• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 171
  • بازدیدها بازدیدها 9,202
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #51
- کاری به این‌که کتابِ یا هر کوفت و زهرمار دیگه‌ای ندارم! نمی‌خوام از دوستام چیزی درخواست کنی! سر در‌ نمیارم از این‌ همه صمیمیت غیر قابل هضم!
جا خوردم و نگاهش کردم.
- من نمی‌دونستم شما بدتون میاد من با باران دوست باشم! اگه نمی‌خواستید چرا خودتون بارها ازم خواستید باهاش حرف بزنم؟ اگه مشکلی بود خب همون اول بهم می‌گفتید! بعدشم من اینجا رو بلد نیستم وگرنه خودم دنبال کار خودم می‌رفتم.
خواستم از سمت راستش رد شم. پام هنوز کامل جلو نرفته بود که پای خودش رو گذاشت جلوی راه. دست‌هاشو فرو کرد تو جیب‌هاش و سد شد. خونم به جوش اومد. سرمو بالا آوردم؛ دیدم اونم چیزی کم از من نداره. همون‌طور که چشم تو چشم هم قفل شده بودیم، با صدایی که به زور مهارش می‌کرد گفت:
- این مدتی که من حواسم نبود، چند بار با هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #52
خیلی آروم گفتم:
- خدا نکنه.
بهم لبخند زد و بیرون رفت. همون‌جا وایساده بودم درحالی‌که دیگه اثری از عصبانیت تو وجودم نبود!
چهار روز گذشت. تمام وقتم صرف درس خوندن شد. هرچی جلوتر می‌رفتم، بیشتر می‌فهمیدم دروس تخصصی رو باید از نو، جدی‌تر شروع کنم. خیلی چیزها از ذهنم رفته بود.
چهار زانو رو تخت نشستم و سعی کردم رو تست‌ها تمرکز کنم. وقتمو گذاشتم و دونه‌دونه حل کردم اما دست آخر وقتی جوابا رو بررسی کردم تقریباً داد زدم:
- لعنتی!
کتاب رو با قدرت هرچه تمام‌تر پرت کردم که به در خورد و افتاد. دست‌هامو تو موهام فرو کردم و با کلافگی مالش می‌دادم. من اینا رو مثل آب خوردن بلد بودم چرا یادم رفته؟ ده‌دقیقه نگذشته بود که در اتاق باز شد. کاوه بود، کتابو از رو زمین برداشت و یه نگاه به جلدش و بعدم یه نگاه به من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #53
سریع بلند شدم و اومدم بیام بیرون که برگشتم سمتش.
- شما چی؟
درحالی‌که بلند می‌شد و کتاب رو تخت می‌ذاشت گفت:
- نوش جون، من قبلاً خوردم، تو برو.
با خوشحالی گفتم:
- باشه پس.
بعد از غذایی که واقعاً هم چسپید، آشپزخونه رو مرتب کردم و برگشتم بالا. همین که در اتاقم رو باز کردم خشکم زد؛ یه میز تحریر و صندلی تو اتاقم بود که کل کتاب‌هام روش مرتب چیده شده بود.
- خوشت میاد؟
جا خوردم. برگشتم و کاوه رو دیدم که پشت سرم ایستاده بود؛ یه لبخند گنده روی لبش نشسته بود.
- رو تخت که نمی‌شه درس خوند. بیشتر خواب آدمو می‌گیره، اینم تو اتاق من بدون استفاده بود اینجا جاش بهتره.
جلوتر رفتم، صندلی رو عقب کشیدم و با دقت به میز نگاه کردم. چراغ مطالعه، یه ساعت رومیزی… حتی کشو رو هم باز کردم؛ خودکار، مداد و کاغذ توش بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #54
اون‌روز کاوه منو برد کوه!
نه برای کوه‌پیمایی؛ با ماشین رفتیم تا بالای کوهی که بیشتر شبیه یه تفرج‌گاه شلوغ بود. جایی که وقتی می‌ایستادی، شهر زیر پاهات پهن می‌شد. منظره‌ای که چشم سیر نمی‌شد ازش. هوا به‌طرز عجیبی تمیز بود؛ از اون هواهایی که دل آدم می‌خواست ریه‌هاشو پر کنه و نگه داره.
نزدیک غروب، هوا سرد شد. من فقط سویشرت تنم بود و کم‌کم سرما خودش رو به تنم نشون می‌داد. با هم رفتیم بلال تنوری گرفتیم و با چای زغالی خوردیم؛ اون‌قدر چسبید که سرمای هوا رو از یادم برد.
رو به شهر ایستاده بودیم، لیوان‌های چای تو دستمون و همون‌جوری که چشم‌هامون خیره به غروب خورشید بود گفتم:
- آقاکاوه، امروز با پری‌خانوم حرف می‌زدم، می‌خواست گوشی رو به مادرتون بدم تا باهاش حرف بزنه.
نگاهم کرد و آروم گفت:
- چی گفتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #55
کاوه: سلام، توراهیم، ماشین از کجا؟ آهان اوکی، ما می‌ریم میدون بالایی، باشه.
تماس که قطع شد، سرمو چرخوندم سمتش. یه چیزی تو حالت صورتش عوض شده بود؛ نه اخم، نه عصبانیت… بیشتر شبیه بی‌حوصلگیِ کنترل‌شده.
- چیزی شده؟
- هیچی، لازم نیس بریم دنبالشون، بردیا میارتشون.
همون لحظه مطمئن شدم کاوه یه مسئله‌ای با «بردیا» داره؛ یا حداقل، علاقه‌ای بهش نداره.
ما زودتر رسیدیم و منتظر موندیم. چند دقیقه بعد، یه ۲۰۶ سفید جلوتر از ما ترمز کرد. سهیل از در جلو پیاده شد، یه پسر دیگه هم کنارش؛ همونی که حدس می‌زدم بردیا باشه. باران از صندلی عقب اومد پایین.
پیاده شدیم و سلام‌و‌احوالپرسی کردیم.
باران من و بردیا رو معرفی کرد.
قد متوسط، هیکل مرتب و اتوکشیده، پوست روشن و موهای فرفری. شباهت کمرنگی هم به باران داشت. از اون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #56
حرکت کرد و اومد کنارمون که کاوه با عصبانیت گفت:
- عقل کل دختر باهامونه! تو این هوا و اون وضع جاده می‌فهمی چی می‌گی؟
بردیا پوزخند زد و گفت:
- مواظب باش النگوهات نشکنه داداش!
کاوه همین که یه قدم برداشت سهیل جلوشو گرفت و گفت:
- رأی می‌گیریم. من و کاوه مخالفیم؟ بقیه چی‌ می‌گن؟
بردیا و باران دستشونو بالا آوردن و گفتن ما موافقیم. یه لحظه همه منو نگاه کردن.
سهیل: آوین‌خانوم شما چی؟
باران زیرلب فقط با التماس می‌گفت تو رو خدا، راستش خودمم کنجکاو بودم واسه همین گفتم:
- بریم بالا.
بردیا و باران هم‌زمان گفتن:
- ای‌ول!
نگاه کاوه روی من قفل شد. نه چیزی گفت، نه اخم کرد؛ فقط یه نگاه کوتاه، پرمعنی. همون نگاهی که می‌فهموند بعداً یادت میاره.
باران با خوشحالی دستشو تو بازوم قلاب کرد و راه افتادیم.
چند دقیقه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #57
- وای شرمنده من واقعاً نمی‌دونستم شما خریدید، خیلی ممنونم زحمت کشیدید.
خندید.
- دشمنت شرمنده، اشکال نداره به‌هرحال خوشحالم که کسی که ازشون استفاده می‌کنه رو از نزدیک دیدم. اون دو تا دفتر رو هم مطالعه کن بد نیست نکته‌های خوبی توشه. به دردت می‌خوره.
- حتماً، بازم ممنونم.
واقعاً خجالت‌زده بودم از طرفی هم تو درک بالای این پسر مونده بودم که چه‌جوری لوم نداده!
یه‌دفعه متوجه شدم صدای بقیه نمیاد. ایستادم و برگشتم عقب رو نگاه کردم.
هیچی دیده نمی‌شد. فقط مه غلیظ.
انگار با بردیا گرم حرف زدن شده بودیم و تندتر از بقیه راه اومده بودیم.
وسط جاده وایسادم.
- آقا‌بردیا بقیه نیستن وایسیم تا برسن بهمون.
خندید
- ولشون کن تنبلا رو! فس‌فس میان.
دوباره با نگرانی پشت سرمو نگاه کردم.
تو مه، انگار سایه‌ی یه نفر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #58
- باید دیگه چه اتفاقی بیفته تا بفهمی بچه نیستی؟! چه‌جوری سرت رو انداختی پایین و افتادی دنبال یه پسر غریبه؟ اصلاً به این فکر نکردی بقیه کجان؟!
نگاهش کردم. عصبانیت توی چشم‌هاش موج می‌زد و مستقیم بهم خیره شده بود.
با تلخی گفتم:
ـ آره… من بچه‌ام. که الان با یه پسر غریبه، توی یه شهر غریبه، بدون اینکه بدونم فردام چی می‌شه، دارم زندگی می‌کنم!
درحالی‌که پوفی نفسش رو با عصبانیت بیرون داد، دستش رو محکم به صورتش کشید و نگاهم کرد. سرم رو انداختم پائین و راه رفته رو دوباره برگشتم.
صدای قدم‌هاش پشت سرم پیچید؛ اون هم بی‌هیچ حرفی دنبالم می‌اومد.
نمی‌دونم چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت که صدای زنگ گوشی‌اش فضا رو شکست:
- جانم سهیل... آره برگردید... نه نگران نباش، نزدیکیم شما برید. باشه فعلاً.
نمی‌خواستم حرفی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #59
رد انگشتش رو دنبال کردم تا نگاهم افتاد به یه موتور سه‌چرخ کوچیک؛ پیرمردی کنارش نشسته بود و جلوش، روی یه چهارپایه‌ی کوتاه، کتری سیاهی قل‌قل می‌کرد. وسایل ساده‌اش همون‌جا کنار هم چیده شده بود.
- اون پیرمرد رو می‌گید؟
- آره. اسمش عمو حیدره. کل کافه‌های شهر رو هم بگردی، طعم چای زغالی‌ای که اون درست می‌کنه رو پیدا نمی‌کنی.
لبخندم ناخودآگاه عمیق‌تر شد.
ـ فکر کنم حق با شما باشه.
خندید و درحالی‌که از جا بلند می‌شد گفت:
ـ شک نکن اصلاً! من برم سینی رو برگردونم، بعدش راه می‌افتیم.
- باشه.
من هم بلند شدم و کوله‌پشتی‌ام رو مرتب کردم. خم شدم که بردارمش که کاوه بدو برگشت، کوله رو از دستم گرفت و انداخت روی شونه‌ی خودش. کنار هم راه افتادیم.
نمی‌دونم چند دقیقه گذشته بود، اما وقتی به ماشین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
171
پسندها
743
امتیازها
3,863
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #60
خودم، بی‌صدا پلیر رو خاموش کردم و سرم رو به سمت شیشه چرخوندم؛ اما چند ثانیه بعد دوباره روشنش کرد، این‌بار با صدایی بلندتر و حتی باهاش زمزمه هم می‌کرد. از عصبانیت لبم رو گاز گرفتم. چند دقیقه طول کشید تا آهنگ تموم شد و کاوه پلیر رو خاموش کرد.
عجیبه… انتظار داشتم بیشتر لجبازی کنه!
نزدیک به ده دقیقه‌ی دیگه هم، هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. نزدیکای خونه بودیم که صدام رو صاف کردم و گفتم:
- اگه میشه واسم یه بلیت اتوبوس تهران بخرید پولشو بهتون پرداخت می‌کنم.
همون‌طور که نگاهش به جلو بود، پوزخندی زد. سرم رو چرخوندم سمتش.
- من کاملاً جدی گفتم. با پری‌خانوم هم حرف زدم گفت خبری از بهروز نیستش و حتی اون اطراف هم ندیدتش. حتماً خودش منصرف شده از این جدل بی‌حاصل! منم می‌خوام برگردم و تو خونه خودم به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 11)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا