- تاریخ ثبتنام
- 17/2/24
- ارسالیها
- 70
- پسندها
- 1,367
- امتیازها
- 7,848
- مدالها
- 7
- سن
- 19
سطح
8
- نویسنده موضوع
- مدیر
- #31
چشم چرخاند دیگر از آن زن خبری نبود فقط صدای دکتر به گوش میرسید که به پرستار میگفت:
دکتر: دستگاه شوک را حاضر کنید؛ ایست قلبی است! سریعتر... .
هاله غم چشمهای ماهی را در آغوش گرفت.
ماهی: گفته بود همیشه خواهد ماند! سنگ بارید شیشه خواهد ماند، گفته بود ترک نخواهد خورد دین و دل از کسی نخواهد برد گفته بود ولی نشد انگار... .
پیرمرد عصا قورت داده وارد اتاق شد و زیر لب زمزمه کرد:
پیرمرد: دلیل حواس پرتیهای این چند روزش هم مشخص شد انگار خبر داشت روزهای آخر است
ماهی را مخاطب قرار داد:
پیرمرد: حال راحت به مقصد میرسد؟
ماهی: نه جانم! او مردود شد... .
پشت پلکانش آسایشگاه خلوت و ساکتی است. دلش برف میخواست!
از همان برفهایی که یک شب میخوابی و صبح تمام کوچهها را سفیدی میگرفت.
صدای سکوت...
دکتر: دستگاه شوک را حاضر کنید؛ ایست قلبی است! سریعتر... .
هاله غم چشمهای ماهی را در آغوش گرفت.
ماهی: گفته بود همیشه خواهد ماند! سنگ بارید شیشه خواهد ماند، گفته بود ترک نخواهد خورد دین و دل از کسی نخواهد برد گفته بود ولی نشد انگار... .
پیرمرد عصا قورت داده وارد اتاق شد و زیر لب زمزمه کرد:
پیرمرد: دلیل حواس پرتیهای این چند روزش هم مشخص شد انگار خبر داشت روزهای آخر است
ماهی را مخاطب قرار داد:
پیرمرد: حال راحت به مقصد میرسد؟
ماهی: نه جانم! او مردود شد... .
پشت پلکانش آسایشگاه خلوت و ساکتی است. دلش برف میخواست!
از همان برفهایی که یک شب میخوابی و صبح تمام کوچهها را سفیدی میگرفت.
صدای سکوت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.