- ارسالیها
- 2,300
- پسندها
- 7,126
- امتیازها
- 28,973
- مدالها
- 20
- مدیر
- #31
با رفتنشون افکارم رو از سر گرفتم. به پلیسها از طبیعی اتفاق افتادن آتش سوزی گفتم؛ اما خودم کمترین درصدی به این احتمال نظر نداشتم.
آرشام؛ اسمی که مدام مانند یک الگو درون ذهنم تکرار میشد و تمام روانم رو تحت الشعاع قرار میداد. دروغ چرا؛ میترسیدم از این که بلایی سر خانوادهم بیاره یا حتی تا الان هم آورده باشه؛ ولی انگار یه صوت نامرئی از جهانی ناشناخته، آروم کنار گوشم زمزمه میکرد.
- اونا زندهاند.
شاید دلیلش این بود که نمیخواستم باور کنم که بهشون کوچکترین آسیبی وارد شده باشه و یا این که آرشام قصدش ترسوندن منه، چون در غیر این صورت باید تا الان جنازهشون از داخل این خونه بیرون میاومد.
به برگی که در هوا معلق بود و درست کنار پای چپ من توقف کرد، خیره شدم. برگی نصفه نیمه با رنگ نارنجی؛ پاییزی...
آرشام؛ اسمی که مدام مانند یک الگو درون ذهنم تکرار میشد و تمام روانم رو تحت الشعاع قرار میداد. دروغ چرا؛ میترسیدم از این که بلایی سر خانوادهم بیاره یا حتی تا الان هم آورده باشه؛ ولی انگار یه صوت نامرئی از جهانی ناشناخته، آروم کنار گوشم زمزمه میکرد.
- اونا زندهاند.
شاید دلیلش این بود که نمیخواستم باور کنم که بهشون کوچکترین آسیبی وارد شده باشه و یا این که آرشام قصدش ترسوندن منه، چون در غیر این صورت باید تا الان جنازهشون از داخل این خونه بیرون میاومد.
به برگی که در هوا معلق بود و درست کنار پای چپ من توقف کرد، خیره شدم. برگی نصفه نیمه با رنگ نارنجی؛ پاییزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش