- ارسالیها
- 698
- پسندها
- 22,806
- امتیازها
- 39,373
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #31
چون رهایی پاهایش را حس نمود، چشم گشود و در مقابل خویش شانههای افتادهای را دید که چون نا امیدی برشان چیره گشته بود، راه دیگر پیش گرفته و از او دور میگشتند. دخترک سرمایی در استخوانهایش حس نمود که برای آن وقت سال چیزی بَس نادر و عجیب بود. دیگر نه وحشت که غم در دلش خانه کرده بود. در آن تاریکی خوب نمیدید و چون نور فانوس کاهگلی آلتون خاتون بر پنج تنی که از او دور می گشتند، تابید؛ تازه توانست زخم بدریختی را که روی بازوی دست کودک که در دست مادر چفت شده بود ببیند. با آن که لباسهایشان به گونهای بود که کل بدنشان را پوشانده بود، ولی گویی آن زخم به سختی بیرون جسته بود تا تیرهروزیشان را بر چشمان خیس نبات شلاق بزند. آهسته اشک روی گونهی استخوانیاش را پاک کرده و به سمت آلتون بازگشت. لب گشود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.