نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حقیقت مبهم | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #41
از روی مبلی که نشسته بود بلند شد.
- به بازی سیاست خوش امدی سورا راد.
زندگی واقعا چه قدر شبیه صفحه شطرنج بود.
- حالا پاشو تا بریم به آدرسی که آرشام بهت داده.
تا خواستم بپرسم تو از کجا می‌دونی؛ به سمت در حرکت کرد و گفت:
- دیگه صحبت بسه.
گمونم هیراد از اون چیزی که نشون می‌داد، خیلی باهوش‌تر بود؛ و یا این که خیلی چیزها رو می‌دونست؛ اما به روی خودش نمی‌آورد. از در خارج شد و سوار ماشین شد و روشنش کرد. منتظر موند تا سوار بشم و با سوار شدن من، به سوی آدرسی که بهش دادم به راه افتاد.
***
هیراد پس از رسوندن من به کافه، به خونه برگشته بود. گفته بود بهتره خودت تنها با آرشام صحبت کنی. موبایلم رو چک کردم که ساعت سه و سی و سه دقیقه رو نشون می‌داد. همون طور به میز روبه‌روییم که یک دختر و پسر روش نشسته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا