پیوستن دوستان به هم آسان استپرتو عمر چراغی ست که در بزم وجود
به نسیم مژه بر هم زدنی، خاموش است
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانستپایان قصهها همه تلخ است بعد از این
گم میکنند خانهی خود را کلاغها
پیدا به سخن باید ماندن که نمانده استپیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
پیش آ و عدم شو که عدم معدن جانستپیدا به سخن باید ماندن که نمانده است
در عالم کس بی سخن پیدا، پیدا
پیدا نبود دل ز هجوم غم معشوقپیش آ و عدم شو که عدم معدن جانست
اما نه چنین جان که به جز غصه و غم نیست
من بیمن و تو بیتو درآییم در این جو
زیرا که در این خشک به جز ظلم و ستم نیست
پس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردونپیدا نبود دل ز هجوم غم معشوق
پنهان شده از کثرت پروانه چراغم
پس از ما تیرهروزان روزگاری میشود پیداپس از عمری که میگردد به کامم یک نفس گردون
نمیدانم که میسازد همان ساعت پشیمانش