- تاریخ ثبتنام
- 21/5/19
- ارسالیها
- 6,147
- پسندها
- 15,471
- امتیازها
- 61,873
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #21
تیلور بدون معطلی، لباس لاجوردی رو از بینِ اون همه رنگ و لعابِ رگال بیرون کشید. انگار که میدونست دقیقاً دنبال چی میگردم. اول، یه پیراهنِ ابریشمیِ سفید و لطیف بهم داد که وقتی تنم کردم، حس کردم مثلِ یه ابریِ نرم روی پوستم نشسته. بعد، شلوارِ لاجوردی رو پوشیدم؛ رنگش اونقدر عمیق و غنی بود که انگار یه تیکه از آسمونِ شب رو بریده بودن و دوخته بودن به پارچه.
اما وقتی نوبت به چکمهها رسید، واقعاً زدم زیرِ خنده. یه جفت چکمهی سرمهایِ فوقالعاده شیک بود که روی لبههاش، یه اژدهای نقرهای با جزئیاتِ خیرهکننده کار شده بود و سه ردیف زنجیرِ ظریف ازش آویزون بود که با هر قدمم، صدای ملایمی میدادن. تیلور با دقت و مهارت، کمکم کرد تا همه چیز رو درست و بینقص بپوشم.
در آخر، اون کتِ باابهت رو آورد. یه کت با...
اما وقتی نوبت به چکمهها رسید، واقعاً زدم زیرِ خنده. یه جفت چکمهی سرمهایِ فوقالعاده شیک بود که روی لبههاش، یه اژدهای نقرهای با جزئیاتِ خیرهکننده کار شده بود و سه ردیف زنجیرِ ظریف ازش آویزون بود که با هر قدمم، صدای ملایمی میدادن. تیلور با دقت و مهارت، کمکم کرد تا همه چیز رو درست و بینقص بپوشم.
در آخر، اون کتِ باابهت رو آورد. یه کت با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش