- ارسالیها
- 2,300
- پسندها
- 7,126
- امتیازها
- 28,973
- مدالها
- 20
- مدیر
- #41
از روی مبلی که نشسته بود بلند شد.
- به بازی سیاست خوش امدی سورا راد.
زندگی واقعا چه قدر شبیه صفحه شطرنج بود.
- حالا پاشو تا بریم به آدرسی که آرشام بهت داده.
تا خواستم بپرسم تو از کجا میدونی؛ به سمت در حرکت کرد و گفت:
- دیگه صحبت بسه.
گمونم هیراد از اون چیزی که نشون میداد، خیلی باهوشتر بود؛ و یا این که خیلی چیزها رو میدونست؛ اما به روی خودش نمیآورد. از در خارج شد و سوار ماشین شد و روشنش کرد. منتظر موند تا سوار بشم و با سوار شدن من، به سوی آدرسی که بهش دادم به راه افتاد.
***
هیراد پس از رسوندن من به کافه، به خونه برگشته بود. گفته بود بهتره خودت تنها با آرشام صحبت کنی. موبایلم رو چک کردم که ساعت سه و سی و سه دقیقه رو نشون میداد. همون طور به میز روبهروییم که یک دختر و پسر روش نشسته...
- به بازی سیاست خوش امدی سورا راد.
زندگی واقعا چه قدر شبیه صفحه شطرنج بود.
- حالا پاشو تا بریم به آدرسی که آرشام بهت داده.
تا خواستم بپرسم تو از کجا میدونی؛ به سمت در حرکت کرد و گفت:
- دیگه صحبت بسه.
گمونم هیراد از اون چیزی که نشون میداد، خیلی باهوشتر بود؛ و یا این که خیلی چیزها رو میدونست؛ اما به روی خودش نمیآورد. از در خارج شد و سوار ماشین شد و روشنش کرد. منتظر موند تا سوار بشم و با سوار شدن من، به سوی آدرسی که بهش دادم به راه افتاد.
***
هیراد پس از رسوندن من به کافه، به خونه برگشته بود. گفته بود بهتره خودت تنها با آرشام صحبت کنی. موبایلم رو چک کردم که ساعت سه و سی و سه دقیقه رو نشون میداد. همون طور به میز روبهروییم که یک دختر و پسر روش نشسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش