- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 2,573
- پسندها
- 24,524
- امتیازها
- 48,373
- مدالها
- 44
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #11
صفحهی دوممممم(از من بعیده انقدر زود برسم صفحهی دوم)
پلهها را پایین میروم. هوا حالا روشنتر شده. بوی چوب کهنه و داروی ضدعفونی، مثل همیشه، در راهرو هست. اما امروز، بوی چیز دیگری هم هست. بوی اضطراب. بوی چیزی که دیده نمیشود، اما هست.
هوا وقتی از ساختمان بیرون میآیم، عجیب است. نه سرد، نه گرم. نه روشن، نه تاریک. انگار همهچیز در مرز ایستاده. مثل خودم. مرز گفتن و نگفتن. ماندن و رفتن. شک و یقین.
پیادهرو خلوت است. صدای کفشهایم روی سنگفرش خیس، مثل تیکتاک ساعتیست که دیگر برای کسی نمیزند. فقط هست. فقط میگذرد. مثل من.
کیفم را محکمتر میگیرم. قدمهایم را تندتر میکنم. نه از عجله. از چیزی که نمیدانم چیست. از...
پلهها را پایین میروم. هوا حالا روشنتر شده. بوی چوب کهنه و داروی ضدعفونی، مثل همیشه، در راهرو هست. اما امروز، بوی چیز دیگری هم هست. بوی اضطراب. بوی چیزی که دیده نمیشود، اما هست.
هوا وقتی از ساختمان بیرون میآیم، عجیب است. نه سرد، نه گرم. نه روشن، نه تاریک. انگار همهچیز در مرز ایستاده. مثل خودم. مرز گفتن و نگفتن. ماندن و رفتن. شک و یقین.
پیادهرو خلوت است. صدای کفشهایم روی سنگفرش خیس، مثل تیکتاک ساعتیست که دیگر برای کسی نمیزند. فقط هست. فقط میگذرد. مثل من.
کیفم را محکمتر میگیرم. قدمهایم را تندتر میکنم. نه از عجله. از چیزی که نمیدانم چیست. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش