نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حقیقت مبهم | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #11
با این حال بدون توجه به حرف خودم به کارم ادامه دادم. صدای زیاد آهنگ گوش رو کر کرده بود. کل کشوها رو زیر و رو کرده بودم؛ اما دریغ از فلش. زیر لب زمزمه کردم.
- پس آرشام این فلش لعنتی رو کجا گذاشته؟
کشوها رو بستم و به طرف کمد دیواری که سمت راستم قرار داشت رفتم و درش رو باز کردم؛ اما هنوز شروع به گشتن نکرده بودم که صدای چرخش دستگیره و سپس باز شدن در من رو به خودم آورد. در خیلی سریع باز شد و من حتی فرصت فرار و یا پنهان شدن نداشتم. چشم‌هام رو برای ثانیه‌ای بستم. چرا ارمیا و هیراد هیچ کدوم حواسشون نبود. برای هزارمین بار لعنتی نثار این شانس و بی‌عرضگیم کردم و فقط تونستم چند قدم با کمد فاصله بگیرم و بعد به طرف شخصی که وارد اتاق شده بود چشم گردوندم. یک دختر با قد متوسط و تو پر و پوست تقریبا روشن؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #12
سعی کردم خودم رو از زیر دستش نجات بدم؛ اما نتونستم. انگار فقط داشتم انرژی خودم رو هدر می‌دادم. اون دختر که شاهد تقلای من برای بیرون اومدن از زیر دستش بود، به نشونه تهدید فشار دستش رو روی گردنم بیش‌تر کرد و با صدایی آمیخته به حرص لب زد.
- گفتم کی هستی؟
- چرا این قدر واست مهمه؟
- منو مجبور نکن که بلایی سر...
- هیچ غلطی نمی‌تونی بکنی.
تو عمرم این قدر از شنیدن صدای ارمیا خوشحال نشده بودم. ارمیا اون رو محکم به سمت دیگه‌ی اتاق پرتاب کرد. سریع از جام بلند شدم و ناخودآگاه گلدون ظریف شیشه‌ای رو که روی میز بود رو برداشتم و قبل از این که به دختر فرصت بلند شدن و حمله‌ی مجدد بدم، محکم توی سرش کوبیدم که لحظه‌ای با دستش، جایی که ضربه خورده بود رو فشار داد و بعد بلافاصله بی‌هوش روی زمین افتاد. ارمیا طبق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Abra_.

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #13
به دختری که حالا ارمیا اون رو سمر خطابش کرده بود خیره شدم. پوفی کشیدم.
- آخه یه پلیس، این جا چی کار می‌کنه؟
دستی به صورتش کشید و کلافه جواب داد.
- من از کجا باید بدونم؟
کلافه دستم رو بین موهای لخت خرماییم بردم و گفتم:
- خب حالا چی کار کنیم؟ نمی‌تونیم که همین جوری این جا ولش کنیم؛ اگه یکی مخصوصا آرشام متوجه این وضع بشه کلکمون کنده است.
انگار اخلاق گند ارمیا به من هم سرایت کرده بود. برای پنهون کردن حرصش از من، دستی به ته ریشش کشید و من لحظه‌ای به این فکر کردم که این ته ریش چه قدر با صورت گرد و بینی کوچک و پوست تقریبا روشنش، قشنگ در میاد. به خودم اومدم و نگاهم رو از روش برداشتم؛ همیشه بدترین افکار تو بدترین شرایط به ذهنم می‌اومد. با صدای ارمیا که داشت با خودش حرف میزد به خودم اومدم.
- خدایا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #14
برای لحظه‌ای حس کردم دیگه کار از کار گذشته و همه چیز تموم شده. نمی‌شد از نگاه خیره‌ش برداشت خاصی کنم. بدون این که کوچکترین حرکتی از جانب هیچ‌کدوم از ما سر بزنه پرسید.
- سورا! میشه بپرسم این جا چی‌کار می‌کنی؟ تو اتاق من؟
سعی کردم خونسرد به نظر بیام؛ هنوز شانس داشتم و امید این که بتونم یک جوری آرشام رو دست به سرش کنم، هنوز تو من زنده بود. دست‌هام که معلق در هوا مونده بود رو به پایین انداختم. سعی کردم از همون شیوه‌ی چند دقیقه‌ی پیش استفاده کنم؛ به همین خاطر، چشم‌های عسلیم رو کمی خمار کردم و با صدایی که توش کمی ترکیب عشوه داشته باشه، لب زدم.
- اوم...، می‌گشتم.
کمتر از یک قدم جلو اومد و کف دستش رو به چارچوب در تکیه داد.
- می‌گشتی؟ تو اتاق من؟
حس کردم گند زدم. بی‌اراده و فی‌البداهه جواب دادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #15
از اون حالت متعجب در اومد و ابرویی بالا انداخت. به سمت تابلوی نقاشی آویزونی که نقش یک جنگل تاریک رو داشت، قدم برداشت و من هم فقط برای این که کاری کرده باشم تا وضع از این یکنواختی در بیاد و زمان سریع‌تر بگذره، به سمتش رفتم و کنارش ایستادم. در حالی که خودش غرق افکار خودش شده بود، به تابلو نزدیک‌تر شد. من هم ناخواسته محوش شده بودم؛ تصویر زیبایی بود که اندکی از احساسات ناامیدی و ترس و تنهایی رو با هم به جنگ انداخته بود. جنگلی تاریک، با درختانی که هیچ برگی نداشتند، انگار خیلی وقت بود که با زندگی خداحافظی کرده بودند؛ بدون هیچ موجود زنده‌ای؛ در انتهای جنگل، خیابونی خودنمایی می‌کرد. شب بود و وهم‌انگیز. متوجه نمی‌شدم هدف آرشام از نگه‌داری این تابلو چی بود.
- انگار تو رو هم تحت تاثیر قرار داده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Abra_.

Abra_.

پرسنل مدیریت
ناظر ارشد رمان
سطح
8
 
ارسالی‌ها
57
پسندها
1,201
امتیازها
7,823
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #16
پس از این که خنده‌ی هر دو نفرمون فروکش کرد؛ لب زد.
- حدس شنیدن این جمله رو ازت می‌زدم؛ ولی نه به این صراحت.
تک‌خنده‌ای زدم.
- چون حرفت خیلی خنده‌دار بود.
ناگهان با به یاد آوردن وضعیتی که توش بودیم، تو دلم احمقی نثار خودم کردم. به کل از ارمیا غافل شده بودم. کمی ناز و عشوه رو قاطی لحنم کردم و در حالی که با نوک انگشت شصت راستم، روی گونه‌ی راستم و زیر چشمم می‌کشیدم، چند تار مویی که روی پیشونیم بود رو با همون دست کنار زدم.
- به نظرم دیگه زیاد داخل اتاق موندیم؛ بهتره بریم پایین و به جشن برسیم.
سری به نشونه‌ی تایید تکون داد؛ ضربه‌ای به شونه‌ی راستم زد و من بار دیگه، از این که مجبور بودم این تماس فیزیکی رو تحمل کنم، از زمین و زمان متفر شدم. تو ذهنم هزاران سوال موج میزد؛ اصلا چی شد که کار من به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Abra_.

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #17
تمام تلاشم رو کردم تا فکرم رو از این مسئله منحرف کنم که تا حدی موفق هم عمل کردم. آرشام به پسری که موهای مشکی رنگ کوتاهی داشت و در حال صحبت با چند نفر دیگه بود، اشاره کرد. سپس با نوک دو انگشتش ضربه‌ای به شونه‌ی پسر زد و اون پسر هم انگشت اشاره‌اش رو به معنای یک لحظه صبر کن، به طرف ما گرفت.
پس از چند لحظه پسر برگشت و به محض دیدن آرشام، محکم پشت گردنش رو گرفت و با کمی کشیدن به سمت خودش، فشار وارد کرد. از این عکس العملش جا خوردم. این دیگه چه جورش بود؟ همون طور که مات این حرکت بودم، نگاهم رو بهش انتقال دادم. چهره‌ی جدی داشت. کمی بیشتر که دقت می‌کردی، به سادگی متوجه‌ی ته‌ریش تازه کوتاه شده‌ش هم می‌شدی.
- چه طوری فرزاد؟
این رو آرشام در حالی که سعی داشت از زیر دست فرزاد شونه خالی کنه گفت. بالاخره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #18
با خودم زمزمه کردم.
- یعنی چه اتفاقی افتاده؟
زمانی که مطمئن شدم دیگه کسی اون اطراف نیست، از پشت درخت بیرون اومدم. البته چندان هم بد نشد. حالا می‌تونستم بدون مزاحمت، اتاق‌ها رو بگردم. با این فکر به یاد ارمیا و سمر افتادم و باز هم یک علامت سوال دیگه توی سرم شکل گرفت. یعنی اونا کجا به این تندی کجا رفتند؟
به داخل خونه برگشتم و بعد از چک کردن اطرافم، مسیرم رو به سمت اتاقی که کمی پیش داخلش بودم تغییر دادم. در باز بود. واردش شدم و در رو خیلی آروم بستم. به محلی که سمر بیهوش روی زمین افتاده بود قدم برداشتم و وقتی اثری از هیچ کدومشون پیدا نکردم، خیلی آروم شروع به صدا کردن ارمیا کردم؛ با این فکر که شاید همین جا پنهان شده باشه؛ اما این فکرم بی‌راه و احمقانه بود. استرس به جونم افتاده بود که نکنه هر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #19
لبخندی روی لب‌هام نقش بست. از فکر این که فلش اون جا مخفی شده بوده، در پوست خودم نمی‌گنجیدم. حتما همین اطراف افتاده؛ البته اگه هنوز درون کتاب بوده. باید عجله می‌کردم.
خم شدم و ریز به ریز اون ناحیه رو گشتم و زمانی که دیگه داشتم از انجام این کار تکراری و بی‌ثمر خسته می‌شدم؛ نگاهم به فلش کوچک مشکی رنگی که کنار پایه‌ی میز کامپیتور جا خوش کرده بود، کشیده شد. با این که مطمئن نبودم این همون فلش باشه؛ اما با فکرش، خنده‌ای از سر خوشحالی کردم. دستی به موهام کشیدم و چشم‌های عسلیم رو یک بار باز و بسته کردم.
فلش رو برداشتم و داخل جیب لباسم گذاشتم و کتاب‌ها رو درون قفسه مرتب کردم. از اتاق خارج شدم. به خاطر مهمونی، کسی متوجه عدم حضور من یا حتی خروج من از اتاق نشده بود که خب این اتفاق خیلی خوبی هم بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #20
حدود ده دقیقه از زمانی که هیراد گفته بود گذشته بود؛ مگه نگفته بود تو راهه؟ زمزمه کردم:
- پس کجا مونده.
دل تو دلم نبود تا از محتویات فلش خبردار بشم؛ اگه همون چیزی که می‌خوام باشه، بالاخره به قاتل پدرم می‌رسم. به یاد روزهایی افتادم که مادرم، بعد از مرگ پدرم، چه سختی‌هایی رو تحمل کرد؛ حال روحیش داغون شده بود و اوضاعش هیچ تعریفی نداشت. برای این‌که بتونم ازش مقابل اون حالش محافظت کنم، شب‌ها کنارش بودم.
گاه چندین شب پشت‌سر هم نمی‌خوابید و فقط یک حرف از بین لب‌هایش خارج می‌شد، (فردین)؛ با احساس لرزش گوشیم توی جیبم به خودم اومدم. یک پیام از طرف هیراد واسم ارسال شده بود که مضمونش فقط یک کلمه بود(رسیدم)؛ واقعا اگه دو کلمه بیش‌تر تایپ می‌کرد میمرد؟
خود درگیری‌هام رو تموم کردم و به طرف ماشینی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا