• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان گرگ دریده | سحر کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع S@h@r
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 4,634
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    انتقامی درام عاشقانه
  • کاربران تگ شده هیچ

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #21
به این‌طرف و آن‌طرف نگاهی انداختم و لحنم را آرام کردم.
- ماجرای دیروزت که هی دم گوشم عین خرمگس ویز ویز می‌کردی چی بود؟
چیزی نگفت، ای لال بمیری امیر که فقط به عنوان مایه‌ی بالا بردن فشار خون و سکته دادن من به دنیا آمده‌ای. از در شوخی وارد شدم و گفتم:
- ببین شازده مناطق کم برخوردار! نمیتونی عین رادیو شکسته وز وز کنی، بعدم زر زراتو برام تفسیر نکنی تا من منظورتو نفهمم. مگه من تراپیستتم هرچی حرف مفهوم و نامفهومتو بگی من ازش یه برداشتی کنم؟ بعدشم من یه تنبون میخرم تا پلاک مغازه فروشندشو ازم می‌خوای. اما میای نصف و نیمه حرفتو میزنی، منو می‌ذاری تو خماری و تهش توضیح نمیدی و جیم میشی؟ اونم موضوع به این مهمی؟! نمیگی از فضولی میمیرم؟!
بلاخره بعد کلی این دست و آن دست همه چیز را گفت:
- به جای شاکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #22
نگاهی به انداخت. از طرز نگاهش مطمئن شدم حدسم درست است.
لیوان را روی میز، کنار گرامافون گذاشت و رفت. افتادم دنبالش، ارواح عمه‌ات! من که ولت نمیکنم. به سمت پله‌ها رفت، پله‌ها را دوتا یکی طی کرد و مهمان‌ها رد کرد و به طبقه دوم رفت. اینجا خیلی خلوت‌تر بود. بلاخره ته سالن گوشه‌ای پیدا کرد و روی مبل راحتی زرشکی رنگ که درست مقابلش به شکل مورب یک پرده مخملی هم رنگ مبل با حاشیه طلایی داشت نشست و تکیه زد. از آنجا میشد پایین را هم دید. صدای موزیک ملایم اینجا ملایم‌تر بود.
امیر چشمانش را بست. من هم روی مبل مقابل نشستم. چند دقیقه‌ای چیزی نگفت. من هم چیزی نپرسیدم. تا اینکه خودش زبان باز کرد:
- وکیلش بودم.
- وکیل کی؟
نفس عمیقی کشید.
- وقتی تازه کارمو شروع کرده بودم، یه بابایی به اسم طالعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #23
کنجکاو بودم بدانم سر پرونده چه آمد که خودش پیش‌دستی کرد. تک‌خنده نیمه‌جانی کرد و گفت:
- می‌بینم داری از فضولی می‌میری. اون پدرسگ یه وکیل دیگه گرفت. می‌شناختمش از اون هفت‌خطاس. دیگه با جزئیات نمی‌دونم چی شد ولی خبر رسید ساقیه همه چیو گردن گرفت و چون مدارک علیه طالعی کافی نبود تبرئه شد. درست دو هفته بعد اومدن حکم ساقیه شنیدم تو زندان سکته کرده و مرده که اینم اصلا بعید نیست کار اون مرتیکه بی‌شرف باشه. عملاً هیچی به هیچی.‌ خون دختر بدبخت سر هولی یه نفر هدر شد، یه خونواده هم داغ‌‌دار شدن و نتونستن حق‌شونو بگیرن غیر از اون دیه. من بدبختم که... هعی چند ماه خونه نشین شدم شاید یادت باشه. بدجور بهم ریختم. آدم سوسولی نیستم خودت می‌شناسی منو. اما احساس گناه می‌کردم. حتی بعضی شبا می‌دیدم دختره اومده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #24
به امیر نگاهی انداختم. حالش گرفته بود، انگار مرور کابوس‌های گذشته مثل نوشیدن بدون مزه کامش را تلخ و مغزش را پَرانده بود. با اینکه می‌دانستم هشیاری دارد، اما انگار مخمور بود.
- بی‌خیال داداش من. گذشته‌ها گذشته. البته نه که فک کنی از سر خوش خیالی اینو میگم. تو که غریبه نیستی، گفتم بهت منم جوونیم و روزای خوشم بخاطر یه عوضی روانی شبیه همونی که گفتی تباه شد. ولی حاجی، خودتو تو دور باطل ننداز‌، بذار اونم ارزش حرف تو رو بفهمه. الان کوهیار هم کله‌اش داغه هم حرف تورو مفت می‌دونه. حالا تا صبح براش فک بزن مگه می‌فهمه؟ آروم بگیر کم به خودت فشار بیار.
با چشمان خسته و بی‌روح به نقطه‌ای خیره شده بود و گوش می‌داد. گوش دادن از این آدم بعید بود. بعد چند دقیقه، آرام بلند شد.
- من برمی‌گردم خونه. خیلی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #25
- حالش خوش نبود برگشت خونش. چطور بود خوش گذشت؟
- آره، بعد مدت‌ها حسابی گپ زدیم. ولی یاشار این پسره کوهیار، خیلی یبس و از خود راضی به نظر میرسه. همه دخترای مهمونی دورش جمع شدن یه نگاه به هیچ کدوم ننداخت‌.
به شوخی گفتم:
- نکنه نگات نکرده و شاکی شدی؟
می‌دانستم یلدا اصلا اهل این نیست که دلبری کند یا عشوه خرکی بیاید، تصورش هم برایم ناممکن است که بخواهد آویزان کسی شود. از طرفی، یلدا جفت خودش را داشت. مهرداد، همکارش در بیمارستان که فوق تخصص غدد بود. الحق و الانصاف هم یلدا را خیلی دوست داشت. فعلا در مرحله نامزدی بودند.
با اخم نگاهی به من کرد و گفت:
- شوخی‌شم قشنگ نیست. آدمیزاد صدسال سیاه مجرد بمونه اما یه همچین تحفه‌ای هم‌بالشش نشه.
و تای ابرویی بالا انداخت و به حلقه‌اش اشاره کرد. سری تکان دادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #26
چند لحظه انگار مسخ شدم و ماتم برد. دنیا کوچک‌تر از چیزی بود که تصورش را می‌کردم. شادی، من، اینجا... .از اول این اتفاقات حس می‌کردم خدا در سرنوشتم اتفاقات را دومینو وار چیده تا مرا برای نبرد بزرگی آماده کند. حقیقتا آن موقع این تصور را نداشتم، فقط فکر می‌کردم یک چیزهایی عجیب و نامعقول است. اما بعدا که سیر حوادث ویران کننده زندگی من تبدیل به کالکشن بدبختی‌های بنده شد، فهمیدم خدا سفر سختی برایم چیده و وقت تسویه حساب است.
به خودم آمدم. باران سنگینی شروع به باریدن کرد و رعد و برق پشت هم می‌زد. شادی چه شد؟ آن مردک؟ چه کسی جرأت کرده دست سمت جواهر پاک من دراز کند؟ من یکبار آن دست را بریدم، او هم کسی که رحم، مروت و حیا نداشت. پس دست فرد دومی که یک زیقی کیفور بیش نیست را برایش قاب میکنم.
شروع به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #27
انگار جان منجمدش گرم شده بود و زبانش به کار افتاد.
- شما کی هستی؟ از مهمونا بودین؟
جوابی ندادم. فکر نکنم شناختن من برایش زیادی مهم باشد، از دهن چفتی یک غریبه مطمئن نبود.
- خیالتون راحت. من نه چیزی دیدم، نه شما رو میشناسم.
از آینه به او نظری انداختم، کپ کرد. او را می‌شناختم. اطمینان داشتم عین یلدا یک کتاب علامت سوال ردیف کرده تا بپرسد، اما خلع سلاح شد و در طی مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزد. این از فواید بلد بودن دیگران است. آخ گفتم یلدا! یلدا بفهمد توی مهمانی تنهایش گذاشتم پدرم را درمی‌آورد. باید یک خاکی به سر میکردم. اما الان نمیشد. الان اولویت شادی بود.
نزدیک‌ترین بیمارستان با اینجا نیم ساعت فاصله داشت. بلاخره به آنجا رسیدیم، باران بند آمده بود. البته هوا هنوز ابری و فوق‌العاده سرد بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

S@h@r

هنرمند انجمن
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
8/3/20
ارسالی‌ها
673
پسندها
7,826
امتیازها
21,973
مدال‌ها
18
  • نویسنده موضوع
  • #28
- من مشکلی تو عکس مشاهده نکردم. شکستی یا ترکی ندیدم. نگران نباش فقط مچ‌ پات پیچ خورده.
پایش را پانسمان کردند و در همان حین دکتر نسخه‌ای نوشت و دستم داد و رفت. به شادی نگاه کردم، رنگ به رخسار نداشت. کمکش کردم دراز بکشد و پتو را رویش کشیدم.
- اگه سردتونه از ماشین پتو بیارم.
به علامت نه سرش را تکان داد.
- همینجا بمونید داروهاتونو بگیرم بیارم.
جلدی رفتم داروخانه و برگشتم. یک سرم، سه تا آمپول، دو پماد و چندتا مسکن بود. وقتی برگشتم دیدم دراز کشیده و انگار سخت‌تر نفس می‌کشد. ماسک اکسیژن روی صورتش بود. رنگم پرید. از پرستاری که کنارش بود پرسیدم:
- خانم چی شد یهو؟
- انگار حمله عصبی بهش دست داده. بالا آورد و وضعیت تنفسش بد شد. داروها رو گرفتین؟
کیسه دارو ها را دستش دادم. سریع به او سرم زد و آمپول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : S@h@r

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا