- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,146
- پسندها
- 15,462
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
در قلبِ اون درختِ عظیم، صحنهای بود که نفسم رو بند آورد. انگار درخت و زن، یکی شده بودن؛ تنه و شاخههای درشت، با ظرافتی عجیب بدنِ اون زن رو در بر گرفته بودن، طوری که انگار از همون ریشهها بیرون اومده بود. نزدیکتر که رفتم، دیدم موهاش بافته شده و روی شونههاش ریخته؛ لباسی به رنگِ سبزِ مایل به زرد تنش بود که با رنگِ درخت همخوانی داشت. اما عجیبترین چیز، چشمهاش بود. چشماش بسته بود، در حالی که چنان آرام و عمیق خوابیده بود که انگار اگه یه نفر هم کنارش فریاد میکشید، اون مایل نبود از اون خوابِ ابدی بیدار بشه.
با صدایی که از ترس کمی میلرزید، پرسیدم:
- این زن… واقعاً کیه؟
مادر، که انگار از قبل میدونست این سوال رو میپرسم، لبخندِ کنایهآمیز و مرموزش رو زد و گفت:
- برات تعریف میکنم، ولی فعلاً...
با صدایی که از ترس کمی میلرزید، پرسیدم:
- این زن… واقعاً کیه؟
مادر، که انگار از قبل میدونست این سوال رو میپرسم، لبخندِ کنایهآمیز و مرموزش رو زد و گفت:
- برات تعریف میکنم، ولی فعلاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش