نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لعل بخارا | فاطمه علی‌آبادی نویسنده‌ی انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Fateme.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 45
  • بازدیدها 1,457
  • کاربران تگ شده هیچ

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #31
چون رهایی پاهایش را حس نمود، چشم گشود و در مقابل خویش شانه‌های افتاده‌ای را دید که چون نا امیدی برشان چیره گشته بود، راه دیگر پیش گرفته و از او دور می‌گشتند. دخترک سرمایی در استخوان‌هایش حس نمود که برای آن وقت سال چیزی بَس نادر و عجیب بود. دیگر نه وحشت که غم در دلش خانه کرده بود. در آن تاریکی خوب نمی‌دید و چون نور فانوس کاهگلی آلتون خاتون بر پنج تنی که از او دور می گشتند، تابید؛ تازه توانست زخم بدریختی را که روی بازوی دست کودک که در دست مادر چفت شده بود ببیند. با آن که لباس‌های‌شان به گونه‌ای بود که کل بدنشان را پوشانده بود، ولی گویی آن زخم به سختی بیرون جسته بود تا تیره‌روزی‌شان را بر چشمان خیس نبات شلاق بزند. آهسته اشک روی گونه‌ی استخوانی‌اش را پاک کرده و به سمت آلتون بازگشت. لب گشود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #32
بی‌آنکه گرد تعجب بر چشمان درخشانش بنشیند، دوباره چشم بسته و دمیدن نفسش در قلب نِی را از سر گرفت. دخترک غرق در نوای آرامش‌بخش نی بود که با صدای فریادی به ناگاه چشم گشوده و نوازنده‌ی ناشناس و آلتون خاتون را در حال دویدن به سویی دید. پاهایش انگار قوت‌شان را از دست داده بودند؛ سخت بر زمین چمباتمه زده و مرگ زنی را در چند قدمی‌اش به نظاره نشسته بود. با صدایی به خودش آمد؛ گویی صدای همان نوازنده‌‌ی مجهول‌الهویه بود. به صدای مردان می‌مانست:
- همان‌طور آنجا ننشین. بشتاب؛ کمک می‌خواهم. چشمان آلتون توان همراهی ندارند.
گویی هر آنچه زیبایی بود را یکجا در صدای این مرد ریخته بودند و ذره‌ای زشتی دَرَش راه نیافته بود. تَشَر دوم را که شنید، دست جنبانده و سوی میدان حادثه شتافت. کنار مردی که جز نوازنده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #33
آلتون آخرین نان را در میان دستان پوشیده در کَنَف پسرک کم سن و سالی گذاشته و با بیرون دادن نفس آه مانندش، بی‌آنکه کلمه‌ای بر زبان آورد، عصازنان سوی قریه گام برداشت. نبات به سختی نگاه از آرشی که دوباره نِی را میان لبان نازکش می‌گذاشت، گرفت و با شانه‌هایی خمیده دنبال عجوزه‌ی سپیدموی به راه افتاد. باد آهسته موهای خرمایی‌رنگ و مجعدش را به بازی گرفته و گوش‌هایش هنوز نوای آرامش‌بخش نی زدن آرش را می‌شنیدند. هر چه به قریه نزدیک‌تر شده، صدای سوزناک نِی آرام‌تر می‌شد و در یک لحظه در دل تاریکی شب گُم شد.
آن‌شب خواب تا اذان پیشین بر چشمان دخترک سایه نیفکند و افکار در ذهنش چون کلافی در هم پیچید و پیچید و عاقبت با صدای خروسی از هم شکافت و نوید روز دیگری را داد. روزی که دومین دیدار نبات با خورشید سوزانِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #34
صدای عصا زدن آلتون خاتون به گوش رسید و ثانیه‌ای بعد هیکل نحیف و درازش بر بام خانه پدیدار گشت. او نیز چون دخترک ترسیده و سخت نفس می‌کشید. نبات پر تردید به کبوتر مقابلش خیره گشته و چون حلقه‌ی سرخ به دور گردن و خط سرمه‌ای روی سرش را دید، یقین یافت پیکی‌ست از سوی بی‌بی. آلتون محکم عصایش را روی زمین کاه‌گلی کوبیده و قَدری خاک بر هوا خاست. ابروان نازک و جوگندمی‌اش را در هم کشیده و خیره به جای نامعلومی گفت:
- هیچ شباهتی به آنچه صدرا گفته بود نداری؛ به عکس به حد کثیری سبک‌سر و بی‌مغزی.
آن‌قدر از دیدن کبوتر پیغام‌رسان بی‌بی فاطمه خرسند شده بود که هیچ کدام از زخم زبان‌های پیرزن همیشه عصبانی را نشنید و با شوقی غیر قابل وصف سوی کبوتر دویده و مقابلش زانو زد. کاغذ کاهی کوچکی به پایش بسته بودند. به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #35
پرده‌ی اشک چشمان دخترک را تار کرده بود؛ او نبات بود و شهره به گستاخی. محکم با پشت دست چشمانش را پاک کرده و قدمی به پیرزنِ حق به جانب مقابلش نزدیک گشت؛ سینه سپر کرده و کلمات را بی‌تردید بر زبان راند:
- من انسانیت را خوب از بی‌بی یاد گرفته‌ام. او اول کسی بود که رویای خدمت به خلق را در سرم پروراند.
قدم دیگری به خاتون نزدیک شد و خرگوش را از آغوشش بیرون کشید:
- اما بی‌بی مرا آموخت شرط اول در کمک‌رسانی، اطمینان از امنیت خویش است. آن که بی‌پروا عمل می‌کند و توانایی مراقبت خویش را ندارد، چگونه می‌خواهد به خلق خدا یاری رساند؟
خاتون دوباره خرگوش بی‌نوا را بغل گرفته و پوزخندی بر لب نشاند:
- جالب است دختر علی. در این سن اندک، خوب دغل بازی را آموخته‌ای. خیال کرده‌ای نمی‌دانم بهر چه شبانه به اینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #36
مرد زیر درخت مجنون نشست، دستار کرم‌رنگی که دور سرش پیچیده بود را گشوده و مقابل زانوانش قرار داد. اطرافش را به دقت نگاه کرده و وقتی کوزه‌ی آبش را یافت، سر خم کرده و همان‌طور که بر سرِ تماماً تاسش دست می‌کشید، آب زلال درون کوزه را ذره ذره روی سرش خالی کرد. نبات اندکی دور تر به مرد مقابلش خیره گشته بود؛ حتی در آن تاریکی و با آن سر یک دست تاس و صورتی که خالی از ریش و سبیل بود، باز هم زیبا به نظر می‌رسید. مرد با تمام مردهای اطرافش متفاوت بود. در دیاری که او می‌زیست ریش و موی بلند نماد مردانگی بود. حتی صدرا هم ریش و موهای بلندی داشت.
مرد که از شستن سر بی مویش فارغ گشت، دوباره دستار را بر سر بسته و درحالی که طرف آزاد دستار را بر چهره‌اش می‌کشید، لب گشود:
- گاهی باید بین زندگی خود و دیگری، یکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #37
دخترک به گوش‌هایش هم شک داشت. آن دشمن این مرد بود؟ اصلاً از کدامین دشمن سخن می‌گفت؟ بارها و بارها سخنان خودش را در ذهن مرور کرده و هربار هم کم‌تر نصیبش می‌گشت. با چهره‌ای که بیش از تعجب و تحیر، گرد ترس بَرَش نشسته بود، چشم به مرد پیش رویش دوخت. دهانش از بر زبان راندن هر لغتی عاجز گشته و تنها چون لبان ماهی باز و بسته می‌گشت. این مرد که بود؟ با این ظاهر نامتعارفش در این کویر دحشتناک چه می‌خواست؟ ناخواسته قدمی به عقب برداشته و هر لحظه گام‌هایش را تندتر و تندتر می‌کرد. به خودش که آمد دقیقاً مقابل عمارت وحشت آلتون خاتون ایستاده بود. نفس در سینه‌اش حبس گشته و مقابلش دیدگانش تیره گشته بود. ترسیده بود؛ دخترک حقیقتاً ترسیده بود. نکند همه‌ی این‌ها یک نقشه‌ی تاریک از سوی صدرا بود؟ باری دیگر آنچه بر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #38
سلام:heart-suit:
حرفی، سخنی؟:610191-ef6baed74ae31d9ef158f22056b35586:


چشم گردانیده و باریکه‌‌ای نور در چشمان عسلی‌رنگش تابیده و درخشش‌شان را بیش از پیش به رخ کشید. ملحفه‌ی چند تکه را بیش‌تر به دور خویش تاباند. دلش غرق شدن میان تار و پود این بالین را می‌خواست. گویی تمام شجاعتش را در مرکب اسبی که راکبش صدرا بود به جاگذاشته بود و صدرا هم حالا هزاران گز از او دور بود. بیشتر در بالینش فرو رفت؛ کلید جسارتش در جیب‌های صدرا بود؛ او همیشه خود را به موقع رسانیده بود. نمونه‌اش هم همین جنجال اخیر. اگر امید به صدرا و حمایت‌هایش نداشت، هرگز چاقو به دست نمی‌گرفت تا جنازه ی فربه‌ی* حسین را بشکافد و آنچه در پِیَش هست را به دست آرَد.
حال ولی نه صدرایی بود و نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #39
در این چند وقت خاتون تنها چندبار محدود به او اجازه‌ی رفتن به زمین‌های اطراف و چراگاهی که در نزدیکی تپه‌ای بلند جا داشت، داده بود.
دخترک دست آزادش را بندِ پیراهن ساتن گل‌بهی رنگش کرده و آن‌قدر سریع می‌دوید که باد شال حریرش را بر شانه‌هایش انداخته و نفسش به سختی بالا می‌آمد. هرچه به زمین تَخشا نزدیک‌تر می‌شد، صدای ناله و فغان بلندتر به گوش‌هایش می‌رسید. کنار زمین گندم ایستاده و کمی نفس تازه کرد؛ سپس دوباره به راه افتاده و خود را بالا سر خاتون، تَخشا و مردمانی که گردشان جمع شده بودند، رساند. پیرمردی خمیده با ریش‌هایی سپید و بلند با لحنی پر از اعتراض رو به تَخشایی که سعی در آزاد سازی تکه‌های خون‌آلود گوشت پایش از میان چنگال‌های خیش داشتند، گفت:
- امان از شما جوانان. الآن چه وقتِ شخم زدن است؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

Fateme.

نویسنده افتخاری
سطح
28
 
ارسالی‌ها
698
پسندها
22,806
امتیازها
39,373
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #40
نبات با سر تایید کرده، حینی که پایین پیراهنش را بالا گرفته بود، ایستاده و سمت سر تَخشا که میان گل و لای بود، رفت. ابروان مشکی پهن و در هم پیچیده‌اش نشان از آن داشت که سخت درد می‌کشد.
آلتون دست پیش برده و دو کوزه‌ی دیگری که دخترک آورده را از میان بقچه برداشته و بو کشید. سپس ابتدا آهک را با زغال‌های آخته داغ کرده و سپس بر پای شکافته‌ی تَخشا ریخت. لحظه‌ای طول نکشیده که بافت پایش شروع به سوختن و جمع گشتن کرده و گویی آتش بَرَش انداخته بودند. همه از صحنه‌ی مقابل‌شان چشم گرفته و نبات اما به دقت نگاه می‌کرد، گویی معجزه‌ای را به چشم خود می‌بیند و لمس می‌کند. آلتون گویی نگاه خیره‌ی نبات را حس کرد که لب گشود:
- این‌ها دوای داغ هستند. شرائین را چون داغ بگذاری، راه خونریزی بند می‌آید. تنها باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fateme.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 2, کاربر: 0, مهمان: 2)

عقب
بالا