• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #41
***

حدود یک ساعت بعد به ویلای ساشا رسیدم. با دیدن ماشین شایان با فاصله‌ی پانصد متر پارک کردم. سوز هوای پاییز در قلبم رخنه کرده بود. پیاده به سمت ماشین شایان رفتم و سوئیچم را از شیشه باز ماشین بغلش انداختم:
- ماشینم رو ببر.
و از شایان فاصله گرفتم. هوای آلوده از سرما و دود ماشین را به ریه‌هایم کشیدم و با لبخند کجی که روی صورتم شکل گرفته بود به سمت درب‌ بزرگ و سیاه‌رنگ ویلا رفتم. مقابل درب دو سگ سرابی نخودی رنگ قرار داشت که با زنجیر به دیوار وصل شده بودند. به محض دیدنم شروع کردند به پارس کردن و صدای زنجیرهای‌شان گوشم را خراش می‌داد. آرام زمزمه کردم:
- ساشا... زنت از این دو تا خیلی لوس‌تر رفتار می‌کرد.
پوزخندی زده و به سمت نگهبانی رفتم. درحالی که دستانم درون جیب‌هایم بود بینمی‌ام را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Shogh

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #42
تنم سست شده بود. تمام عضلاتم منقبض شده و سرم را زیر انداخته بودم. سر جایگاه همیشگی منتظرش بودم. وسط ستاره برعکس، روی خونی که برای من قربانی کرده بود. نمی‌دانستم ماهر مرا پشتیبانی می‌کرد یا نه. آیا فریب خورده بود تا برای تعقیب من و دانستن مکان زیرزمین بیاید؟ هوای سرد باعث شد بینی‌‌ام را بالا بکشم. دست در جیب سویشرت همیشگی با خود زمزمه کردم:
- بار اولم که نیست، من آدم محبوبشم، اون فقط می‌خواد من رو تربیت کنه، چیزی نیست.
هرچند دروغ تحویل خودم می‌دادم؛ اما برای اینکه از ترسم بکاهم مجبور بودم. با افتادن یک نور قرمز به اندازه یک نقطه روی سویشرتم سرم را بالا آوردم؛ کار اسنایپر بود. با دیدن مردی سیاه‌پوش بر روی پشت بام یکی از ویلاها فهمیدم ماهر قبول کرده. خرسند دست راستم را از جیبم درآوردم و روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Shogh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا