• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
تیلور بدون معطلی، لباس لاجوردی رو از بینِ اون همه رنگ و لعابِ رگال بیرون کشید. انگار که می‌دونست دقیقاً دنبال چی می‌گردم. اول، یه پیراهنِ ابریشمیِ سفید و لطیف بهم داد که وقتی تنم کردم، حس کردم مثلِ یه ابریِ نرم روی پوستم نشسته. بعد، شلوارِ لاجوردی رو پوشیدم؛ رنگش اون‌قدر عمیق و غنی بود که انگار یه تیکه از آسمونِ شب رو بریده بودن و دوخته بودن به پارچه.
اما وقتی نوبت به چکمه‌ها رسید، واقعاً زدم زیرِ خنده. یه جفت چکمه‌ی سرمه‌ایِ فوق‌العاده شیک بود که روی لبه‌هاش، یه اژدهای نقره‌ای با جزئیاتِ خیره‌کننده کار شده بود و سه ردیف زنجیرِ ظریف ازش آویزون بود که با هر قدمم، صدای ملایمی می‌دادن. تیلور با دقت و مهارت، کمکم کرد تا همه چیز رو درست و بی‌نقص بپوشم.
در آخر، اون کتِ باابهت رو آورد. یه کت با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
در قلبِ اون درختِ عظیم، صحنه‌ای بود که نفسم رو بند آورد. انگار درخت و زن، یکی شده بودن؛ تنه و شاخه‌های درشت، با ظرافتی عجیب بدنِ اون زن رو در بر گرفته بودن، طوری که انگار از همون ریشه‌ها بیرون اومده بود. نزدیک‌تر که رفتم، دیدم موهاش بافته شده و روی شونه‌هاش ریخته؛ لباسی به رنگِ سبزِ مایل به زرد تنش بود که با رنگِ درخت همخوانی داشت. اما عجیب‌ترین چیز، چشم‌هاش بود. چشماش بسته بود، در حالی که چنان آرام و عمیق خوابیده بود که انگار اگه یه نفر هم کنارش فریاد می‌کشید، اون مایل نبود از اون خوابِ ابدی بیدار بشه.
با صدایی که از ترس کمی می‌لرزید، پرسیدم:
- این زن… واقعاً کیه؟
مادر، که انگار از قبل می‌دونست این سوال رو می‌پرسم، لبخندِ کنایه‌آمیز و مرموزش رو زد و گفت:
- برات تعریف می‌کنم، ولی فعلاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
با لرزشِ خفیفی در انگشتانم، پشتِ آن صندلیِ چرمی نشستم. بویِ کاغذهای قدیمی و جادو، فضایِ اتاق را پر کرده بود. کتاب را باز کردم؛ صفحاتِ ضخیم و زرد شده، زیرِ نورِ کم‌سو، مثلِ پوستِ یک موجودِ افسانه‌ای به چشم می‌آمدند. مقدمه با خطی بسیار زیبا و باستانی شروع می‌شد:
«تاریان؛ سرزمینی که تاریخش با قدم‌هایِ پادشاهان و خونِ جنگجویان هم‌زمان شده است. در تمامِ ادوار، خون‌آشامان بر این خاک قدم گذاشته‌اند، اما خونِ جنگ‌های بی‌شمار، نیمه‌ی تاریخِ ما را به رنگِ سرخ درآورد. تا اینکه روزی، هلنوسِ پیشگو از میانِ مهِ تقدیر، حقیقتی را زمزمه کرد: مردی از تبارِ خون‌گینان برمی‌خیزد و تاریانِ پراکنده را در زیرِ سایه‌ی یک حکومت، واحد و متحد خواهد ساخت.
با این پیشگویی، امیدِ مردمانِ تاریان، همچون شعله‌ای در دلِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
نفسم را آرام بيرون دادم و رو به مادر گفتم:
- مادر… يه سؤال مدتيه ذهنمو درگير كرده.
مادر كمي به لبه ميز تكيه داد. نگاهش آرام بود، اما در عمقش چيزي مي‌درخشيد؛ انگار از قبل مي‌دانست چه مي‌خواهم بپرسم.
- بپرس. تا جايي كه بتونم، جوابتو مي‌دم.
لب‌هايم را با زبانم تر كردم. نمي‌دانستم بايد سؤال را چطور بگويم كه كمتر درد داشته باشد، اما بالاخره پرسيدم:
- چرا منو به سرزمين انسان‌ها فرستادين؟
به‌محض اينكه اين جمله از دهانم بيرون آمد، سكوتي كوتاه بين ما افتاد. سكوتي سنگين، از آن‌ها كه انگار هوا را هم كند مي‌كند. مادر ديگر به من نگاه نمي‌كرد. چشم‌هايش جايي دورتر را مي‌ديد؛ جايي در گذشته، پشت سال‌هايي كه من از آن بي‌خبر بودم.
بعد، با صدايي آرام‌تر از قبل گفت:
- چون شبي بود كه فهميديم اگر بماني… ممكنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
صبح زود، من و آيهان همراه پيش‌قراولان سپاه به سمت دشت كريستال حركت كرديم. پيش از ما، يگان سايه به آن‌جا اعزام شده بود تا تمام حركات لشكر كريستين را زير نظر بگيرد و لحظه‌به‌لحظه گزارش بدهد. وقتي رسيديم، بي‌درنگ استراحتگاه برپا شد و هنوز خستگي راه از تنمان بيرون نرفته بود كه رئيس خون‌آشام‌هاي سايه وارد چادر شد.با ديدنش واقعاً جا خوردم.
مردي بود چهارشانه و قدبلند، با هيكلي ورزيده و حضوري كه به‌سختي مي‌شد ناديده‌اش گرفت. موهاي سبزش با چشم‌هاي يشمي‌اش هماهنگي عجيبي داشت؛ آن‌قدر كه انگار تكه‌اي از جنگل، زنده و مسلح، روبه‌روي ما ايستاده باشد. او جرج بود… همسر عمه لي‌ليت.
همان لحظه، بي‌اختيار به لي‌لي فكر كردم. مي‌دانستم كودكي در راه دارد و در دل، انتظار داشتم جرج حالا كنار او باشد، نه در ميانه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
***​
چند ساعت را كنار شما دو نفر گذراندم؛ آن‌قدر كه زمان شام رسيد. وقتي غذايتان را خورديد و هر دو به خواب رفتيد، دوباره به اردوگاه و كنار پدرت برگشتم اما همين كه وارد چادر شدم، فهميدم اوضاع مثل قبل نيست.
آيهان با بي‌قراري در ميان چادر قدم مي‌زد؛ قدم‌هايي تند و ناآرام، انگار ذهنش از هر طرف در محاصره فكرهايي سنگين بود. هر چند لحظه يك بار هم دستش را ميان موهايش مي‌كشيد؛ عادتي كه فقط وقتي به‌شدت مضطرب يا درگير مسئله‌اي جدي مي‌شد، از او مي‌ديدم.
با حيرت صدايش كردم:
- آيهان…
برگشت. انگار تازه حضور مرا حس كرده باشد. همان لحظه با شتاب به طرفم آمد، مرا در آغوش گرفت و گفت:
- سارا… خوب شد آمدي.
از آغوشش بيرون آمدم و با نگراني به چهره‌اش نگاه كردم.
- چه شده، آيهان؟
چند لحظه سكوت كرد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
نگاهم را از قدح خاطرات گرفتم و رو به جرج که هنوز مات و مبهوت به چهره‌ی سرس خیره بود، گفتم:
- جرج، برای کسی مثل او که تشنه‌ی انتقام است و هر لحظه برای ضربه زدن به تاریان نقشه می‌کشد، پیدا کردنِ کریستین کار سختی نیست. مخصوصاً حالا که می‌داند کریستین تنها دشمن قسم‌خورده‌ی ماست. آن‌ها در تاریکیِ کینه‌هایشان یکدیگر را پیدا کرده‌اند.
آیهان در چادر قدم می‌زد؛ قدم‌هایی بلند و سنگین که صدای چکمه‌هایش روی زمین، تنشِ حاکم بر فضا را دوچندان می‌کرد. می‌دانستم در ذهنش دنبال راهی برای خنثی کردنِ طلسم‌های مرگبارِ سرس می‌گردد. اوضاع بحرانی بود؛ آرژان و آباریس بهترین جادوگران ما بودند و قدرتشان دست‌کمی از سرس نداشت، اما اگر راهی برای مقابله با جادوهای سیاه او پیدا نمی‌کردیم، سپاه ما قبل از رسیدن به میدان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
***​
چند روزی که گذشت، مثل عبور از یک میان‌بر باریک و تاریک بود. من هر روز تنها چند ساعت را در کنار شما می‌گذراندم و به محض اینکه خورشید به افق می‌رسید، دوباره به کنار پدرت بازمی‌گشتم. اما آن دلشوره… آن سنگینیِ غیرقابل توصیف، هر روز با من هم‌سفر می‌شد. این سکوتِ مرگبارِ ارتشِ کریستین، برای من بوی خون و ویرانی می‌داد؛ سکوتی که انگار در انتظارِ فریادی است تا زمین را به لرزه درآورد.
می‌دانستم این بی‌قراری، بیش از هر چیز، روحِ پدرت را می‌خراشد. می‌دیدم که چطور در سکوت، قدرت و آرامشش را از دست می‌دهد. برای همین، تمام توانم را به کار می‌گرفتم تا با لبخندهایی که از ته دل نبودند، به او روحیه بدهم. سعی می‌کردم از درگیری‌های فکری و نقشه‌هایی که در ذهنم می‌چرخید، با او حرفی نزنم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
میدان جنگ، دیگر آن دشت آرام و سبزِ همیشگی نبود؛ اکنون چیزی نبود جز دشتِ خون و فولاد. غبارِ حاصل از برخوردِ شمشیرها و بوی تندِ آهن و خون، هوا را سنگین کرده بود. هر دو ارتش، در گردابی از خشونت فرو رفته بودند و هر طرف، با هر آنچه در اختیار داشت، جان می‌سپرد، اما هیچ‌کدام عقب‌نشینی نمی‌کردند؛ چرا که در این نبرد، عقب‌نشینی معنایی جز مرگ نداشت.
در میانِ آن هیاهوی مرگبار، من خود را به میانِ آرژان و آباریس رساندم. چشمانشان از خستگی و فشارِ جادو می‌سوخت، اما نباید رها می‌شدند. با صدایی که بر فرازِ صدای برخورد شمشیرها بلند شد، فریاد زدم:
- باید هر طور شده! از هر جادویی که در توان دارید، از هر طلسمی که در میان است استفاده کنید! باید سرس را از میدان به در کنید. نیمی از این فلج شدنِ سپاه ما، نتیجه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,147
پسندها
15,471
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
جنگ تموم شده بود… ولی اینکه تموم شد، به معنیِ خوب شدنِ دنیا نبود. فقط یعنی صدای شمشیرها خوابیده بود. اما چیزی که مونده بود، بوی خاکستر بود و سنگینیِ بهای جنگ.
بعد از نبرد، من و بقیه مأمور شدیم پدرت رو برگردونیم به قصر. راستش… وقتی آدم اون لحظه‌ها رو دیده باشه، می‌فهمه بعضی آدم‌ها زنده نمی‌مونن حتی اگر کمک‌شون کنی. پدرم خودش هم انگار از قبل تهِ قضیه رو می‌دونست.
مادیس کنار تخت بود و جان و رزآلین هم مثل سایه‌های محافظ، آماده‌ی هر اتفاقی. پدرم با همون نفس‌های بریده‌بریده، رو به مادیس کرد و گفت:
- مادیس… مرلین… رو بیار… اینجا… اون باید… از تاریان… بره.
همون لحظه، دنیا برای من یه ثانیه کلاً از حرکت وایستاد. چشم‌هام داغ شد و بغض، گلوم رو قفل کرد. با صدایی که خودش هم معلوم نبود باید گریه باشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا