نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حقیقت مبهم | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #21
بالاخره به مقصد رسیدیم. با عجله پیاده شدم و از مسیر سنگ‌ریزه‌ای که دو در ورودی‌های باغ و اصلی خونه رو در بر می‌گرفت، گذر کردم. در قهوه‌ای رنگ ورودی رو باز کردم. با وارد شدنم اولین صحنه‌ای که به درون چشم‌هام نفوذ کرد، تصویر ارمیا بود که روی مبل تک‌نفره نشسته بود و درحالی که خودش رو رها کرده بود و سرش به عقب خم شده بود، دست‌هاش رو روی دسته‌ی مبل دراز کرده بود. با صدای در و سپس قدم‌های من، سرش رو به جلو خم کرد و توی چشم های عسلیم دقیق شد و لب‌زد:
- چه عجب! می‌ذاشتی صد‌ سال آزگار بعد می‌اومدی.
پوفی کشیدم و چشم‌هام رو درون حدقه چرخوندم و جواب دادم:
- به من چه؟ هیراد لفتش داد... .
نگاه چپی که هیراد به محض ورودش به من انداخت، باعث شد حرفم رو کامل به زبون نیاورده قورت بدم؛ که این عمل من منتهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #22
بی‌خیال افکاری که داخل سرم رژه می‌رفتند شدم. خودم رو کمی جلوتر کشیدم و لب‌تاپ رو که روی میز روشن کردم و فلش رو گرفتم و بهش وصل کردم. امشب به اندازه‌ی کافی به همه‌مون از جمله شخص خود من سخت گذشته بود و به هیچ عنوان قصد نداشتم این رو بدترش کنم.
هیراد روی مبل دو نفره‌ی کنارم نشسته بود. ارمیا چشم‌هاش رو ریز کرده و در حالی گردنش رو به طرف راست خم کرده بود، با تعجبی که از نگاهش سرازیر بود پرسید.
- پیداش کردی؟
شونه‌ای به نشانه‌ی نمی‌دونم بالا انداختم.
- نمی‌دونم همونی که می‌خوایم هست یا نه؛ بیا دعا کنیم باشه.
در بازه‌ی زمانی که لب‌تاپ داشت روشن می‌شد، کل خونه رو از نظر گذروندم از استکانی که روی اپن قرار داشت شروع و در آخر نگاهم روی مبل‌های قهوه‌ای که سرتاسر حال رو پوشش داده بود، متوقف شد.
با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #23
احساس کردم دوتا شاخ بالای سرم سبز شده. این دقیقا چه حرفی بود که این الان زد. هم چنان بهم خیره بود و من هم چنان تو همون وضعیت قرار داشتم. نمی‌دونم قیافه‌م چه طور شده بود که دوباره لب زد.
- قربون اون چشم‌های عسلی گشاد شده از تعجبت برم.
دیگه از بیشتر نمی‌تونستم تحمل کنم. این پسر احمق بود یا این که قصد دست انداختن منو داشت؟
***
با به یاد آوردن اولین صحنه‌ی پس از آشناییم با ارمیا که درون همین خونه به اجرا در اومده بود، ناخواسته و بی‌اراده لب‌هام به خنده باز شد و شدتش اون قدری بود که هم هیراد و هم ارمیا رو متعجب کنه. با دیدن چهره‌ی هردوشون، سعی کردم خنده‌م رو جمع کردم؛ ولی هم چنان آثارش به جا بود.
هیراد به کار همیشگی خودش که یک نگاه تاسف بار به من بود، ادامه داد. با صدای ارمیا که ته مونده‌ای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #24
***
حدود بیست دقیقه از زمانی که متوجه‌ی خالی بودن فلش شدیم و همگی غرق در پیدا کردن علت و معلول این مسئله بودیم می‌گذشت.
انگار شب واقعا راز این فلش رو در خودش حل کرده بود. آخه این کابوس دامنگیر چه زمانی از زندگی‌مون بیرون می‌رفت؛ گمونم حالا حالاها باهاش داستان داشتیم.
دست به سینه مقابل پنجره ایستاده بودم و به شهر نگاه می‌کردم. شهری که هیچ کسی داخل خیابون‌هاش نبود و علت این مسئله هم چیزی جز زمان نبود. ساعت دو و چهل و نه دقیقه رو نشون می‌داد؛ اما برای ما انگار شب تازه شروع شده بود. چراغ‌های تیر برق روشن بودند؛اما کافی نبود؛ نه لااقل برای روشنایی دل من.
خوشحالی نصفه نیمه‌ام دوام چندانی نداشت؛ گویا شادی هم از من فرار می‌کرد. افکار بی‌سر و ته، لحظه‌ای بهم امون نمی‌دادند. فکر این که پدرم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #25
مثل مسخ شده‌ها ایستاده بودم. وقتی حرکتی از جانب من ندید، خودش من رو برگردوند. از خودم بدم اومد؛ از دختر بودن بدم اومد؛ از ارمیا بدم اومد؛ و هیچ کدوم این دست خودم نبود. هنوز بازوم بین دستش اسیر بود. نمی‌دونم چی تو وجودم دیده بود که چشم‌هاش فریاد ترحم سر می‌دادند؛ یعنی انقدر موجود ترحم‌انگیزی شده بودم؟ لب زد.
- چرا با خودت این کار رو می‌کنی دختر؛ دنیا که به آخر نرسیده. این بار بیش‌تر تلاش می‌کنیم.
مکث کردم. امیدوار بودم بی‌خیالم بشه و بره؛ ولی انگار خیال باطلی بود. منتظر جواب من بود. خواست با اون یکی دستش، بازوی دیگه‌م رو بگیره که خودم رو از بین دست‌هاش عقب کشیدم. دست‌هاش رو عقب کشید. به سمت تخت رفتم و پتوی قهوه‌ای رنگی که رگه‌های قرمز داشت رو برداشتم. وقتی دیدم هنوز هم همون جا بدون حرکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #26
سر میز نشستم. معلوم بود خیلی وقته که بیدارند؛ اما من فعلا میلی به صبحونه نداشتم. با صدای زنگ موبایلم که از دیشب روی میز عسلی توی هال مونده بود، هر سه نفرمون به خودمون اومدیم. یعنی این وقت صبح کی می‌تونست باشه؟ حدسم به مادرم بود. تا به موبایل برسم و بخوام تماس رو قبول کنم، قطع شد و بلافاصله تماس دوم برقرار شد. شماره ناشناس بود و اصلا مشخص نبود. آیکون سبز رو لمس کردم و جواب دادم.
- الو!
صدای خش خشی از اون سمت اومد و سپس صدای کلفت و دورگه شده‌ای درون گوشم پیچید. بلافاصله متوجه‌ی وضع شدم؛ نرم افزار تغییر صدا بود. گوش فرا می‌دادم.
- به نفعته که همین الان فرار کنی و بری؛ خانواده‌ت رو با خودت ببر.
به درون آشپزخونه دویدم و موبایل رو رو حالت اسپیکر روی میز گذاشتم و در جواب عکس‌العمل‌های ارمیا و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #27
با عجله از ماشین پیاده شدم. هر چه قدر توان داشتم درون پاهام ریختم و به سمت خونه هجوم بردم. نمی‌تونستم همون درد رو به جون بخرم؛ نه وقتی هنوز درد قبلی فراموش نشده و از بین نرفته.
صدای فریاد ارمیا که همراهم در حال دویدن بود و قدم‌های هیراد، درون گوشم پیچ می‌خورد؛ اما برای من اکنون نه صدای ارمیا، نه خودم و نه هیچ چیز دیگه‌ای مهم نبود. فقط یک چیز مهم بود و اون فقط جان خانواده‌م بود. هر چه قدر بیش‌تر می‌رفتم، انگار مسافت دو برابر میشد. درست وقتی که فاصله‌ی چندانی با خونه نداشتم، صدای انفجاری مهیب درون گوش‌هایم پیچید و دیگه چیزی حس نکردم. آخرین تصویری که دیدم، سوختن خونه درون زبانه‌های آتش بود و پرتاب شدن من به عقب و فریادی که از ته دل زدم. پس از اون، فقط اغما بود و سیاهی مطلق.
به هوش که اومدم،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #28
دست‌های کسی رو که دورم حصار شده بود رو کنار زدم و این بار همون حرکت رو با به آغوش کشیدن کامل من انجام داد. قوه‌ی تحلیلم انگار کاملا از بین رفته بود و درکی از اطرافم و همچنین کسی رو که الان در آغوشش بودم نداشتم. دست‌هام رو بین دست‌هاش و سرم رو روی سینه‌ش اسیر کرد که باعث شد، وقفه‌ای بین حرکاتم ایجاد بشه.
دوباره به افرادی که از خونه بیرون می‌اومدند انداختم. بالاخره بغضم سر باز کرد و سیلاب اشک از چشمانم سرازیر شد. هق می‌زدم و جز این کار دیگه ازم بر نمی‌اومد. صدای پچ پچ مردمی که اون جا بودند، عذابم می‌داد. با صدای بلندی فریاد زدم.
- برید گمشید عوضیا.
سرم دوباره به آغوش کشیده شد.
- هیچ کس داخل نبود سروان؛ نه جسدی هست و نه مجروحی.
لحظه‌ای فکر کردم اشباه شنیدم. انگار ذهنم دوباره به کار افتاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #29
وقتی پاسخی از ارمیا دریافت نکردم، قدمی به عقب برداشتم. خورشید هم چنان پرتوهای خودش رو بر سرتاسر منطقه می‌تابوند و با سرعت بین عناصر طبیعت، یکه‌تازی می‌کرد. سیاهی انگار قرار نبود دست از سر من تقدیر من برداره. به خونه‌‌ی تا قبل از این محل زندگی بود و حال مخروبه‌ای به حساب می‌اومد، نزدیک‌تر شدم.
دستم رو به دیوارش کشیدم. بوی دود از همه جا به مشام می‌رسید. دستم رو از روی دیوار برداشتم به سیاهی که بر روی انگشت‌هام به جا مونده بود خیره شدم.
- ببخشید؟
با شنیدن صدای آشنایی، سرم به طرفش و در چشم‌های آبیش خیره شدم. دختری بود که دیشب درون خونه‌ی آرشام درگیر شده بودیم. فکر می‌کردم هنوز کینه‌ی دیشب درونش مونده باشه؛ اما اشتباه می‌کردم و اثری از بدخواهی و لجبازی کوته‌فکرانه درونش دیده نمی‌شد. اتفاقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #30
پس از کنار اومدن با افکاری که مثل خوره به مغزم نفوذ کرده بودند، جمله‌م رو به زبون آوردم.
- نه، یعنی نمی‌دونم؛ ما با هیچ کس خصومتی نداریم که بخواد دست به یک همچین کاری بزنه.
درون چشم‌هام دقیق شد و لب زد.
- مطمئنید؟
انگار خوب نقشم رو بازی نکرده بودم؛ حالتش طوری بود که انگار حرف‌هام رو باور نکرده؛ به روی خودم نیاوردم با بله‌ای که از بین لب‌هام خارج شد، به حرف‌های قبلی خودم، مهر تائید زدم. ابرویی بالا انداخت و آهانی گفت. نگاهم پی برگ‌هایی که با بادی که از طرف مخالفم می‌وزید، تکون می‌خوردند کشیده شد. چه طور باید این رو پشت سر می‌ذاشتم؟ نمی‌دونستم. نگاهم رو به هیراد که دست به سینه به ماشین تکیه داده بود و سپس به ارمیا که کمی با فاصله از من ایستاده بود دوختم. مردی که از ابتدا کنار سمر بود و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا