- تاریخ ثبتنام
- 9/11/23
- ارسالیها
- 144
- پسندها
- 1,329
- امتیازها
- 8,003
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #31
نگاه عصبیای بهش کردم و با حرص شروع کردم به تعریف کردن:
- پسرهی بیشعور تازه دیشب به من خبر داده که امشب به مهمونی دانشجویی دعوته. از امروز صبح هم که گیر داده من باید بیام و آتوسا رو بشناسم! آخه من الان لباس مناسب ندارم که!
پانیذ توی سکوت سری به نشونهی توجه کردن تکون داد که ادامه دادم:
- مرخصیهای این ماه هم که، اگه امشبو بگیرم تموم میشه کلا!
- فکر نمیکنی اینا همش بهونهاس؟!
سرم رو بین دستهام گرفتم و آهی کشیدم و آروم گفتم:
- نمیدونم چرا؛ ولی دلشوره دارم!
پانیذ دستم رو گرفت و به گرمی فشرد و گفت:
- نترس برکه، اونجا بردیا مواظبته!
چیزی نگفتم که دوباره گوشی زنگ خورد. پانیذ نگاهی به صفحهی گوشی انداخت و با دیدن اسم بردیا، خودش گوشی رو برداشت و جواب داد:
- سلام رو مخ.
نمیدونم بردیا چی گفت...
- پسرهی بیشعور تازه دیشب به من خبر داده که امشب به مهمونی دانشجویی دعوته. از امروز صبح هم که گیر داده من باید بیام و آتوسا رو بشناسم! آخه من الان لباس مناسب ندارم که!
پانیذ توی سکوت سری به نشونهی توجه کردن تکون داد که ادامه دادم:
- مرخصیهای این ماه هم که، اگه امشبو بگیرم تموم میشه کلا!
- فکر نمیکنی اینا همش بهونهاس؟!
سرم رو بین دستهام گرفتم و آهی کشیدم و آروم گفتم:
- نمیدونم چرا؛ ولی دلشوره دارم!
پانیذ دستم رو گرفت و به گرمی فشرد و گفت:
- نترس برکه، اونجا بردیا مواظبته!
چیزی نگفتم که دوباره گوشی زنگ خورد. پانیذ نگاهی به صفحهی گوشی انداخت و با دیدن اسم بردیا، خودش گوشی رو برداشت و جواب داد:
- سلام رو مخ.
نمیدونم بردیا چی گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش