• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رفته بود که بماند | حنانه قانعی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Abra_.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها 1,803
  • کاربران تگ شده هیچ

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #21
همان‌طور که یکی‌یکی عکس‌هایمان را در آلبوم می‌دید گفت:
- چقدر خوب است که در همه‌ی عکس‌هایت لبخند داری از همیشه قشنگ‌ترت کرده است.
- این منحنی بی‌خرج همه را قشنگ‌تر می‌کند!
جالب اینجا است که من هرچه غمم بیشتر باشد لبخندم هم گله گشاد‌تر است... عکس‌های قدیمی‌مان خیلی گول زننده‌اند، آدم فکر می‌کند در آن عکس‌ها زندگی می‌کند، در صورتی که این‌طور نیست... .
- غصه‌هایت را خلاصه کن فقط یک‌ جا آن هم آغوش من! نه لبخندت، نه چشمانت و نه لحظه‌هایت نمی‌خواهم رنگ غصه‌ها را بگیرد‌.
یک‌هو غم نبودنش نشست به دلم.
- آغوش تو؟ اصلا از همان سال‌ها من ماندم با خنده‌هایی که خشک شدن در عکس‌ها، با درد نبودنت، رفتنت، نماندنت؛ خیلی وقت است دورم از تو... .
سرش را بالا آورد و قفل شد در چشمانم؛ تمام حرف‌هایش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #22
اشک درون چشمانم ضعف مرا به رخ می‌کشید اما همچنان ادامه دادم:
- عمری دست گذاشتند روی زخمِ قلبم؛ هرکس از راه رسید سراغ تو را از من گرفت، هرکس آمد هی پرسید باهم هستید هنوز؟! هست هنوز؟ کنارت هست؟! هی می‌گفتم: آری هنوز باهم هستیم، کنار هم هستیم، هوای هم را داریم؛ ولی بعدِ این حرف‌ها حالم به‌هم می‌خورد از این دروغِ شیرین، من یک عمر به همه یک دروغِ شیرین تحویل دادم که خودم حتی از گفتنش حالم به‌هم می‌خورد، چه برسد به قبول کردنش؛ آخر ما باهم نبودیم، ما مال هم نبودیم، از هم دور بودیم ما قرار نبود هیچ‌وقت هم مال هم بشویم پس چرا داشتم به کسانی که سراغت را از من می‌گرفتند، می‌گفتم هستی؟! نمی‌دانم شاید حتی تصورِ بودنت، تصورِ اینکه هستی و با هم هستم، به زبان آوردنِ این جمله‌ی آری ما باهم هستیم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #23
- نمی‌دانستم قرار است آن کسی که برایت اهمیتی ندارد من باشم، نمی‌دانستم قرار است یک روز به حدی از تو بترسم و دور بشوم که نتوانم کنارت ضعیف باشم و به تو پناه ببرم، نمی‌دانستم قرار است برسم به مرحله‌ای که برای حرف زدن با تو بگردم دنبال بهانه‌های مختلف و هر بار به خاطر یک چیزی به تو پیام بدهم، نمی‌دانستم یک روز بینمان شکافی به وجود می‌آید که هیچ‌جوره نتوانم صدای دلتنگی‌هایم را به گوشت برسانم، نمی‌دانستم، خام بودم، اولین بارم بود، آخر فکر‌ می‌کردم چون من خیلی دوستت دارم، چون من خیلی بودنت را می‌خواهم، چون من دستت را ول‌ نمی‌کنم تو هم قرار نیست از من بگذری نمی‌دانستم قرار است نصف راهی که همه‌ی مسیر را به خاطر تو آمده بودم، دستم را ول می‌کنی حالا منم و قلبی که دائم بهانه‌ی روزهایی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #24
حال که وقت حرف زدن است چرا که نه؟
- اما تو قول داده بودی!
- خب تو نبودی، آن روزها که می‌گفتم فردا را برای تو خالی کرده‌ام می‌گفتی جای دیگری برنامه داری، خب تو نبودی همه‌ی آن شب‌هایی که بخاطر تند خویی‌هایت تاصبح اشک ریختم و بقیه کنار گوشم زمزمه مردانگی خودشان را کردن و من پای نامردی تو تا صبح جان کندم، تو نبودی که آرامم کنی؛ تو هیچ‌وقت کنار من نبودی من بار‌ها فرصت این را داشتم که رهایت کنم ولی چون دوستت داشتم از دستشان دادم! اما تو فقط یک بار فرصت داشتی با بودنت به من ثابت کنی ارزش دوست داشتنم را داری و‌لی مثل‌ همیشه‌ از هیچ‌ فرصتی‌ دریغ‌ نکردی و رفتی... ! بعد تو فهمیدم روی ماندن هیچ‌کس حساب نکنم؛ اصلا کدام نبودنی، کدام رفتنی، کدام نماندنی؟ من عاشقانه تورا پرستیدم؛ خودت ایمانم را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #25
- می‌خواستم روزی که برگشتی به همه‌ی آدم‌های شهر با لبخند یک شاخه گل بدهم تا من را بخاطر همه‌ی وقت‌هایی که دلم از تو گرفته بود و برای آن‌ها اخم کردم ببخشند. سال‌ها فکر کردم به اینکه روزی که برگشتی با کدام رنگ اسپری روی تمام دیوارهای شهر بنویسم: (معجزه اتفاق افتاد)! من هم روز‌های نبودنت را با عکس و فیلم و نوشتن ثبت کردم تا وقتی که برگشتی از هیچ‌یک از اتفاق زندگی‌ام در روزهای نبودنت بی‌خبر نباشی. می‌خواستم قصه‌مان را بنویسم و بگویم: (که عشق همیشه پیروز است). اما دیر آمدی جانم دیر! آنقدر دیر که فقط می‌خواهم سال‌ها بعد داستان این عشق را برای دخترم تعریف کنم، برای دخترِ مردی که در روز و شب‌های نبودنت پناهِ من و قلب شکسته‌ام بود‌.
از پشت پنجره به درخت بیدمجنون گوشه حیاط خیره نشسته بودم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #26
از جایم بلند شدم نگاهش کردم اشک چشم‌هایم را پر کرد انگار که دوباره غرق همان خاطرات شدم.
- هوا بدجور سوز دارد‌ها نظرت چیست دست هم را بگیریم، برویم فرحزاد جگر بزنیم؟ یا باران که گرفت برویم جایی که برگ‌های زرد و نارنجی ریخته شده عکس بگیریم؟ برویم از چرخ‌ دستی‌های خیابان باقالی بگیریم بخوریم؟ آخر سرد است، بدجوری می‌چسبد آن‌هم با شما که گوشه نشین دلی! همراه با مقدار زیادی سرکه‌ی فراوان و فلفل تو هم هی بگویی:( بس است پسر فشارت می‌افتدها).
نزدیک‌اش شد و دست‌های لطیف‌اش را مهمان دستان بزرگ خود کرد.
- یا برف که آمد برویم برف‌بازی برایت آدم‌برفی درست کنم و بگویم:( شکل خودت است)؛ تو هم ریز ریز بخندی، الکی اخم کنی گوله برف درست کنی بی‌افتی دنبالم تا آخرش به بهانه‌ی گوله برفه آغوشت گرمم کند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #27
نفس‌هایم دیگر یاری نمی‌کردند و به شمارش افتاده بودند و نگاه‌های ترحم‌انگیز ماهی حالم را آشفته می‌کرد‌ اما باید می‌گفتم تا کمی سبک شوم.
- گفتم می‌شود به همه بگویی:( برای به‌دست آوردنم کوه نکند، جان کند؟). می‌شود وقتی دلم تنگ شد برایت، بیایی به خوابم؟! همان شال سبزه را هم بپوش و بیا لب ساحلی که غروبش آبی رنگ است؛ همان ساحلی که یک ریل قطار از کنارش رد می‌شود؛ بیا من روی ریل ایستاده‌ام تا تو بیایی، بغلم کنی و بکشیم کنار و بگویی:( بس کن دیوانه من تا آخرش با تو می‌مانم)؛ بعد من به تو بگویم:( آخرش کجاست؟!) بگویی:( تا وقتی که از خواب بیدار شوی)؛ بیا، هر شب بیا به خوابم یک شب که بیایی قول می‌دهم هیچ‌وقت از خواب بیدار نشوم.
پوزخندی زدم و رو به ماهی گفتم:
- می‌دانی چه گفت؟
وقتی نگاه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #28
وقتی دیگری را لمس می‌کند من در حافظه‌ی سرانگشتانش مشغول پیر شدنم و نامرئی غمگین شدن، هنوز مبتلای او هستم و این قصه‌ای است که باید برایش بخوانم قبل از این‌ که زورش به جانم برسد‌‌.
- یکی مانده‌ بود و برای دیگری که رفته‌ بود قصه می‌نوشت و در سطر آخر قصه‌ها گریه می‌کرد و می‌گفت:( با‌ من که سلاحی در برابرت ندارم، نجنگ پاره‌ی‌تنم ).
ماهی با اشتیاق به سکوت ادامه داد.
- آخر می‌دانی پاره‌تن را با آن یارو جدیده دیده بودم چند ماه گذشته از سری قبل که دست آن یار جدیده را گرفت و رفت چرا مرا نخواست؟ به راستی دروغ است که می‌گویند:( دل به دل راه دارد ).
ماهی: پشت کرد به تو دست جدیده را گرفت و رفت؟
- نه اصلا! دست آن دیوانه قبلی را ول کرده بود، پشتش را کرد به من دستان‌اش قفل شد در دست‌های دلبرش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #29
دمی گرفت و شعری زیر لب خواند:
- برکه بودم در خیالم شوق ماندن داشتم، بر تنم تصویر ماهش را نگاه می‌‌داشتم. رفت و بی او مرگ هم جویای حال ما نشد، زنده بودن را چنین مشکل نمی‌پنداشتم؛ گفت بعد از من به دنبال کسی دیگر بگرد! کاش بعد از رفتن او پای گشتن داشتم... . با تمام شهر اگر ناسازگاری کردم جای او را در دلم خالی نگاه می‌داشتم؛ دوست‌ها را حذف کردم، تک‌تک از تنهاییم جا برای هیچ‌کس جز یاد او نگذاشتم. فصل او را از خدا می‌خواستم تا قبل از این، دیدمش با دیگری دست از دعا برداشتم!
ماهی تکرار‌ کرد:
ماهی: هرگز گمان مکن که دل شکسته‌ایی با هر قدم که دور شدی استخوان شکسته‌ایی!
دوباره همان صدا بود، این‌بار شاکی‌تر.
- من می‌گویم یادم رفته است ولی وقتی دو نفر شبیه‌‌ آن وقت‌های خودمان می‌بینم، دلم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
74
پسندها
1,383
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #30
این‌بار مصمم‌تر گفتم:
- آری من یک چیزی را یادم رفته است، یک چیز مهم، انگار یک تیکه از مغزم را دزدیده‌اند! من کسی را یادم رفته است... کاش بیاید و من را هم با خود ببرد.
***
"سوم شخص"

با هول و ولا از جا برخواست همانطور که قصد داشت حاضر شود چیزی را زیر لب تکرار می‌کرد.
- من... من باید بروم، او منتظر من است. باید بروم پارک همیشگیمان؛ خودش گفته است آری!
- دارم با تو حرف می‌زنم چرا خودت را به آن راه می‌زنی؟
- ولمان کن خانم چه می‌خواهی از جانم اصلا گور
پدرت یادم نمی‌آید تو را؛ می‌گویم باید بروم.
سرخوش می‌خواند، می‌خندید و حاضر می‌شد.
ماهی: چته دیوانه یک‌دفعه کیفت کوک شد؟!
با همان سرخوشی گفت:
- دیوانه هفت جد و آبادت است مردک...
ماهی: اگر دیوانه نیستیم ، چرا اینجا هستیم پس؟!
- از فهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا