با انگشتان خسته‌ام کشیدم و موبایلم را کنار گوشم گذاشتم. صدایم، مانند طنین نازکی در دل شب، خسته و آرام بود:
- جانم؟
صدا از طرف پریسا به شکلِ یک زنگ هشدار تکان‌دهنده‌ی جدی و نگران درآمد:
-دلارام! کجایی پس تو دختر؟ ساعت نه و نیم شبه!
نگرانیِ او، لبخند کمرنگی را بر لبانم نشاند.
-جدی؟ بخشید تو رو خدا، می‌دونی که بارونه و تو ترافیک گیر کردم. احتمالاً تا نیم‌ساعت دیگه می‌رسم.
صدای نگران او کمی آرام‌تر شد و صدای پوفی درآورد:
- باشه، هانا فردا دانشگاه داره و خیلی هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #6
با لبخندی که گرمای حضور پریسا به جانم انداخته بود، پاسخ دادم:
- چشم!
راهی اتاقم شدم. با باز کردن در، نور ملایم لامپ، فضایی آرام و دلنشین را نمایان کرد. ترکیب رنگ سفید و آبی، که مانند آسمانی آرام در کنار هم قرار گرفته بودند، حسی از گرما و آسایش را به من منتقل می‌کرد. کیفم را با سبکی خاص روی صندلی چرمی چرخ‌دار گذاشتم، انگار که تمام خستگی روز را روی آن خالی کرده باشم. لباس‌های بیرونی‌ام را با مجموعه‌ای راحت از لباس خانگی عوض کردم؛ یک بلوز قرمز آتشین که بر تنم می‌درخشید و شلواری نخی مشکی که حس آزادی را به پاهایم می‌بخشید.
کلیپس موهایم را باز کردم و انبوه موهای بلند و مشکی‌ام، چون آبشاری تیره، تا کمرم سرازیر شدند و رقص لطیفی بر شانه‌هایم آغاز کردند.
پس از شستن دست و صورتم، با اشتیاقی تازه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #7
پریسا دستانش را در هم گره کرده بود، انگشتانش سفید و لرزان از فشاری که بر آن‌ها وارد می‌کرد. نگاهش، جدی و صادقانه، مثل تیغی بر ذهنم نشست.
با صدایی آرام اما پر از خشم فروخورده گفت:
- می‌خوام ببینم کِی قرارِ سرِ عقل بیای؟
لقمه‌ای که در دهان داشتم، مزه‌اش در آن لحظه طعم خاک گرفت. به سختی قورتش دادم و قلپی دوغ نوشیدم تا از گلویم پایین برود. با جدیتی مصنوعی، پرسیدم:
- منظورت چیه پریسا؟
پریسا پوفی کشید، نگاهی از سر ناامیدی انداخت و صدایش را کشیده و خفه کرد؛ انگار می‌ترسید از تلخی واژه‌های خودش.
- دلارام… می‌فهمی داری با زندگیت چه غلطی می‌کنی؟ تا کی قراره خودت رو تو این منجلاب خسته‌کننده نگه داری؟
لیوان دوغ را روی میز گذاشتم؛ صدای برخورد ته لیوان با چوب میز، مانند تیری بود که سکوت آشپزخانه را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #8
هانا، با موهایی هایلایت شده به رنگ بلوند که چون موجی آشفته بر شانه‌هایش ریخته بود، در چارچوب ورودی آشپزخانه ایستاده بود. هاله‌ای از خواب‌آلودگی و نگرانی دورش را گرفته بود. چشمان درشت و عسلی‌اش، که هنوز برقِ نیمه‌بیداری در آن‌ها بود، با تعجب به ما دوخته شده بود. نفسش گرفته بود، انگار که از خواب پریده و با عجله آمده بود.
- سلام.
صدای نازک و زیبایش گرفته بود و نگاهش میان من و پریسا در نوسان بود، گویی می‌خواست ببیند کدام‌یک از ما شراره‌ی این آتش بوده.
- چه خبره اینجا؟ چرا داد و هوار می‌کنید؟ خونه رو گذاشتید رو سرتون…
حرفش هنوز در هوا معلق بود که من، چون پرنده‌ای زخمی که از قفس گریخته، از جا جستم. تمام توانم را جمع کردم تا صدایی عادی از خودم بسازم، گرچه می‌دانستم لرزش خفیفش کار خودش را خواهد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #9
نورِ خیره‌کننده‌ی آفتاب، که بی‌پروا از پنجره به درون می‌خزید، همانند سیلی چشمانم را باز کرد. پلک‌هایم سنگین و ملتهب بودند. با هر حرکتی، گردن و کمرم از دردی کهنه و عمیق تیر می‌کشید. همانجا، پشت در، به خواب رفته بودم؛ خستگیِ شبِ گذشته، تمامِ وجودم را تسخیر کرده بود. به سختی خودم را از روی زمین بلند کردم. کش و قوسی به بدنم دادم، انگار که می‌خواستم تکه‌های شکسته خودم را دوباره به هم بچسبانم. قفلِ در را با صدایی خش‌دار باز کردم و بیرون زدم. راهرو تا دستشویی، مسیری طولانی به نظر می‌رسید. صورتم را با آبِ سرد شستم. انعکاسِ خودم در آینه برایم غریبه بود؛ چشمان کشیده و مشکی رنگم از گریه‌های دیشب، پف کرده و قرمز بود و لب‌های درشت و گوشتی‌ام خشک و پوست‌پوست شده بودند، زبانی روی لب‌هایم کشیدم تا شاید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

Mayar

کاربر فعال بخش
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
28/3/25
ارسالی‌ها
65
پسندها
204
امتیازها
1,023
مدال‌ها
3
  • نویسنده موضوع
  • #10
صدایم را، هرچند ناخواسته، نازک کردم و با لحنی که سعی داشتم شرمندگی‌ام را پنهان کنم، پرسیدم:
- پریسا جونم… قهری باهام؟
تلاش کرد خودش را از بغلم بیرون بکشد و با جدیتی که در صدایش موج می‌زد، گفت:
- ولم کن دلارام. اعصاب مصاب ندارم، قهوه رو می‌ریزم روتا!
لبخندی تصنعی زدم و آرام رهایش کردم. کنارش ایستادم، سرم را کمی پایین انداختم و با لحنی که تلاش می‌کردم نهایت شرمندگی‌ام را برساند، گفتم:
- قبول دارم دیشب یکم بد رفتار کردم… ببخشید دیگه، باشه؟
پریسا چشمانش را ریز کرد و با اخمی که انگار حک شده بود، نگاهم کرد:
- فقط یکم دیگه، اره؟!
لب‌هایم را جمع کردم، خودم را کمی لوس کردم و گفتم:
- حالا… شاید بیشتر از یکم.
ناگهان لبخندی زدم و پیش از آنکه فرصت واکنش پیدا کند، روی پوست سبزه‌رنگ گونه‌اش، بوسه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mayar

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا