• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رفته بود که بماند | حنانه قانعی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع Abra_.
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 32
  • بازدیدها 1,772
  • کاربران تگ شده هیچ

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
70
پسندها
1,367
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #31
چشم چرخاند دیگر از آن زن خبری نبود فقط صدای دکتر به گوش می‌رسید که به پرستار می‌گفت:
دکتر: دستگاه شوک را حاضر کنید؛ ایست قلبی است! سریع‌تر... .
هاله غم چشم‌های ماهی را در آغوش گرفت.
ماهی: گفته بود همیشه خواهد ماند! سنگ بارید شیشه خواهد ماند، گفته بود ترک نخواهد خورد دین و دل از کسی نخواهد برد گفته بود ولی نشد انگار... .
پیرمرد عصا قورت داده وارد اتاق شد و زیر لب زمزمه کرد:
پیرمرد: دلیل حواس پرتی‌های این چند روزش هم مشخص شد انگار خبر داشت روز‌های آخر است
ماهی را مخاطب قرار داد:
پیرمرد: حال راحت به مقصد می‌رسد؟
ماهی: نه جانم! او مردود شد... .
پشت پلکانش آسایشگاه خلوت و ساکتی است. دلش برف می‌خواست!
از همان برف‌هایی که یک شب می‌خوابی و صبح تمام کوچه‌ها را سفیدی می‌گرفت.
صدای سکوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
70
پسندها
1,367
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #32
پیرمرد: دلبرم رفته است، یادم‌نیست کجا رفته و کِی می‌آید!
- در این دفتر نوشته است که کجا رفتند و کی می‌آیند؟
پیرمرد: باید نوشته باشم اما پیداش نمی‌کنم، فقط می‌دانم که باید اینجا منتظرش بمانم.
- می‌خواهید یک نگاهی هم من بیندازم؟ شاید پیدا شد!
صفحه اول دفتر نوشته شده بود:

"به نام خدا، امروز عاشق شدم. نامش سروناز است"
لبخندی بزرگ کنج لبم نشست و شروع کردم به ورق زدن صفحه‌ها.
هر صفحه، چند خطی از زندگی پیرمرد بود. بیشتر ورق زدم؛ دنبال یک آدرس و ساعت می‌گشتم‌.
ناگهان به صفحه‌ی آخر رسیدم‌‌ و لبخند روی لب‌هایم خشک شد!
پیرمرد همچنان امیدوارانه نگاهم می‌کرد. سرونازش را می‌خواست و دلش برایش تنگ شده بود. بعد از چند دقیقه خواندن، دفتر را بستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- پدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

مدیر آزمایشی کتاب
پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی کتاب
تاریخ ثبت‌نام
17/2/24
ارسالی‌ها
70
پسندها
1,367
امتیازها
7,848
مدال‌ها
7
سن
19
سطح
8
 
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #33
چشم باز و بسته کردم دیدم همان علف‌های کچل اول کار را هم ندارم، بابونه‌ها را که دیگر نگویم، حتی گلبرگ‌های جدا شده‌شان را هم پیدا نکردم.
با خودم گفتم:( بابا چه عیبی دارد؟ دلیل سرسبزی دلمان که اینجا نشسته است).
دو سه طرفی سر چرخاندم و صدا زدم، هی گشتم و گشتم، ولی در خرابه‌های دلم نبود.
تازه دوهزاریم جا افتاد که ای دل غافل همان دلیل شکوفه‌ها، پا گذاشت روی ریشه‌ی سبزی این باغ، یک فندکم گرفت دست‌اش و گفت:( من که دارم می‌روم بگذار یک کبابی هم بر بدن بزنم).
دروغ نگویم اصلا آشپز خوبی نبودی، آخر هرچه بود سوخت!
دیگر کاری که از ما بر نمی‌آمد، یک صندلی گذاشتیم وسط خرابه‌‌هایمان و به منظره‌ی ابدی‌اش تا همین امروز خیره شدیم.
اما به گمانم او برای همیشه رفت و دیگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا