• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان میان نفس‌های خاکستری | نازنین رامی نیا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nazanin.raminiya
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 15
  • بازدیدها بازدیدها 213
  • کاربران تگ شده هیچ

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
میان نفس‌های خاکستری
نام نویسنده:
نازنین رامی نیا
ژانر رمان:
درام، پلیسی، عاشقانه
کد: 5751
ناظر: @Viŏlet


به نام خالق زیبایی
خلاصه:
پناه بعد از سه سال انتظار، سرنوشتش ناگهان زیر و رو می‌شود.
در دل غم و تنهایی، با مردی مرموز روبه‌رو می‌شود؛ که زخمی از گذشته دارد. دو دل که در کنار هم، به دنبال مرهمی برای زخم‌هایشان هستند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Nazanin.raminiya

Viŏlet

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
42
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
10,373
پسندها
42,190
امتیازها
96,873
مدال‌ها
47
  • مدیر
  • #2
1000068220.webp

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Viŏlet

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
- بعضی دردها صدا ندارند.
نه فریاد می‌کشند، نه دیده می‌شوند.
فقط آرام، بی‌اجازه، در عمق جان آدم ریشه می‌دوانند؛ و نفس کشیدن را سخت می‌کنند!



صدای ضبط رو کم کردم، شیشه رو بالا کشیدم.
با لباس عروس، هنوز هیجان‌زده بودم.
اون با لباس دامادی، و لبخندش برق می‌زد.
سرخوش گفت:
- نمی‌تونی صبر کنی که برسیم، نه؟
- نمی‌تونم واقعاً؛ این سه سال چه زود گذشت!
این رو گفتم و دستش رو گرفتم.
لحظه‌ای سکوت شد، فقط صدای جاده زیر لاستیک‌ها و موسیقی تو ماشین بود.
بارون نم نم، جاده لیز و لغزنده!
- فقط ده کیلومتر مونده تا باغ؛ بعدش همه چیز تموم می‌شه!
گفت و زد زیر خنده.
من هم خندیدم و گفتم:
آره، بالاخره.. بالاخره با همیم.
دست گلم رو توی دستم جا به جا کردم و ادامه دادم:
- میشه سرعتت رو بیاری پایین‌تر؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #4
سکوت کرد.
بعد خیلی آروم، خیلی خسته گفت:
- قول بده… اگه اول تو رفتی بیرون...
سرفه کرد و ادامه حرفش قطع شد.
گریه‌م گرفت. صدام می‌لرزید.
- قول نمی‌خوام، خودت میای بیرون. ما سالم از اینجا می‌ریم، شنیدی؟ سالم!
فقط نفسش رو شنیدم.
سنگین و نامنظم.
برای اولین بار ترس واقعی، نشست توی استخون‌هام.
چند دقیقه گذشت، صدای توقف ماشین‌ها و همهمه، به گوش می‌رسید.
صدای چند نفر نزدیک شد:
- خانوم؟ همه چی آرومه، ما کمکت می‌کنیم.
چند دست اومد تو ماشین، پاها و بدنم رو گرفتن و آروم آروم بیرونم کشیدن.
زمین سرد و سخت بود! درد توی پا و کتفم مثل آتیش می‌سوخت؛ ولی هیچ اهمیتی نداشت،
فقط نفس می‌کشیدم! زنده بودم.
فرهاد هنوز تو ماشین بود، و من فقط می‌تونستم نگاه کنم و دعا کنم که اونم سالم باشه.
دیدم نیروهای اورژانس،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #5
خودم‌ رو می‌کشیدم جلو، یه دفعه همه چی با هم ریخت سرم.
یه صدای وحشتناک! انگار آسمون ترکید.
گرما یهو خورد تو صورتم، تو سینه‌م، تو چشم‌هام.
انفجار! صدای شیشه و فلز!‌
واقعی، خشن، بی‌رحم.
حس کردم کتری جوش رو خالی کردن رو تنم.
پوستم می‌سوخت، نفسم بند اومد، گوش‌هام سوت کشید.
زمین لرزید، زمان وایساد. ماشین...ماشین جلوی چشم‌هام منفجر شد.
داد زدم. یا شاید فقط دهنم باز شد و صدا درنیومد.
- فرهاد!
اسمش تو گلومم گیر کرد. دود همه جا رو گرفت.
سیاه، خفه، سنگین. دیگه هیچی نمی‌دیدم، فقط حرارت بود و صدا و یه فشار وحشتناک رو قفسه سینه‌م. احساس کردم واقعاً هیچی نیستم.
نه آدم، نه عروس، نه زن. یه نوزاد افتاده وسط شلوغی. یه پرنده تیره خورده، وسط یه عالم آدم بی‌تفاوت.
دست‌هام سست شد! بدنم ول کرد. دیگه نتونستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #6
اولش نفهمیدم چرا دلم، این‌قدر شور می‌زنه؟ چرا سینه‌ام تنگه؟ چرا نمی‌تونم نفس عمیق بکشم؟
دوباره، به لباس سیاه مامان نگاه کردم. نه‌نه!
یه چیزی اشتباهه!
صدام دراومد، لرزون:
- فرهاد کجاست؟
مامان نگاهم کرد؛ نگاهش فرار می‌کرد، همین کافی بود.
- نه… نه مامان… الان میاد، مگه نه؟ رفته دکتر ببینتش.
دستش رو فشار دادم.
- بگو الان میاد… فقط بگو!
لب‌هاش شروع کرد به لرزیدن؛ اشک ریخت و من همون‌جا فرو ریختم!
داد زدم! نه یه جیغ، یه چیز از ته جونم کنده شد.
سینه‌ام می‌سوخت، سرم گیج می‌رفت.
- نه دروغ می‌گی؛ فرهاد من این‌جوری نمی‌ره! قول داده بود. قول داده بود!
می‌خواستم از تخت بیام پایین، پا‌م آتیش گرفت.
درد پیچید توی تنم، ولی نمی‌فهمیدم.
- ولم کنین! باید برم پیشش، فرهاد تنهاست!
چند نفر اومدن، صداها قاطی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #7
وقتی رسیدیم صدا اومد، صدای قرآن، شیون، صلوات، همهمه. تابوت رو دیدم، نه جیغ زدم نه گریه کردم؛ فقط خشکم زد. با خودم گفتم:
- نه این نمی‌تونه فرهاد من باشه؛ فرهاد من داشت می‌خندید، داشت می‌گفت ده کیلومتر مونده!
دستم رو روی سینه‌ام فشار دادم، انگار قلبم داشت می‌افتاد. زیر لب گفتم:
- صبر کن من اومدم؛ گفتم که ولت نمی‌کنم!
تابوت که حرکت کرد، یه چیزی توی من کَنده شد.
نه‌شکست، کَنده شد! اون‌جا بود که فهمیدم، من نیومدم خداحافظی کنم؛ اومده بودم مطمئن شم واقعاً تنها شدم. از همون‌جا، افسردگی من شروع نشد؛ جا خوش کرد!
لب قبر که رسیدیم، دیگه صداها واضح نبود.
همه‌چی انگار؛ از پشت یه دیوار کلفت می‌اومد. فقط خاک رو می‌دیدم، فقط قبر رو. تابوت که پایین رفت، بی اراده از روی ویلچر بلند شدم.
درد توی مغز استخونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #8
- پاشو دیگه بسه لجبازی، همه رفتن.
دوباره خاک رو با انگشت‌هام کنار زدم، خاک رفت زیر ناخن‌هام؛ درد نداشت.
- قول داده بودی تنهام نذاری؛ مگه نه؟
صدام گرفت؛ ولی گریه نیومد. یه نفر صدام زد، خیلی مبهم، خیلی دور شاید از یک دنیای دیگه!
مامان بود شاید؛ نشنیدم. سرمو چسبوندم به قبر. خاک سرد بود؛ ولی از این دنیا گرم‌تر.
زمزمه کردم:
- می‌گن خاک سرده، مهر مرده از دل آدم می‌ره بیرون؛ ولی بعید می‌دونم!
بازم سکوت، کاش چیزی می‌گفتی فرهاد!
- اگه اینجایی، یه تکون بخور فقط یه نشونه بده...
باد آروم رد شد، بیشتر دستم رو مشت کردم. خاک از لای انگشت‌هام ریخت.
گفتم:
- باشه من می‌مونم؛ هر چقدر بخوای.
انگار واقعاً می‌خواستم همون‌جا بخوابم. کنارش، زیر همون خاک! اگه نمی‌کشیدنَم عقب، اگه ولم می‌کردن؛ شاید هنوز همون‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #9
آدما می‌اومدن، می‌نشستن، گریه می‌کردن، نصیحت می‌کردن.
یکی می‌گفت:
- جَوونی… درست می‌شه.
یکی می‌گفت:
- خدا خواسته.
یکی می‌گفت:
- باید قوی باشی، دنیا به آخر نرسیده!
ولی فرهاد دنیای منو تو، به آخر رسیده بود؛ یا شاید جون منم به لب رسیده بود! من فقط نگاه می‌کردم، سرمو تکون می‌دادم؛ ولی هیچ‌کدومشون به من نمی‌رسید. شب‌ها بیدار می‌موندم نه با گریه، با خیره شدن به سقف، به دیوا، به هیچی.
مامان صدام می‌کرد:
- پناه، چیزی می‌خوای؟
هیچی نمی‌گفتم. حتی «نه» غذا می‌ذاشتن جلوم.
سرد می‌شد، می‌بردنش. لباس‌هام همون‌جا بود‌.
لباس عروس شسته شده، تاخورده، ساکت. نگاهش نمی‌کردم. اگه نگاه می‌کردم، می‌شکستم.
یه بار یکی گفت:
- چرا گریه نمی‌کنی؟
تو دلم گفتم:
- چون اگه شروع کنم، تمومی نداره.
دیگه صدای فرهادو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

Nazanin.raminiya

کاربر انجمن
سطح
12
 
تاریخ ثبت‌نام
21/7/20
ارسالی‌ها
293
پسندها
2,790
امتیازها
17,273
مدال‌ها
11
سن
23
  • نویسنده موضوع
  • #10
چشمام باز شد، سقف سفید بود. چند ثانیه نفهمیدم کجام؟ بعد یادم افتاد، فرهاد… نه‌نه، دیگه نیست. مامان صدام کرد:
- پناه… چیزی می‌خوای بخوری؟
- هیچی!
برگشتم سمت دیوار، هیچ‌چیز مهم نبود. مهدی اومد کنارم.
- پناه،‌ بیا یه کمی حرکت کن.
سرم رو به معنی نه تکون دادم.
- نمی‌خوام.
صداش لرزید:
- این‌جوری پیش نمی‌ره! باید نفس بکشی.
نفس کشیدم؛ ولی با هر نفس یه تیکه از تنم می‌سوخت.
مامان گفت:
- تو باید سعی کنی این‌قدر بی‌قراری نکنی، باید بخوابی.
- نمی‌تونم همه‌چی یادم میاد، همه‌چی!
سکوت شد، هیچ‌کسی حرف نمی‌زد! همین سکوت، سنگین‌ترین چیز بود.
می‌خواستم فریاد بزنم؛ ولی صدام درنمی‌اومد.
تنها کاری که می‌تونستم بکنم، نگاه کردن به زمین بود.
انگار اگه نگاه نکنم، همه چیز محو می‌شد!
نشسته بودم لبه تخت، به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nazanin.raminiya

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا