- تاریخ ثبتنام
- 9/11/23
- ارسالیها
- 144
- پسندها
- 1,329
- امتیازها
- 8,003
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #11
با پانیذ و خانوادهاش خیلی راحت بودم و اصلا تعارف نداشتیم، پس با لبخند قبول کردم که پاییز آخجونی گفت و بقیه هم لبخندی از روی رضایت زدند. عمو فرشاد چمدون پانیذ رو گذاشت داخل صندوق عقب ماشینش و من و پاییز هم رفتیم و سوار ماشینم شدیم و پانیذ و خانوادهاش هم سوار ماشین عمو فرشاد شدن و بردیا هم با ماشینش به دنبالمون اومد. توی راه پاییز با آیپدش مشغول بود و تمام حواسش به کارتونی بود که داشت نگاهش میکرد. یدونه از شکلاتهایی که روی داشبورد بود رو برداشتم و همونطور که نگاهم به روبهروم بود دادم به پاییز و گفتم:
- پاییز بیا شکلات.
با ذوق تشکری کرد که با لبخند کجی که روی صورتم نشسته بود، گفتم:
- به شرطی که مسواک فراموش نشه!
اونم چشمی گفت و بقیه راه توی سکوت طی شد. وقتی رسیدیم عمو فرشاد با...
- پاییز بیا شکلات.
با ذوق تشکری کرد که با لبخند کجی که روی صورتم نشسته بود، گفتم:
- به شرطی که مسواک فراموش نشه!
اونم چشمی گفت و بقیه راه توی سکوت طی شد. وقتی رسیدیم عمو فرشاد با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش