• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان سایه انتقام | کیانا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع بی حس
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 29
  • بازدیدها بازدیدها 3,039
  • کاربران تگ شده هیچ

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
سایه انتقام
نام نویسنده:
کیانا
ژانر رمان:
عاشقانه
کد رمان: 5789
ناظر: @پاییز پنهان


خلاصه: ماهان پسری که می خواد از خانواده راد انتقام بگیره، ولی آنها دریک حادثه کشته شدند. فقط دخترشون زنده مونده حالا ماهان می‌خواد؛ به ماهلین راد نزدیک بشه، آیا او انتقامش را از ماهلین می گیرد یا در گیر عشق او می شود.ادامه ی رمان و اگه بخونید متوجه می شوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Sara_D

مدیر بازنشسته
سطح
25
 
تاریخ ثبت‌نام
30/5/20
ارسالی‌ها
1,316
پسندها
16,778
امتیازها
39,073
مدال‌ها
24
  • #2
Screenshot_۲۰۲۴۱۱۰۹_۲۰۳۳۲۴_Samsung Internet.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Sara_D

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
تو اولین کسی بودی که حس کردم واقعاً قلبم عاشقش شده اولین کسی که باهاش خود واقعیم بودم اولین کسی که کنارش از ته دل خندیدم اولین کسی که واسش گریه کردم، اولین کسی که همه وجودمو دادم براش، اولین کسی که براش از غرورم گذشتم، اولین کسی که فکر نبودش آرامشم رو ازم می‌گیره، اولین کسی که فکر کردن بهش لبخند میاره رو لبام. تو اولین منی همیشه جات می‌مونه تو قلبم هیچوقت اثر بودنت از قلبم پاک نمی‌شه... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #4
«ماهلین»

-‌ ماهلین، پاشو دانشگاه دیر شد.
با صدای خواب‌آلود گفتم:
- خوابم میاد.
بعد با فکر این‌که رفته دوباره چشمام گرم خواب شد، اما با سردی آب روی صورتم با شتاب بلند شدم، و به ندا خیره شدم داشت بهم می‌خندید، جیغ فرابنفشی سرش کشیدم دنبالش دویدم، اون هم پا به فرار گذاشت بریده‌بریده گفت:
- ماهلین، دانشگاه‌.
اسم دانشگاه که اومد سر جام خشکم زد، وای خاک بر سرم دانشگاه دیر شد، با عجله سمت اتاق‌ دویدم، خودم و آماده کردم با ندا از خونه بیرون زدیم، سوار ماشین شدیم سمت دانشگاه حرکت کردم، ماشین تو پارکینگ دانشگاه پارک کردم.
ای وای ببخشید یادم رفت خودم و معرفی کنم، من ماهلین راد هستم ۲۳ ساله دانشجوی ترم آخر رشته کامپیوتر هستم، سه سال پیش خانواده‌مو در یک حادثه تصادف از دست دادم، تو نیاوران یکی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #5
و دیدم به بازوی ندا کوبیدم و گفتم،
- سیاوش خان اومدن.
با هم سمت ماشین سیاوش رفتیم،
- سلام.
-به سلام، ماهلین خانم.
لبخندی زدم رو به ندا کردم گفتم:
- من یه جایی کار دارم، شما برید.
- کجا میری؟
- بعداًبهت می‌گم.
ازشون دور شدم سمت شرکتی که ندا بهم معرفی کرده بود،‌رفتم جلوی شرکت ایستادم.
نفسم و محکم بیرون فرستادم، با یه بسم الله وارد شرکت شدم. منشی با دیدنم با خوش‌رویی گفت:
- بفرمایید! برای استخدام شرکت اومدی؟
با اضطراب جواب دادم:
- بله.
- چند لحظه صبر کنید! باید با آقای زرگر تماس بگیرم.
روی یکی از صندلی‌های شرکت نشستم، تندتند پام و تکون دادم، با صدای منشی سرم و بلند کردم.
- می‌تونید برید داخل.
تقه‌ای‌ به در زدم با صدای بم خشن مردی که گفت:
- بیا تو.
در و باز کردم وارد اتاق شدم، سرم و پایین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #6
دو پسر مزاحمش شده بودند، به زور داشتند سوار ماشین می‌کردنش، با عصبانیت سمت‌شون رفتم.
- دارید چه غلطی می‌‌کنید؟
ماهلین با بغض و ترس نگاهم کرد گفت:
- آقا اینا می‌خوان من و سوار ماشین کنند.
با این حرفش یکی از پسرا محکم زد تو گوشش
اشکاش سرازیر شدند.
- با چه جرئتی دستت و روش بلند کردی؟
بعد به سمتش خیز برداشتم، تا می‌خورد زدمش ماهلین با ترس صدام کرد.
- آقا ولش کنید.
با چشمای سرخم نگاهش کردم. با صدای خشن گفتم:
- می‌رسونمت.
این‌قدر محکم و با قاطعیت گفتم که جرئت حرف زدن نداشت. سوار ماشین شد.
- خونه‌ت کجاست؟
- نیاوران.
به خونه‌شون رسیدم تشکر کرد و از ماشین پیاده شد، وقتی وارد خونه‌ش شد از اون محله دور شدم.

«ماهلین»
یعنی اگه اون نمی‌رسید چه بلایی سرم می‌اومد؟ با فکر کردن بهش بغض کردم آهی کشیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #7
«دانای کل»

ماهلین در خواب پر از آرامش بود. نمی‌دانست سرنوشت چه چیزی براش رقم زده است. ماهان به نقشه‌ای که کشیده بود. نیشخندی زد، ولی این وسط نیلو عاشق ماهان شده بود، برای داشتنش هر کاری می‌کرد. حتی حاضر بود آدم بکشه، ماهان او را برای هوس خواسته بود، نیلو این را می‌دانست و برای همین می خواد قلبش رو به دست بیاره.
ماهلین از خواب بیدار شد، صبحانه سرسری خورد با عجله خودشو به شرکت رسوند. ماهان با دیدن ماهلین پشت میز گوشه‌ی لبش بالا رفت.
ماهلین در دل گفت: الآن داره به من لبخند می‌زنه، متعجب شده بود.
- سلام، آقای زرگر.
- سلام.
برای اولین بار جواب سلامش را داده بود. چون همیشه با سر تکون دادن جوابش رو می‌داد. این برای ماهلین عجیب بود. دقایقی بعد دختری اومد، سراغ آقای زرگز و از ماهلین گرفت. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #8
«ماهان»
پک محکمی به سیگارم زدم. دودش کل فضای اتاق شرکت و گرفت. در باز شد و ماهلین وارد شد، صورتش رنگ پریده بود. خونسرد گفتم:
- چی می‌خوای؟
- می‌خوام استعفا بدم.
ابرویی بالا انداختم، استعفا بده به همین راحتی بذارم بره‌. جسمش و گرفتم حالا می‌خوام روحش و بگیرم.
- نمیشه! برگرد سر کارت.
خواست حرفی بزنه با قاطعیت و محکم گفتم:
- دوباره تکرار نمی‌کنم، برگرد سرکارت.
با نفرت بهم خیره شد و گفت:
- امیدوارم سزای کارت و پس بدی، ازت متنفرم.
در اتاق و بهم کوبید، با خشم غریدم:
- کسی که سزای کارش و میده تویی نه من! حالاحالاها باهات کار دارم ماهیِ قرمز.
از شرکت بیرون زدم، نیلو باهام تماس گرفت.
راستش اصلاً حوصله‌شو نداشتم. باید باهاش کات کنم.
- سلام عشقم.
- کارت رو بگو.
- وا، این چه طرز حرف زدنه! حتماً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #9
- باشه.
- آفرین، بیاتو.
وارد خونه‌ش شدم خونه‌‌ی شیک و قشنگی بود.
کمی هم بزرگ بود، من و سمت اتاقی راهنمایی کرد.
- این‌جا استراحت کن.
- باشه، ممنون.
- برای شام صدات می‌زنم.
از اتاق بیرون رفت، در و آروم بست چمدونم و گوشه‌ی اتاق رها کردم. روی تخت دراز کشیدم
ندا نمی‌دونست، تو شب عروسیش چه بلایی سر من اومد، یک ماه گذشت تا من خودم و پیدا کنم، با فکر کردن بهش غصه خوردم. حتماً باید برم پیش یه دکتر.
- ماهلین پاشو.
با صدا زدن های ندا چشمای گیج از خوابم رو باز کردم.
- ها؟
- بلند شو باید شام بخوریم.
- باشه.
از روی تخت بلند شدم، سر و وضعم رو مرتب کردم، بیرون رفتم سیاوش و دیدم.
- سلام، آقا سیاوش.
- سلام، ماهلین خانم کم پیدایی.
لبخند معذبی زدم.
- شما لطف دارید.
پشت میز روی صندلی نشستم، با غذام ور رفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

بی حس

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
11/1/25
ارسالی‌ها
36
پسندها
116
امتیازها
503
مدال‌ها
1
  • نویسنده موضوع
  • #10
«ماهلین»

جلوی کلینیک ایستادم، نگاهی به تابلو انداختم وارد شدم، سمت منشی رفتم.
- سلام.
- سلام، بفرمایید؟
- یه نوبت می‌خواستم.
- لطفاً چند لحظه صبر کنید.
روی یکی از صندلی‌های کلینیک نشستم.
- می‌تونید برید داخل.
- ممنون.
در اتاق و باز کردم، دکتر یه زن جوان و خوشگل بود، از اون‌هایی بود که باهاش احساس راحتی می‌کردی.
- سلام.
- سلام، عزیزم بشین.
- خب می‌تونید بهم بگید، مشکلتون چیه؟
مشکلم و بهش گفتم.
- روی تخت دراز بکش، الان میام.
روی تخت دراز کشیدم، اومد بالای سرم معاینه‌م کرد، چهره‌ش یه جوری شد.
- چیزی شده؟
- شما باردارید خانم.
با این حرفش شوکه شدم، چی؟ باردار بودم.
یعنی بچه‌ی اون تو شکم من بود. بغض کردم
نه این امکان نداره. پس اون حالت تهوه‌ای که تو این یک‌ ماه داشتم، بخاطر این بچه بود. با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا