نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان حقیقت مبهم | کار گروهی کاربران انجمن یک رمان

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #31
با رفتنشون افکارم رو از سر گرفتم. به پلیس‌ها از طبیعی اتفاق افتادن آتش سوزی گفتم؛ اما خودم کمترین درصدی به این احتمال نظر نداشتم.
آرشام؛ اسمی که مدام مانند یک الگو درون ذهنم تکرار میشد و تمام روانم رو تحت الشعاع قرار می‌داد. دروغ چرا؛ می‌ترسیدم از این که بلایی سر خانواده‌م بیاره یا حتی تا الان هم آورده باشه؛ ولی انگار یه صوت نامرئی از جهانی ناشناخته، آروم کنار گوشم زمزمه می‌کرد.
- اونا زنده‌اند.
شاید دلیلش این بود که نمی‌خواستم باور کنم که بهشون کوچکترین آسیبی وارد شده باشه و یا این که آرشام قصدش ترسوندن منه، چون در غیر این صورت باید تا الان جنازه‌شون از داخل این خونه بیرون می‌اومد.
به برگی که در هوا معلق بود و درست کنار پای چپ من توقف کرد، خیره شدم. برگی نصفه نیمه با رنگ نارنجی؛ پاییزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #32
اخمی که کرد، این ترس رو به جونم انداخت که شاید مخالفتی پشتش نهفته باشه؛ اما ارمیا خط بطلانی روی فکر بی‌موردم کشید.
- زنگ بزن.
موبایل رو ازش گرفتم. در حال شماره‌گیری بودم که بالاخره اخمی که روی صورتش بود، جاش رو به کلمات داد.
- اما فکر نمی‌کنی این مورد یکم عجیبه؟ ماجرای امروز رو که یادت هست دیگه؟
چه طور ممکن بود یادم رفته باشه؟ تک تک خاطرات امروز از لحظه‌ای که اون تماس باهام گرفته شد، تا به همین الان، درون زندان ذهنم محبوس شده. افکاری که سلول‌های مغزیم رو از هم می‌درید.
تماس که برقرار شد، نتیجه‌ش به جز مانوس و ناامیدی باقی امیدی که داشتم نبود. زمانی که با تماس دوباره‌ای که گرفتم، به این نتیجه رسیدم که فایده‌ای واسم نداشته، موبایل رو به ارمیا پس دادم.
سرم رو که پایین انداختم، حواسم دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #33
اهمیتی به حرفش ندادم. پلیس سعی در متفرق کردن محدود افرادی که پشت نوار زرد رو اشغال کرده بودند، داشت. گمونم دیگه کارشون تموم شده بود و این از رفتن ماشین آتش نشانی و سپس مامورینی که داشتند سوار ماشین می‌شدند، مشخص بود.
ساعتی بعد دیگه خبری از ازدحام و شلوغی نبود و فقط من و ارمیا و هیراد بودیم که داخل خونه‌ی مخروبه قدم می‌زدیم.
- به نظرم دیگه برگردیم خونه؛ تا فکرامون رو روی هم بذاریم و ببینیم چی کار باید بکنیم.
این حرف رو ارمیا به زبون آورد. قرار بر این گذاشته شد که تا مدتی نامعلوم که این ماجرا همچنان پا بر جاست، درون خونه‌ش ساکن بشم. جواب دادم.
- آره؛ بریم.
بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. روی صندلی عقب ماشین نشستم و در مسیر رسیدن به خونه، بدون هیچ حرکت اضافه‌ای سرم رو به شیشه تکیه دادم و به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #34
حرفش رو ادامه نداد؛ اما هر دومون می‌دونستیم عاقبتش به کجا ختم میشه. استرس به جونم رخنه کرده بود. با تردید با شماره‌ی ناشناس، تماس برقرار کردم. بوق اول رو نخورده، صدای نحسی که همه‌مون فکرش رو می‌کردیم رو از درون بلندگو به بیرون درز کرد.
- سلام عزیزم.
عوضی کثافت. چشم‌هام رو بستم و تا بلکه بتونم خودم رو کنترل کنم. دوباره صداش درون گوشم پیچید.
- نمی‌خوای جوابمو بدی؟ از کادوم خوشت اومد؟
از کوره در رفتم. بلند شدم و فریاد زدم.
- مرتیکه‌ی آشغال، با خانواده‌م چی کار کردی؟
سکوت برقرار شد و این برای منی که هر لحظه بیشتر از قبل کنترل خودم رو از دست می‌دادم، اصلا خوب نبود. خواستم سوالی که ذهنم رو مشغول خودش کرده بود رو بپرسم که با حرفی که زد، رسما مهر خاموشی به لب‌هام زد.
- انقدر از کادوم خوشت اومده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #35
خون خونم رو می‌خورد. موبایلی که در دستم قرار داشت، هر آن ممکن بود به خاطر فشاری که بهش وارد می‌کردم، خرد و خمیر بشه. نگاهی به هیراد که پاکت سیگاری رو از جیب لباسش در آورد و نخی سیگار بین لب‌هاش گذاشت انداختم.
فندکی که در دستش قرار داشت توجهم رو به خودش جلب کرد؛ فندک اتمی دو رنگ طلایی و مشکی مربعی شکل، با طرح اژدهایی که دقیق در وسطش خودنمایی می‌کرد. به نظرم آشنا می‌اومد؛ اما اهمیتی بهش ندادم.
به مکالمه‌م با آرشام برگشتم و سوالم رو دوباره تکرار کردم.
- از جون من چی‌خوای؟
اوم کشیده‌ای زیر لب زمزمه کرد. به لامپی که با وجود روشن بودن هوا از دیشب درون هال روشن مونده بود و سپس ارمیایی که مقابل چشم‌هام به قفسه‌ی نوشیدنی‌ها روی دیوار تکیه داده بود، خیره شدم. با خودم گفتم:
- آروم باش سورا؛ آروم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #36
پاهام دیگه تحمل این حجم از سنگینی و فشار رو نداشت و پس از بستن در، همون جا تکیه به در سقوط کردم. لغزش قطرات اشک رو روی گون‌هام احساس کردم. این روزها تعداد گریه‌هایی که کرده بودم هم از دستم در رفته بود. خودم رو به گوشه‌ی اتاق و به سمت کمدی که اون جا قرار داشت کشیدم و همون جا کز کردم.
آخرین باری که از ته دل خندیده بودم رو یادم نمی‌اومد. تاوان چی رو داشتم پس می‌دادم. انگار هر قطره‌ی اشکم، نشون دهنده‌ی یک دردم بود و چکه نکرده اشک بعدی مزاحمش میشد.
ناخودآگاه به یاد آخرین حرف آرشام افتادم. ترسیده به ساعتی که روی دیوار حالا ساعت سه و پنج دقیقه رو نشون می‌داد، خیره شدم.
سراسیمه از جام بلند شدم و با پاک کردن صورتم که این روزها مکان اشک‌های بی‌محابا شده بود، به سمت کمدی که پشت سرم قرار داشت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #37
با دقت به فندک نگاه کردم؛ خاطرات درست مثل یه فیلم از جلوی چشم‌هام رد شد.
***
خونی که از ساق پای چپم به بیرون ریخته شده بود، روی زمین اطراف پام رو فرا گرفته بود. چشم‌هام رو بستم و محکم پلک‌هام رو روی هم فشار دادم. آهسته به سمتم قدم برداشت و با رسیدنش، یک مکث چند ثانیه‌ای کرد. بدون هیچ کنترلی روی تن صدام فریاد زدم.
- گمشو؛ ازم فاصله بگیر.
لبخندی رو مهمون لب‌هاش کرد و به سمتم خم شد.
- نترس، نمی‌میری؛ ولی خب گمونم درستو گرفتی.
سرش رو نزدیک گوشم آورد. اون قدری هرم نفس‌هاش رو روی صورتم حس می‌کردم. سعی کردم ازش فاصله بگیرم که دستش رو روی صورتم قرار داد و مانع از انجام این کار شد. چشم‌هام رو بستم که صداش تو گوشم پیچید.
- پس فهمیدی که باید چی کار کنی؛ تو اون فلش رو واسم میاری و منم اون چیزی رو که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #38
پام رو کمی جمع کردم که زانوم از زمین فاصله گرفت؛ اما بر خلاف تصورم، این کار نه تنها سودی واسم نداشت؛ بلکه حتی باعث شد دردم شدیدتر بشه و من برای مخفی کردنش، دندون‌هام رو به فشار بدم.
بی‌حرف خم شد و پس از وارسی زخمم با نگاه، بسته‌ی سیگاری رو که همراه با فندک درون جیبش گذاشته بود، خارج کرد. سیگاری رو بین لب‌هاش گذاشت و با فندک اتمی مربعی شکلی که دستش بود، روشنش کرد.
فندک دو رنگ داشت؛ طلایی و مشکی که طرح اژدهایی دقیقا در وسطش خودنمایی می‌کرد. از مقابلم بلند شد و به سمت در رفت. پس از این که در رو باز کرد، فردی رو با نام ارسلان صدا کرد. چند لحظه بیش‌تر نگذشته بود که صدای فرد ارسلان نام درون گوشم پیچید.
- بله پاشا!
نیم نگاهی به من انداخت و دوباره نگاهش رو به فرد مقابلش برگردوند.
- این دختر رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #39
چونه‌ش رو تکون داد. برگشت و درحالی که با فندک توی دستش بازی می‌کرد، دوباره روی همون مبل نشست و جواب داد.
- آره درست حدس زدی؛ رابطه‌ی من و پاشا خیلی به هم نزدیکه، درست مثل دوتا برادر.
با این حرفش ناخودآگاه چند قدم ازش فاصله گرفتم. با نوک انگشت‌های شصت و وسطم، شقیقه‌م رو مساژ دادم تا بلکه اثر سردردی که بهم فشار می‌آورد رو کم کنم و لب زدم.
- می‌دونی من به خاطر اون کثافت الان تو این وضعم درسته؟
باز کنترلم رو از دست داده بودم و هر حرف و هر کاری که از دهنم در و از دستم بر می‌اومد رو انجام می‌دادم. بدون گفتن هیچ حرفی و انجام هیچ کاری، مثل افراد مسخ شده نگاهم کرد. انگار که این جا سیرک بود و من دلقکش بودم و اون در نقش تماشاچی.
برای اولین بار لبخند زد؛ اما این لبخندش یک لبخند معمولی نبود؛ بلکه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : tavan
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

tavan

پرسنل مدیریت
مدیر تالار طبیعت
سطح
15
 
ارسالی‌ها
2,300
پسندها
7,126
امتیازها
28,973
مدال‌ها
20
  • مدیر
  • #40
سوالش رو تکرار کرد که جواب دادم.
- آره؛ اما چه ربطی داره؟
مهره‌ی شاهی رو که دستش بود رو مقابل چشم‌هام گرفت.
- شاه مهم‌ترین مهره‌ی بازیه؛ اینو قبول داری یا نه؟
سری به نشونه ‌تایید تکون دادم که ادامه داد.
- خب به نظرت چی میشه اگه همون اول ما شاه رو بیاریم وسط صفحه بازی؟
داشت من رو دست‌ مینداخت؟ نگاهی به صفحه‌ی شطرنج که همه‌ی مهره‌ها به دقت سر جاشون چیده شده بوند کردم و جواب دادم.
- شاه نمی‌تونه شروع کننده‌ی بازی باشه.
مهره رو سر جاش قرار داد و پرسید.
- چرا؟
دو قدم به به سمت راست رفتم و روی دسته‌ی مبل دو نفره نشستم و جواب دادم.
- چون سرباز جلوشه.
بشکنی زد.
- درسته؛ پس اول باید سرباز حرکت کنه نه؟ تا مسیر برای ورود شاه باز بشه.
خواستم بگم آره که تازه متوجه‌ی منظورش شدم. اون، پاشا رو شاه و من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : tavan
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Abra_.

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا