• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان نبرد با اسپارتاکوس و گلادیاتور | زری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •SONA•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 64
  • بازدیدها بازدیدها 1,157
  • کاربران تگ شده هیچ

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #11
پرینستون سرش را به سمت لئو چرخاند و در حالی ‌که کمان را در دستانش رد و بدل می‌کرد زبان بر لب کشید و بینی‌اش را چینی داد و گفت:
- سعی کن همیشه مرد باشی، و همیشه شمشیرت دست راستت باشه. هیچ‌کی نمی‌تونه به تو صدمه‌ای بزنه!
لئو که گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود و نمی‌توانست همانند پرینستون شجاع و دلیر باشد حق به جانب از روی ملحفه بلند شد و گفت:
- پس هر کجا که داری میری، من رو هم با خودت ببر!
پرینستون از این‌که لئو ان‌قدر ترسو بار آمده بود و حتی از سایه‌ی خود هم می‌ترسید به وجع آمد و فریاد زد:
- از این‌که ترسویی ازت متنفرم، اون‌قدر ازت متنفرم که دلم نمی‌خواد حتی ثانیه‌ی دیگه‌ای جلو روم ببینمت!
پرینستون در حالی که با شتاب از معبد خارج می‌شد. لئو به قدم‌هایش گوش سپرد و سیلِ اشک‌هایش جاری شد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #12
صدای فریاد بلندی در دل و اعماق دریا پیچید.
پرینستون آرام پارو زد و به این صدا گوش سپرد.
صدای فریاد مردی که در حال غرق شدن بود.
هر لحظه گوشش را بیشتر می‌خراشید.
او که در کشتی‌رانی و شنا کردن ماهر بود پارو را رها کرد و در آب معلق زد و در حالی که در دریا شنا می‌کرد با صدایِ بلندی فریاد زد:
- تو کی هستی؟
وقتی متوجه شد آب آغشته به خون شده است.
کمی به جلوتر رفت و دستانش را کمی تکان داد و باز لب زد:
- صدام رو می‌شنوی؟
با دیدن مردی که لباس زره‌ آهنی سورمه‌ای رنگی پوشیده و آغشته به خون بود به طرف او حرکت کرد و دستان آغشته به خون مرد که زنجیری بزرگ به مچ‌اش بسته شده بود را گرفت و به طرف خود کشید؛ او را در آغوش گرفت با تمام قدرتش او را از جای بلند کرد و کشتی را آرام با دستانش گرفت و مرد را در کشتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #13
پرینستون در حالی که از قایق پیاده میشد لئو سرآسیمه به طرفش آمد و در حالی که دستان لرزانش را باز و بسته می‌کرد و چانه‌اش می‌لرزید گفت:
- برادر، باید راجع به موضوع مهمی با شما صحبت کنم.
پرینستون در حالی که به طرف قایق روانه میشد با خشم نگاهی در چشمان لئو انداخت و گفت:
- الان زمانش نیست. بیا کمکم این‌ها رو نجات بدیم!
لئو که تازه متوجه شده بود دو دختر و یک مرد در قایق بی‌جان افتاده‌اند با ترس گفت:
- برادر، این‌ها کی‌ان؟
پرینستون در حالی که زیر بغل گرالت را گرفته بود و از قایق بیرون می‌آورد و او را بر روی شن‌های دریا می‌گذاشت. گفت:
- وقتی داشتم برمی‌گشتم صدای فریادهاشون رو شنیدم و نجات‌شون دادم، حالا قصد نداری کمک کنی؟
لئو در حالی که آستین‌های لباسش را بالا میزد تک‌ خنده‌ای کرد و گفت:
- قصد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #14
پرینستون در حالی که کمانش را میان دستانش رد و بدل می‌کرد، زبانش را بر لبان خشکیده‌اش کشید و سرش را کج و چند قدم عقب‌گرد کرد و گفت:
- پرینستون هستم.
گرالت در حالی که لبخند بر لبان سرخ رنگش طرح می‌زد چند گام به طرف پرینستون نهاد و گفت:
- چه اسم زیبایی! من هم گرالت هستم.
لئو در حالی که چشمانش را در حدقه می‌چرخاند. نفسی تازه کرد و در حالی که بر روی سنگ مرمر می‌نشست، گرالت سر تا پاهایش را آنالیز کرد و با سر اشاره‌ای به لئو کرد و رو‌به پرینستون گفت:
- پس اون کیه؟
پرینستون در حالی که به آرامی سرش را به سوی لئو برمی‌گرداند. لبان خشکیده‌اش را باز کرد و گفت:
- برادرمه.
با این حرف گل از گل لئو شکفت و در حالی که لبانش، از شدت خنده کش می‌آمد از روی سنگ مرمر برخاست و چند گام برداشت و گفت:
- بله،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #15
شب فرا رسیده بود و زندگانی و فعالیت از شهر، آفتاب رخت بر بست و آتش‌هایی که در داخل معبد روشن شده بودند، یکی‌یکی بر اثر خنکای باد، خاموش می‌گشت. درختان زیتون به اطراف معبد و قصر، پراکنده بودند. ماه طلوع کرد و پرتوی نورانی خود را بر روی قلعه‌های مرمرین و ستون‌های معبد افکند.
گویی ستون‌های استوار نگهبانی غول پیکر بودند که هر شب آن‌جا نگهبانی می‌دادند. در چنین ساعات آرامی که همه جا را سکوت مطلق فرا گرفته بود ارواح خفتگان و رویاهای شیرین بی‌نهایت، لئو و پرینستون را به یکدیگر پیوند می‌زد.
صدای وحشت‌ناکی رعب و وحشت را به جان آندرومدا انداخته بود و ترس همانند خوره به تنش چنگ می‌زد. دلش می‌خواست کَسی او را از چنگال ترس نجات دهد. پرینستون در حالی که کمی جا‌به‌جا میشد نیم نگاهی به آندرومدا که از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #16
آن دو، با بوسفال میان درختان تنومند و سر به فلک کشیده، در اطراف جویبار و جنگل لحظاتی را همراه با هم به تنهایی گذراندند. هیچ‌کَس جز آن دو، در جنگل حضور نداشت. همچنین انبوهی از پرندگان با پرواز کردنشان و آواز دل‌نشین و سحرآمیز خود، نظاره‌گر و شاهد این صحنه بودند. زمانی که پرینستون به دره‌ای با ارتفاع بلند رسید و از کناره‌های دره سنگ ریزه به کف دره می‌رسید. نگاهی به آندرومدا انداخت و گفت:
- پیاده شو.
کم‌کم آفتاب طلوع کرده بود و از پشت کوه‌ها نورهای طلایی‌اش را به صورت پرینستون و آندرومدا می‌پاشید. در کنار صخره‌ای بزرگ که در سایه‌اش گل رازقی و ارکیده و پیچک روییده بودند، نشستند. پس از گذشت چند دقیقه، آندرومدا به چشمان آبی پرینستون که زیبایی‌اش همانند آسمان، بی‌حد و حساب بود خیره شد.
لبان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #17
پرینستون با اخمی که میان ابروانش نشسته و جای خوش کرده بود، تکه دست*مالی که میان انگشتانش بود را چند بار پی‌در‌پی و اتوماتیک‌وار تکاند و سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و چند گام نهاد و گفت:
- آره میشه، من از لئو متنفرم؛ اما اون من رو خیلی دوست داره و به عنوان یه برادر حس خوبی نسبت به من داره!
پرینستون رویش را به طرف آندرومدا برگرداند و سیصد و شصت درجه به سمت او چرخید و انگشت اشاره‌ش رو به طرف آندرومدا گرفت و با ابروانی بالا رفته گفت:
- اما... اما اگر از من بپرسی... از من بپرسی که آیا حس تو هم با اون یک‌سانه؟ در جوابت میگم که معلومه که نه، آخه این پسر که ترسو هست. گیریم از ترسو بودنش هم که بگذریم.
مادرش کَسی دیگه‌ست مگه من می‌تونم‌ اون رو به عنوان برادرم بپذیرم؟
آندرومدا رشته‌ای از موهای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #18
اون‌ها خیلی به هم علاقه‌مند بودن، پس از مدت طولانی‌ای و سالیان‌سال به هم رسیدن اما ویروسی باعث شد پدرم بهش مبتلا بشه و بمیره، مادرم پس از یک سال و نیم سرقبر پدرم، با عموم بود همون زمان چند نفر از دشمن‌های پدرم به اون‌ها حمله می‌کنن و اول عموم رو می‌کشن و بعدش مادرم رو. بعد از اون خیلی سختی‌ها رو به جون خریدیم تا من و برادرم به سن هفده سالگی رسیدیم!
آندرومدا چند رشته از موهای طلایی رنگش را از جلوی ماورای دیدش کنار می‌زند و در‌حالی‌که چند گام برمی‌دارد روبه پرینستون می‌کند و می‌گوید:
- شما قبلاً کجا زندگی می‌کردین؟
پرینستون در حالی‌که شقیقه‌هایش را ماساژ می‌دهد نیم نگاهی گذرا به صورت آندرومدا می‌اندازد و می‌گوید:
- محله‌ی هوبارت!
آندرومدا یک تای ابروانش بالا می‌پرد و می‌گوید:
- پس چرا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #19
آندرومدا چند رشته از موهایش را پشت گوشش می‌اندازد و زبان بر لب‌های باریک و سرخ رنگش می‌کشد و گوشه‌ای از کشتی می‌نشیند و به شانه‌های متحبر پرینستون چشم می‌دوزد، باد موهای طلایی رنگ پرینستون را به بازی می‌گیرد و چند رشته از موهای او را می‌بافد. پرینستون سرش را بر می‌گرداند و نیم نگاهی گذرا به آندرومدا که چشمانش را بسته است می‌اندازد و بلافاصله نگاهش به سمت اشعه‌های ریز و درشت خورشید دقیق‌تر می‌شود.
آندرومدا چشمان خسته‌اش را می‌گشاید و دستانش را بر روی قسمتی از کشتی سفید رنگ وایکینگ می‌گذارد. اشعه‌های ریز و درشت خورشید بر روی کشتی سفید رنگ می‌تابد سکوت حزن‌آلودی میان آندرومدا و پرینستون قرار می‌گیرد. در همین حین که پرینستون پارو می‌زند تا کشتی به حرکت در آید با صدای هولناک حرکات دستانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•SONA•

کاربر نیمه فعال
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
18/7/23
ارسالی‌ها
552
پسندها
1,524
امتیازها
10,973
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #20
پرینستون تنها راهش این است که خود را در دریا بیندازد. پرینستون شمشیرش را بالا می‌برد و با هر چه توانی که دارد شمشیر را پرتاب می‌کند اما ناگهان شمشیر توسط نینازو ناپدید می‌شود. پرینستون در آب دریا معلق می‌زند و به سرعت شنا می‌کند. او می‌ترسد جان خود را از دست بدهد، اما گویی در افکار پوسیده‌اش مدام به آندرومدا فکر می‌کند. او نمی‌تواند آن‌قدرها هم خودخواه و بی‌رحم باشد که آندرومدا را با همچین موجودی خطرناک و با جثه‌ای بزرگ رها کند و گویی فقط به جان خود فکر کند. او در سر می‌پروراند که اگر از دست آن موجود فرار کند حتماً آن مار نینازو پشت سرش خواهد آمد یا ناپدید خواهد شد!
همچنان شنا می‌کند اما صدای جیغ‌های آندرومدا که ناشی از درد زخم‌هایی است که نینازو همانند خنجر به تن او نشانده است، باعث...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا