- تاریخ ثبتنام
- 1/9/23
- ارسالیها
- 2,729
- پسندها
- 22,068
- امتیازها
- 48,373
- مدالها
- 35
باز آی ودل تنگ مرا مونس جان باشبـه تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
کـه حاجت بردن ای آزاده مـرد این بی صفایان را
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
باز آی ودل تنگ مرا مونس جان باشبـه تلخی جان سپردن در صفای اشک خود بهتر
کـه حاجت بردن ای آزاده مـرد این بی صفایان را
به غیر از خانمانسوزی مقامی نیست عاشق رابازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
به رویدادی بزرگ محتاجمبه غیر از خانمانسوزی مقامی نیست عاشق را
چو آتش گوشهٔ داغی برای خویش میجویم
خرابیهای دل بیدام امیدی نمیباشد
شکست طرهٔ او از بنای خویش میجویم
بی تو دنیای من ای دوست پر از تنهایی استبه رویدادی بزرگ محتاجم
اتفاقی که بیخبر باشد
کاش وقتی به خانه برگشتم
کفشهای تو پشت در باشد
بلدم تکیه کنم باز به دیوار خودمبنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن استبلدم تکیه کنم باز به دیوار خودم
یا حصاری بکشم دور و بر غار خودم
بلدم آه به آه از تو بگویم هر بار
تا بسازم قفس از غصه بسیار خودم
بسکه من دل را بهدام عشق خوبان بستهامبه دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
بکش به غمزه که اینش سزای خویشتن است
بی مهر رخت روز مرا نور نماندستبسکه من دل را بهدام عشق خوبان بستهام
از نشاط روی ایشان توبهها بشکستهام
جستهام او را که او را دیده تیر انداخته است
تا دل و جان را به تیر غمزهٔ او خستهام