- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 171
- پسندها
- 735
- امتیازها
- 3,863
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #51
- کاری به اینکه کتابِ یا هر کوفت و زهرمار دیگهای ندارم! نمیخوام از دوستام چیزی درخواست کنی! سر در نمیارم از این همه صمیمیت غیر قابل هضم!
جا خوردم و نگاهش کردم.
- من نمیدونستم شما بدتون میاد من با باران دوست باشم! اگه نمیخواستید چرا خودتون بارها ازم خواستید باهاش حرف بزنم؟ اگه مشکلی بود خب همون اول بهم میگفتید! بعدشم من اینجا رو بلد نیستم وگرنه خودم دنبال کار خودم میرفتم.
خواستم از سمت راستش رد شم. پام هنوز کامل جلو نرفته بود که پای خودش رو گذاشت جلوی راه. دستهاشو فرو کرد تو جیبهاش و سد شد. خونم به جوش اومد. سرمو بالا آوردم؛ دیدم اونم چیزی کم از من نداره. همونطور که چشم تو چشم هم قفل شده بودیم، با صدایی که به زور مهارش میکرد گفت:
- این مدتی که من حواسم نبود، چند بار با هم...
جا خوردم و نگاهش کردم.
- من نمیدونستم شما بدتون میاد من با باران دوست باشم! اگه نمیخواستید چرا خودتون بارها ازم خواستید باهاش حرف بزنم؟ اگه مشکلی بود خب همون اول بهم میگفتید! بعدشم من اینجا رو بلد نیستم وگرنه خودم دنبال کار خودم میرفتم.
خواستم از سمت راستش رد شم. پام هنوز کامل جلو نرفته بود که پای خودش رو گذاشت جلوی راه. دستهاشو فرو کرد تو جیبهاش و سد شد. خونم به جوش اومد. سرمو بالا آوردم؛ دیدم اونم چیزی کم از من نداره. همونطور که چشم تو چشم هم قفل شده بودیم، با صدایی که به زور مهارش میکرد گفت:
- این مدتی که من حواسم نبود، چند بار با هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش