• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گرگ دریده | سحر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع S@h@r
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 4,640
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    انتقامی درام عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #11
- یعنی تو موافق این موضوع نیستی؟ پس حاضرم نیستی ازش حمایت کنی؟ آره می‌دونم بحث اینه که کوهیار کم‌تجربه ست. ولی بلاخره باید از یه جا شروع کنه. تجربه کرانچی نیست که برم سر کوچه براش بخرم.
نمی‌دانم بین این همه مثال کلمه کرانچی وسط صحبت چطور به ذهنش رسید. ته دلم گفتم داری به زور هم که شده موقعیت مد نظرت را مثل همان کرانچی برایش می‌خری. شبیه همان وقتی که با زور یک نفر دیگر برایش مدرک دانشگاهی گرفتی تا مشتش خالی نباشد. اما باز هم حرفم را خوردم و گفتم:
- آقا اصلا بحث این نیست. بحث اینه وقتی خود سهندخان مخالفت کرده من باید مغز خر خورده باشم تا بخوام نظرشونو عوض کنم. برادر خودتونو نمی‌شناسین؟ استغفرالله، خود خدام بیاد بگه این کار اشتباهه برمی‌گردن باز به کارشون ادامه میدن! اگه راه داره منو معاف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #12
به خودم که آمدم، نفس نفس می‌زدم. حواسم تماماً پرت و غرق سیاهی درون سرم بود. به حدی روی تردمیل دویده بودم که عضلات پایم می‌سوخت‌. خیلی بیشتر از برنامه دویده بودم و بقیه برنامه هوازی را از دست داده بودم. دکمه را زدم و دست از دویدن‌ برداشتم. بطری آب که چه عرض کنم اندازه دبه بود، برش برداشتم و روی زمین نشستم و جرعه جرعه نوشیدم. درد معده‌ام هر روز وحشتناک تر از دیروز می‌شد. هیچ قرص و دارویی هم اثر نمی‌کرد. بیشتر دردش در پشتم بود. گاهاً هم تنگی نفس شدید بخاطر درد زیاد احساس می‌کردم. مسئله اینجا بود که اخیراً با تمرین بیشتر درد من بیشتر میشد، از طرفی هم کاملا اشتهایم را از دست داده بودم و برای اینکه احساس سبکی کنم کمترین غذای ممکن را می‌خوردم تا احساس بهتری در تنفس داشته باشم اما در عوض دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #13
- گاردتو نیار پایین مهدی وگرنه خودم دندوناتو خورد میکنم... رسول این چه وضع مشت زدنه؟... وا نکن اون گارد لامصبو... خطا نزن خطا نزن... موقعیت ضربه به اون مفتی رو چرا از دست میدی مهدی؟... اومدین خونه خاله این چه وضع مبارزه است؟
دو راند دو دقیقه‌ای مبارزه کردند و به راند سه نکشید. وضعیت رسول تعریفی نداشت با اینکه سابقه مبارزه بیشتری از مهدی داشت. مهدی هم خوب مبارزه می‌کرد ولی اشکال بزرگش این بود که گاردش خیلی شل بود و نفس کم می‌آورد.
- خب مهدی و رسول بشینید قشنگ نگاه کنید، آقا سهند و داش یاشار. بسم‌الله پاشید.
سهند خم شد و نگاهی به من کرد.
- آقای مجد من پیرمردو با اوستای کار یکی می‌ندازی؟
قبل اینکه من چیزی بگویم مربی گفت:
- اختیار دارید شما خودتونین یه پا اوستایین.
هر دو بلند شدیم. کلاه به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #14
مربی سری تکان داد و به شوخی گفت:
- ای بابا این داش یاشار ما استاد نفله کردن نفرات تو دقایق حساسه. حالا یبارم خودش نفله شد.
هردو خندید و من هم زورکی لبخندی زدم. اگر بدنم با من بد تا نمی‌کرد و حریفم کس دیگری بود نفله شدن را نشان‌تان می‌دادم. اینکه در دو راند نخواستم او را محکم بزنم برای این نبود که نمیشد یا موقعیت نداشتم. برای اینکه هرکسی را هم بتوانم بزنم سهند را نمی‌توانم. نه برای اینکه رئیس من است و از او میترسم، برعکس برایم عزیز است و دوستش دارم. آنقدر هم به من محبت کرده و هوایم را داشته که اینطور احساس کنم. به هرحال مبارزه خصوصا بوکس و MMA اینطور هستند و گاها قابل کنترل نیستند.
مجد چندبار به شانه ام زد و گفت:
- خسته نباشید. برید سرد کردن و استراحت. فقط قبل رفتن یه سر بیا کارت دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #15
رسم روزگار همین است که خیلی چیزها سرجایشان نباشند. من پدر نداشتم و او بچه‌اش را. چون کسی را نداشتم بالای سرم باشد محکوم به بلایایی شدم که محق آن نبودم. او هم پاره تنش را از دست داد و می‌دانم هنوز با این مسئله بعد سال‌های سال کنار نیامده. آن‌را جایی فهمیدم که پارسال وقتی سالگرد فوت پسرش بود و طبق معمول این چندسال من را هم برد. بهانه‌اش هم این بود که خیرات سالگرد را من ببرم. به درخواست خودش طبق عادت آن چند سال به خانم قناد همسایه ما در محله قبلی که آشپزخانه کوچکی داشت و کیک و حلوا می‌فروخت، سفارش حلوا دادم و بردم. القصه سرتان را درد نیاورم، طبق معمول هرساله سر قبر پسرش شمع روشن کرد، گل‌های رز مشکی را روی مزار پرپر کرد و با او به صحبت نشست. کمی بعد دیدم حال بنده خدا حسابی زار شده. فاصله‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #16
- من به خسرو گفتم هنوز استعفاشو قبول نکردم و اونم علنی نکرده. منتها اگه رسمی بخواد استعفا بده منو تحت فشار می‌ذاره. خودشم می‌دونه برای معاونت، کوهیار اصلا مهره مد نظر من نیست و با کیس‌های انتخابی منم به اندازه زمین تا آسمون اختلاف داره. این وقت سالم استعفاء اونم وقتی هنوز رو به راهه یعنی می‌خواد حرفشو هر جوری هست به کرسی بنشونه.
نفس عمیقی کشید و سرش را به سری چرم صندلی تکیه داد. چشمانش را بست و با لحن مسخره‌ای گفت:
- تعجبم اینه که هیئت مدیره هم قبول کردن. با اینکه می‌دونم قراره به مشکل بخوریم می‌خوام موافقت کنم. یعنی ناچارم.
این بار لب به اعتراض گشودم.
- آقا جسارت نباشه، شما مدیرعامل هلدینگ و رییس هیئت مدیره اید، از طرفی هم بیشترین سهام شرکت مال شماست. تا دستور شما نباشه کسی نمیتونه کاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #17
برگ دوم: آیت های عشق

۲۵ آبان ۱۴۰۱
مشغول خوش و بش با بقیه اعضای هئیت مدیره و سایر مدیران و معاونان بود. کوهیار را میگویم. متفاوت‌تر از زمانی بود که در بیمارستان دیدم.
مثل عمویش قدی بلند و برخلاف پدرش پوستی سفید داشت. کت و شلوار آبی نفتی با یک پیراهن آبی آسمانی و
کراوات هم‌رنگ کت به تن داشت که خیلی به او می‌آمد. موهای مشکی و پرپشت نسبتا آشفته، با ابروهای هشت مشکی پُر داشت که سمتی چپی درست از قسمت شکست هشت یک خط خالی رویش افتاده بود به سمت داخل چشم، درست مثل یک زخم. بینی متناسب با صورتش و لب‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #18
- اونقدر که بابا و عمو ازتون تعریف کردن مشتاقانه منتظر بودم از نزدیک ببینمتون. البته تو تعریفا جوون‌تر به نظر می‌رسیدین.
امیر لبش را گاز گرفت و اخم کرد. او هم فهمید کوهیار با اشاره به سفیدی بیشتر موهایم لیچار بارم می‌کند، اما بسیار ناشیانه. عیبی ندارد به قول خودش آنقدر پیر شده بودم که این نیش و کنایه ها زیاد به نظرم نیاید.
- خوشحالم که پخته‌تر به نظر میام.
لبخند موذی زد و سر تکان داد. بسیار تهدیدآمیز و مسخره به امیر نگاه میکرد. امیر هم که علی‌الظاهر طرف را به کتف چپش گرفته بود
- مطمئنم با همکاری هم میتونیم روزهای پرسودی برا شرکت رقم بزنیم.
- تلاش همه ما همینه. امیدواریم.
بعد چند دقیقه صحبت رفت. انگار انتظار این را داشت که مثل بقیه چاپلوسی‌اش را بکنم و از نداشته‌هایش و نکرده‌هایش تعریف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #19
سری تکان دادم.
- چشم خدمت می‌رسیم.
بعد رفتن خسرو به این طرف و آن طرف نگاهی انداختم. امیر نبود! غیب شد و رفت. ای دریوز مرموز. من که سر از کار تو یکی درمی‌آورم. تا کجا می‌توانی معلق بازی کنی؟
***
۲۶ آبان ۱۴۰۱

- یاشار؟
یلدا با چنان صدای پر از نازی صدایم کرد که جا خوردم‌. معمولا با حجم صدای خاور و اگزوز صدایم می‌کرد.
- ج... جانم؟
دو لباس جلوی خودش گرفت.
- به نظرت کدوم برا مهمونی امشب خوبه؟
با نگاه عاقل اندر سفیهی گفتم:
- طبیب‌الاطباء من کجای قیافه‌ام به استایلیست‌ها میخوره؟
صورتش جمع شد و شاکی گفت:
- نگفتم که برا کیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #20
عجب عطر وحشتناکی هم زده بود. غلیظ و گرم. خیلی خوشبو بود ولی ریه من بدبخت طاقت این بوی قوی را نداشت. سوار ماشین که شدیم از داشبورد سریع یک ماسک مشکی رنگ برداشتم. با نگاه چپ یلدا فهمیدم به او برخورده اما به روی خودم نیاوردم. و بلاخره به اذن خدا راه افتادیم.
تا باغ کردان خسروخان حدوداً یک ساعت و نیم راه بود. یلدا کل راه را فک زد و من هم گوش کردم. از چرت بودن کادویی که برای صاحب تولد خریده‌ام بگیر تا ماجراها و دراماهای بیمارستان و همکارانش و سفارش جدیدی که گرفته و برای دوختنش ذوق دارد.
از گوش دادن به حرف‌هایش و حتی غر زدنش‌هایش لذت می‌برم، حس می‌کنم دارد همان لحظه را زندگی می‌کند، درست عین مامان. مادر آمنه اگر ذوق و شوق درونش خاموش می‌شد، با آن همه بدبختی که کشیدیم عاقبتمان یا شبیه شیره‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا