• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تَلازُم | سیده نرگس مرادی خانقاه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Nargess128
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 70
  • بازدیدها بازدیدها 3,891
  • کاربران تگ شده هیچ

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #61
خنده‌ای کرد و نیز گفت:
- نه من می‌خوام برای این دختره‌ی سربه‌هوا از یک‌نفر اونو خواستگاری کنم!
سانیا ابروانش را بالا می‌دهد.
- منظورتون کیه؟
خسروخان نگاهی بر چهره‌ی مُستَمَع سانیا انداخت و نیز گفت:
- منظورم خواهرته دیگه، مهنا!
سانیا خوشحال شد که مهنا خواستگار دارد و نمی‌تواند روی حرف خسروخان حرفی بزند.
- چه‌قدر خوب! می‌دونید که مهنا و شهاب چه‌قدر همدیگه‌ رو دوست دارند؛ اما هیچ‌کدوم‌شون هم از این قضیه چیزی نمی‌دونن و من دوست دارم هرچه سریع‌تر این خواستگاری صورت بگیره!
خسروخان لبخندی از جنس اهریمنی زد و سری به خوبه برای سانیا تکان داد.
- خب دیگه من برم که شاید این وصلت رو با اجبار فراوان صورت بگیره!
سانیا سری به (تأیید) و همان‌طور (خداحافظی) برای پدربزرگش به حرکت درآورد.
- فعلاً مراقب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #62
سپیده پوفی کشید. کلافه بود که آیا کمک به این دختر کند یا لطفی که در حق‌اش کرده است را نادیده بگیرد؟ او باید جبران کند تا بلکه سانیا برای یک‌بار هم که شده به او لطف را عنایت کند.
نفس عمیقی سر داد و سپس لب بر سخن گشود:
- باشه؛ اما من شماره رو که بدم، دیگه باهات نیستم رفیق!
سانیا از هراسی که در دل سپیده جوانه زده بود، لبخند نژندی زد و گفت:
- باشه؛ ولی ازت خیلی ممنونم که رهام نمی‌کنی رفیق!
سپیده آب دهانش را بلعید و گفت:
- اما سانیا، مراقب خودت باش! مهنا یک‌بار تو رو بخشیده و تو بهش پشت کردی، اینو یادت نره که تو رو خواهر واقعی اون هستی و باید در هر زمانی حامی اون باشی، فهمیدی؟
سانیا با دلی که از آن اندوه می‌بارید، گفت:
- درست میگی، من بهش بد کردم! نمی‌دونم من به کی رفتم که اون‌قدر بد شدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #63
کمی مکث نمود و تجزیه و تحلیل کرد که چه کسی پشت خط است؟! اما به جایی نرسید.
- شما؟
سانیا پوزخندی زد و نیز گفت:
- رو هوایی سهند! منم سانیا، رفیق سپیده!
با به یاد آوردن سانیا آن هم در سرای سپیده، «آهانی» گفت.
- خب که چی؟ چی می‌خوای؟
نوچی می‌کند و می‌گوید:
- ببین سهند، حوصله‌ی وراجی کردن‌هاتو ندارم؛ پس مختصراً می‌ریم سر اصل مطلب!
نفسی تازه کرد و گفت:
- سهند، می‌دونم تو به چهارتا از شریک‌هات که قماربازی حرف اولشونه، بدهکاری! اما من به شرطی این پول رو میدم که برای من یه کاری رو بکنی!
کمی مکث نمود و ادامه داد:
- قبل از این‌که با من در این نقشه همراه بشی، باید خوب فکر کنی که آیا قراره نقشه‌ای که بهت میگم رو انجام بدی یا نه؟!
سهند با شتاب، میان حرف او پرید:
- چی‌چی قماربازی حرف اولشونه؟ صبر کن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #64
منتظر لایک‌هاتون هستم دوستان❤️ پارت‌ها داره هیجانی و مهیج میشه و امیدوارم رمانو تا آخر قسمت پارت،دنبال کنید.
تازه رمان تلازم رو چهل پارت جلوییم و قول میدم تند تند پارت بذارم🙃❤️🌱

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سهند که انگار یادش می‌آید سانیا چه کسی را نامیده است، می‌گوید:
- آهان! خواهر بزرگ‌ترت رو میگی؟ خب حالا چرا مهنا خانم؟
از آدم‌های فضول خوشش نمی‌آمد.
- تو کارت نباشه! کارت رو بکن و منم در آخر تمام پول‌ها رو برات واریز می‌کنم!
سهند پوفی کشید.
- خیلی‌خوب، نقشه‌ت رو بگو که حسابی کار دارم!
نقشه را موبه‌مو برای سهند شرح می‌دهد و تماس را نیز قطع می‌کند. گوشی را به ل*ب‌اش نزدیک می‌کند و لبخند اهریمنی از جنس غرور و فریفتنی می‌زند.
***
مهنا دستکش‌های سبزمانندش را از دست‌هایش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #65
مهنا ابروان‌اش از شدت حیرت بالا می‌رود.
- چه جالب!
شیما بدون اعتناء به حرف مهنا، حرفش را ادامه می‌دهد:
- مهنا، فقط این‌که یک‌نفر تلازم تو هست!
مهنا به چشم‌های سیاه او خیره شد.
- و اون یک‌نفر کیه؟
شیما به شهاب بایستی قول شرف داده بود که چیزی از این وابستگی به مهنا چیزی نگوید. قولی را که به شهاب داده بود را نبایستی به به مهنا بگوید تا هنگامی که خود شهاب اعلام نماید که قولش را بشکند.
پلکی زد و جدی به مهنا خیره شد. کنجکاوی از سر تا پاهای او می‌کاوید؛ اما اکنون زمانش فرا نرسیده بود.
- مهنا، نمی‌تونم بهت چیزی بگم؛ چون این یه رازه!
مهنا اخمی کرد.
- چرا؟
شیما نوچی کرد و با دست‌اش به راهروی بیمارستان که در اتاق آن دو امتداد داشت، نشانه گرفت.
- حرف اضافه نزن؛ فقط راهت رو ادامه بده!
مهنا عصبی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #66
مهنا خندید و گفت:
- چرا ترسیدی؟ نکنه تو فکر ازدواج کردن بودی شیمایی؟
شیما با دهان گشاد او را نگریست.
- واقعاً برات متأسفم مهنا! تو فکر می‌کنی که بعد از سهیل به کس دیگه‌ای فکر می‌کنم؟ هان؟
مهنا یک‌بار دیگر قهقهه‌ای زد و گفت:
- تو سهیل رو فراموش کردی عزیز دل من! چرا به فکر یک زندگی کردن اونم درست حسابی نیستی؟ هان؟
شیما از حرف او اندوهگین گشت و سرش را پایین فکند.
- می‌ترسم زندگیم از اینی که هست بدتر بشه!
مهنا از حرف او، اندوه عظیمی را در دل خود کاشت.
- می‌دونم! اما باید از این به بعد خودتو و همین‌طور زندگیتو عوض بکنی شیما جان! تو از من یک‌سال بزرگ‌تری و طعم یک عشق و زندگی شکست‌خورده رو چشیدی؛ ولی اینو بدون که تو می‌تونی دوباره از اول آینده‌ت رو بسازی و هیچ‌وقت هم تسلیم نشی!
شیما، از دل‌گرمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #67
شیما در مابین خنده می‌گوید:
- چی‌کار کنم که شدم سرآشپز و کارکن بقیه خانم دکتر!
مهنا نوچ‌نوچی کرد و ظرف غذا را برداشت و به سمت حیاط حرکت نمود.
- زودی بیا که من برای تو صبر نمی‌کنم که بخوای بیای!
شیما پوفی کشید و با جیغ‌جیغ‌کنان گفت:
- لعنتی صبرکن منم بیام!
مهنا بی‌اهمیت از حضور شیما، در حیاط را گشود و نیز از خانه خارج گشت. شیما هم‌چنان جیغ و داد می‌کرد:
- خیر نبینی الهی، خب صبرکن منم بیام!
سپس در را بست و همراه مهنا شد. مهنا عصبی آشفته‌حال برای نگریستن شهاب، دل‌تنگ و بی‌قراری می‌کرد که سانیا دست از سر او برمی‌دارد؛ اما... .
- مگه من با تو نیستم گاگول؟
سپس با استوار و محکم با دست‌اش بر سر مهنا زد و نیز حرفش را امتداد داد:
- نگاه کن تو رو خدا! قبلاً می‌گفت شیما وایستا منم بیام، منم براش صبر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #68
مهنا صدای پرحرص او را شنید و نیز به شیما گفت:
- پرفیوز عمته شیما! زود بیا بالا که کلی کار داریم!
شیما هم‌چنان غرغرکنان با طعنه گفت:
- ماشاءاللّٰه! چه گوش تیزی هم داره!
مهنا خندید و نیز چیزی نگفت. شیما دختری با استوار و پرمحبتی بود که پدر و مادرش او را سه‌سال پیش طرد کرده بودند. پوفی کشید و سعی نمود که به خاطرات منفورش به مغزش رجوع نکند تا بلکه مورد عنایت واقع نگردد.
- راستی مهنا، همین‌جا یه رستوران هست که باید به اون‌جا بریم تا شیربرنج رو بگیریم که مهسا شک نکنه؛ زود باش!
مهنا فرمان ابروان‌اش را چین می‌دهد و نیز می‌گوید:
- شیما، چرا امروز تو به منه بدبخت فحش میدی، هان؟
شیما پوفی کشید و با بی‌حوصلگی گفت:
- بی‌خیال دختر، زود باش!
مهنا فرمان ماشین را به سمتی چرخاند و زیر لب گفت:
- یعنی من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #69
شعری که پیدا کرده بود، ناشی از دل خود بود که برای استوری آن‌هم در درون اینستاگرام آن را بگذارد.
به اینستاگرام رفت تا بلکه آن شعر را بگذارد که ناگهان صدای مهنا را از پایین شنید. شعف در درون او جولان داد و عشق او را نسب به مهنا پرفروغ کرد.
سراسیمه جامه‌ی خود را تعویض کرد و نیز موهای خود را شانه زد و سپس با طمأنینه از اتاق خود بیرون رفت.
مهنا در حین «سلام‌دادن» به مادر شهاب بود و حواس خود را به مادر شهاب و هم‌چون زینب خواهر کوچک شهاب بود.
نگاه‌اش به پلاستیک دست‌اش افتاد. شیربرنج؟ با تعجب نگاهی بر مهنا کرد. چرا شیربرنج آورده بود؟ فکر کرد که مهنا آن‌ها را درست کرده‌است. از تصور آن‌که مهنا آن شیربرنج‌های خوشمزه و لذیذ را پخته است، لبخندی بر روی لب‌هایش مزین گشت.
به‌سمت دخترعمویش رجوع کرد و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128

Nargess128

کاربر نیمه فعال
سطح
10
 
تاریخ ثبت‌نام
31/7/24
ارسالی‌ها
687
پسندها
1,677
امتیازها
10,973
مدال‌ها
11
سن
18
  • نویسنده موضوع
  • #70
خنده‌ی مصنوعی کرد و نیز به مهنایی که با اخم‌های تنیده و همان‌طور چشم غره به او خیره شده بود، نگاه کرد.
شیما: ببخشید، می‌دونین که من چه‌جور آدمی هستم!
سهیلاخانم و همین‌طور سیمین‌خانم، خنده‌ای کردند و نیز به مهنا خیره شدند. دختری که چادری بود و سادگی را ترجیح می‌داد.
مهنا سری تأسف تکان دادو به‌سمت شیما، قدم‌هایش را با استوار برداشت و درحینی‌که کیف و ساک را از دست شیما می‌گرفت، با دندان‌های کلیدشده‌اش غرید:
- من که بعداً حساب این غرغرهاتو با فحش‌دادنام میدم، همکارجان!
شیما با چشم‌های گردشده به مهنا خیره شد. چنین انتظاری از جانب تهدید او نداشت. می‌دانست که حتماً مهنا حساب او را بدجوری کف‌دست‌اش خواهد گذاشت.
- غلط کردم مهنا، باورکن همه‌ش الکی بود!
مهنا خنده‌ای شیطانی سرداد و نیز گفت:
- الکی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Nargess128
عقب
بالا