• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان به خاطر پاییز | عسل حمیدی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع 'Payiz'
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 80
  • بازدیدها بازدیدها 6,440
  • کاربران تگ شده هیچ

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #21
من و پانیذ سعی می‌کردیم به خاطر پاییز وسیله‌هایی رو سوار بشیم که به سن پاییز بخوره و اونم احساس تنهایی نکنه. الانم با اینکه مخالف بودم، با زور پاییز راضی شده بودم تا سقوط آزاد مخصوص کودکان رو سوار بشه و واقعا از تصمیمم پشیمون بودم!
دستگاه کم‌کم داشت شروع به حرکت می‌کرد و پانیذ هم با لبخند داشت این صحنه رو ضبط می‌کرد، مثل بیشتر مادرها استرس گرفته بودم که دستگاه به بالا رسید و بعد از چند دقیقه با سرعت اومد پایین و جیغ تمام بچه‌ها از جمله پاییز در اومد!
دستگاه کم‌کم از حرکت ایستاد که سریع به سمت پاییز که هیجان توی چشم‌هاش موج میزد رفتم و کمربند ایمنیش رو باز کردم و دستی به گونه‌های سردش کشیدم و پرسیدم:
- خوبی مامان؟!
سرش رو به نشونه‌ی آره بالا و پایین کرد و گفت:
- خیلی باحال بود مامانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #22
راشا به آرومی نگاهش به سمت پاییز سر خورد و به چهره‌اش نگاه کرد که همون لحظه پانیذ با سه تا دونه پشمک اومد پیشمون و بدون اینکه متوجه حضور راشا بشه خندون گفت:
- پاییز بدو بیا!
پاییز هم با خوشحالی دویید به سمت پانیذ و پشمکش رو ازش گرفت. پانیذ سرش رو بلند کرد که چیزی بگه که با دیدن راشا لبخندش روی لبش ماسید و شوکه نگاهش کرد. بلاخره راشا به حرف اومد و با صدای آرومی گفت:
- برکه... می‌تونم باهات صحبت کنم؟!
آخ که چقدر دلم برای صداش تنگ شده بود! اما الان دیگه همه چیز فرق کرده بود، من دیگه اون برکه‌ی سابق نیستم! حداقل به خاطر پاییز!
بلاخره آب دهانم رو قورت دادم و با صدایی که سعی می‌کردم لرزشش رو کنترل کنم، بدون اینکه نگاهی به راشا بیندازم رو به پانیذ گفتم:
- تو پاییزو ببر... منم یکم دیگه میام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #23
اما باید می‌فهمید... می‌فهمید که چه ظلم بزرگی در حق این بچه کرده! راشا رو به خوبی شناخته بودم... حتی اگه من نمی‌گفتم هم یه طوری متوجه ماجرا میشد، هرچند الان بعید می‌دونم که ذره‌ای وجدان داشته باشه و مطمئنا حتی برای اون مهم هم نبود!
صدام رو صاف کردم و همون‌طور که به نقطه‌ای خیره شده بودم، جواب دادم:
- بچه‌ایه که سه سال پیش اونو رد کردی... .
به اینجای حرفم که رسیدم، پوزخندی زدم و ادامه دادم:
- و منو پیش عالم و آدم خوار و حقیر کردی!
صورتم رو برگرداندم و توی چشم‌های سبز رنگش که روزی دنیای من بودند زل زدم. برام خیلی عجیب بود؛ ولی توی چشم‌هاش غم بزرگی موج میزد و انگار که نم اشک توی اون‌ها نشسته بود! لحظه‌ای چشمانم پر شد که سریع بلند شدم و با قدم‌های بلند از پیش کسی که یک روزی منبع آرامشم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #24
غذا با شوخی و خنده‌های پانیذ و همراهی پاییز خورده شد. می‌دونستم که پانیذ این کار رو می‌کنه تا من از فکر و خیال بیام بیرون؛ اما واقعا دست خودم نبود! نمی‌تونستم به اتفاقات توی شهربازی فکر نکنم!
وقتی غذامون تموم شد، بلند شدیم و رفتیم و حساب کردیم و از رستوران اومدیم بیرون. سوار ماشین شدیم و به سمت خونه خاله‌اینا حرکت کردم. پاییز توی راه خوابش گرفته بود که پانیذ پرسید:
- چه اتفاقی توی شهربازی افتاد؟!
همون‌طور که آرنجم رو به شیشه ماشین تکیه داده بودم، جواب دادم:
- حقیقتو گفتم!
صورتش رو سریع برگردوند پیشم و با صدای تقریبا بلندی گفت:
- چی؟!
چشم غره‌ای بهش رفتم و به پاییز نگاه کردم که دیدم از خواب بیدار نشده. صورتم رو برگردوندم به سمت روبه‌روم و با صدای کلافه‌ای گفتم:
- اول آخر قرار بود بفهمه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #25
درو با پام باز کردم و وارد شدم. پاییز رو به سمت تختش بردم و به آرومی اونو خوابوندم. کلاه و پافر و کفش‌هاش رو به آرومی درآوردم و به موهای بهم ریخته‌اش دستی کشیدم و چراغ شب‌خوابش رو روشن کردم و از اتاق خارج شدم. از راهروی اتاق‌ها گذشتم و وارد پذیرایی شدم. نگاهی به خونه انداختم، دست پوران جون درد نکنه واقعا! خونه رو مثل دسته گل کرده بود! چشم چرخوندم که دیدم پانیذ لباس‌هاش رو با یک دست لباس خونگی عوض کرده و روی کاناپه لم داده و در حال ور رفتن با گوشیشه! وسط حال بدم لبخند کم‌جونی روی لبم نشست. مثلا اومده بود مواظب من باشه! بدون هیچ حرفی به سمت اتاقم رفتم و لباس‌های خودمم عوض کردم و از اتاق خارج شدم. به سمت آشپزخونه حرکت کردم و در همین حین با صدای بلندی از پانیذ پرسیدم:
- من می‌خوام قهوه برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #26
صداش رو صاف کرد و گفت:
- می‌خوام ازدواج کنم.
با این حرفش قهوه پرید توی گلوم و به سرفه افتادم.
چند تا سرفه کردم و وقتی حالم بهتر شد، گلوم رو صاف کردم و با صدایی که ازش تعجب می‌بارید، گفتم:
- چی شد یهویی؟ اصلا کِی تصمیم به ازدواج گرفتی؟! دختره کیه؟!
می‌خواستم سوالاتم رو ادامه بدم که بردیا با چهره‌ی بامزه‌ای سرش رو خاروند و گفت:
- خواهر قشنگم، اگه صبر کنی می‌گما!
ساکت شدم و منتظر نگاهش کردم که قیافه‌اش رو جدی کرد و شروع به صحبت کرد:
- یک سال پیش من به صورت غیر منتظره‌ای توی دانشگاه، در نگاه اول دلمو به دختری به اسم آتوسا باختم... اولش زیاد جدی نگرفتم؛ اما کم‌کم به تمام حرکاتش دقت می‌کردم و کوچک‌ترین لبخندش هم باعث دلگرمی من میشد.
به اینجای حرفش که رسید لبخندی زد و ادامه داد:
- بگذریم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #27
با این حرفم، پانیذ هم خمیازه‌ای کشید و گفت:
- آی گفتی! من که هلاک خوابم!
تعجب‌آور بود با اینکه ساعت یازده و نیم شب بود، این‌قدر خسته بودیم!
بلند شدم و سینی رو بردم به آشپزخونه و وقتی برگشتم دیدم که بردیا عزم رفتن کرده. تعجب کردم و پرسیدم:
- کجا؟!
بردیا هم همون‌طور که دست‌هاش رو در جیب شلوارش گذاشته بود، جواب داد:
- خوب من برم خونه خودم دیگه!
دستام رو به کمرم زدم و با حالت مسخره‌ای گفتم:
- یه شب اینجا بخوابی نمی‌میریا!
بردیا هم خندید و گفت:
- خوب باشه، غلط کردم!
پانیذ هم با لبخند دندون‌نمایی گفت:
- کار خوبیه! دیگه تکرار نشه!
بردیا هم به پانیذ دهن‌کجی کرد و منم با خنده گفتم:
- من که میرم بخوابم! شماها هم هرچقدر می‌خواید دعوا کنید! شب بخیر.
هر دوشون با خنده شب بخیری گفتن و منم وارد اتاقم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #28
لبخند تلخی زدم و زمزمه‌وار اسمش رو به زبون آوردم:
- پاییز.
با اینکه لحظه‌ی کوتاهی دیدمش؛ ولی واقعا زیبا بود و چشم‌هاش خیلی شبیه به مادرش بود! همون‌قدر مظلوم و سحرآمیز! با اینکه سه سال گذشته بود؛ ولی برکه هنوزم به اندازه‌ی سه سال پیش زیبا بود و مطمئنا اون فرشته کوچولو هم خیلی شبیه به مادرش بود!
سیگار دیگری روشن کردم و کام عمیقی ازش گرفتم، من خیلی در حقشون بدی کرده بودم و با دست‌های خودم، عشقم، زندگیم و حتی بچه‌ی خودم رو رها کرده بودم. اون‌موقع فکر می‌کردم که فقط یک حس کوتاه و زودگذره؛ اما نمی‌دونستم که من توی همون نگاه اول دلم رو به اون چشم‌های طوسی رنگ که آدم با دیدنش، درِش غرق میشد باختم!
چشمامو بستم و دستی لای موهام کشیدم‌. من هنوز هم عاشق بودم! حتی عاشق‌تر از قبل! در واقع از عشق به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #29
پارسا که رفت، منم اومدم داخل اتاق و روی تختم ولو شدم و ساعدم رو روی پیشونیم گذاشتم و چشم‌هام رو بستم که قلب و روحم به گذشته سفر کرد... .
***
(پنج سال پیش)
- راشا؟!
- جانم؟!
برکه روش رو به سمت من کرد و به چشم‌هام نگاه کرد و با لبخند دلبری که همیشه روی چهره‌اش بود گفت:
- خیلی دلم می‌خواد اسممو عوض کنم!
اخمی کردم و گفتم:
- بی‌خود! لازم نکرده اسم عشق منو عوض کنی!
برکه ل..*باش رو غنچه کرد و گفت:
- چرا آخه؟!
در حین اینکه پرونده‌های شرکت رو چک می‌کردم، گفتم:
- همین که گفتم برکه. لطفاً بحث اضافه نکن!
ایشی گفت و اخمی به چهره‌ی دلنشینش نشوند و روش رو به اون سمت کرد و دست به سینه زیرلب مشغول غر زدن شد. منم با اینکه سرم روی پرونده‌ها بود، توی دلم قربون صدقه‌ی اَداهاش می‌رفتم که یه تیکه از غرغرهاش رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

'Payiz'

رو به پیشرفت
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
9/11/23
ارسالی‌ها
144
پسندها
1,329
امتیازها
8,003
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #30
چند دقیقه‌ای از رفتن برکه گذشته بود که حرفش راجع به اسم بچه یادم اومد و باعث شد که لبخندی روی لبم بنشینه. باور نکردنی بود!
یعنی واقعا احساساتم به برکه، عشق بود؟! یعنی من، راشا تهرانی، با این همه مشغله و دغدغه دلم رو به یه دختر باخته بودم؟! امکانش هست که احساساتم زودگذر باشه؟!
کلافه عینک مطالعه‌ام رو درآوردم و روی میز پرت کردم و سرم رو بین دست‌هام گرفتم. من بدون اون به معنای واقعی هیچ بودم! برکه هم مطمئنا حسش مثل من بود؛ ولی من چرا انقدر دودل و سست بودم؟!
***
(زمان حال)
دستی به صورتم کشیدم و نم اشک رو از روی صورتم پاک کردم. برکه با من چیکار کردی که بدون تو، حس مرگ دارم؟! آهی کشیدم و گوشیم رو روشن کردم و گالری رو باز کردم و شروع به ورق زدن عکس‌های برکه کردم. توی یکی از عکس‌ها مکثی کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : 'Payiz'

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا