- ارسالیها
- 2,300
- پسندها
- 7,126
- امتیازها
- 28,973
- مدالها
- 20
- مدیر
- #21
بالاخره به مقصد رسیدیم. با عجله پیاده شدم و از مسیر سنگریزهای که دو در ورودیهای باغ و اصلی خونه رو در بر میگرفت، گذر کردم. در قهوهای رنگ ورودی رو باز کردم. با وارد شدنم اولین صحنهای که به درون چشمهام نفوذ کرد، تصویر ارمیا بود که روی مبل تکنفره نشسته بود و درحالی که خودش رو رها کرده بود و سرش به عقب خم شده بود، دستهاش رو روی دستهی مبل دراز کرده بود. با صدای در و سپس قدمهای من، سرش رو به جلو خم کرد و توی چشم های عسلیم دقیق شد و لبزد:
- چه عجب! میذاشتی صد سال آزگار بعد میاومدی.
پوفی کشیدم و چشمهام رو درون حدقه چرخوندم و جواب دادم:
- به من چه؟ هیراد لفتش داد... .
نگاه چپی که هیراد به محض ورودش به من انداخت، باعث شد حرفم رو کامل به زبون نیاورده قورت بدم؛ که این عمل من منتهی به...
- چه عجب! میذاشتی صد سال آزگار بعد میاومدی.
پوفی کشیدم و چشمهام رو درون حدقه چرخوندم و جواب دادم:
- به من چه؟ هیراد لفتش داد... .
نگاه چپی که هیراد به محض ورودش به من انداخت، باعث شد حرفم رو کامل به زبون نیاورده قورت بدم؛ که این عمل من منتهی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.