رسید مژده که ایام غم نخواهد ماندریشهام از هوشیاری خورده آب
من کجا، فراموشی کجا؟!
روندگان طریقت ره بلا سپرندروز دژخیم
سوز بیتسلیم
بارش ناگوار
برف وخیم
من که رفتم
تو باش و تکلیفِ
روزگار مرا
تو روشن کن
رفت کار دل ز دست، اکنون تو دانروح برخواسته از من ته این کوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم
ره آسمان درونست پر عشق را بجنبانرفت کار دل ز دست، اکنون تو دان
جان امید اندر تو بست، اکنون تو دان
روز من شب شد و آن ماه براهی نگذشترفتنت رفتن جان است و خودت میدانی
تا ابد در دل بیجان تنم میمانی