• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,231
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #51
ده پارت تا BNY، خواستن توانستن است💅🏻

پله‌ها را تند پایین می‌روم. شالم کمی عقب رفته و چند تار مو، خیس از عرق و عصبانیت، به شقیقه‌هایم چسبیده‌اند. صورتم یخ‌زده و لب‌هایم خشک شده‌اند.
وقتی از ساختمان بیرون می‌آیم، هوا مثل سیلی به صورتم می‌خورد.
کفش‌هایم روی آسفالت حیاط صدا می‌دهند؛ صدایی تیز و خشک، مثل زنی که دیگر نمی‌خواهد بی‌صدا عبور کند. کیفم را محکم گرفته‌ام. انگشت‌هایم سردند، اما لرزششان رفته. حالا فقط فشار است؛ فشاری که از درون بالا می‌آید و می‌خواهد بیرون بزند.
و بعد، می‌ایستم.
ماشینم، چند قدم آن‌طرف‌تر، کنار جدول پارک شده است. اما چیزی روی کاپوت آن است. نه، کسی.
پسر جوانی با یک هودی و شلوار بگ مشکی و عینک آفتابی، بی‌خیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #52
یه پارت دیگه هم می‌ذارم، می‌خوام نظر صادقانه‌تونو راجع‌‌به کارن بدونم🦦

سکوت می‌کنم.
از آن سکوت‌هایی که وقتی آدم می‌فهمد هیچ راهی برای فرار نیست، انتخاب می‌کند. وقتی نه می‌تواند جلو برود، نه عقب.
هوا سرد است. آذر، با آن دندان‌های تیزش، افتاده به جان شهر. نفس‌هایم بخار می‌شود. مثل چیزی که از درونم بالا می‌آید و می‌خواهد دیده شود.
چشم‌هایم به لاستیک پنچر است، ولی ذهنم جای دیگری است. در اتاق بازجویی، در صدای سرد کارآگاه. در لحظه‌ای که می‌فهمم، حتی اگر قاتل نباشم، قربانی هم نیستم.
شالم را جلوتر می‌کشم. انگشت‌هایم یخ کرده‌اند. پوست صورتم از سرما کشیده شده و گونه‌هایم سرخ.
آهسته می‌روم و لب جوی می‌نشینم. آسفالت سرد است، اما سردتر از درونِ من نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #53
بریم چندتا پارت داشته باشیم که کم‌کم داریم می‌رسیم به BNY.

- الو؟ بله عزیز، دقیقاً روبه‌روی کلانتری یوسف‌آباد، یه پنچری داریم. نه، نه مال خودم نیست. یه تویوتا پریوسه… آره، زاپاس دارم. فقط بیاین سریع، هوا سرد شده، خانم داره یخ می‌زنه.... نه برادر من نیم‌ساعت دیگه نیرو بفرستی کِی برسه؟!
همین‌طور که حرف می‌زند، به سمت ماشینش می‌رود. ماشینش درست پشت ماشین من پارک است؛ مشکی، براق، تمیز، مثل خودش، یا حداقل مثل تصویری که از خودش ساخته.
درِ صندوق عقب را باز می‌کند، خم می‌شود، صدای زنجیر و لاستیک و جعبه‌ابزار در کوچه می‌پیچد. حالا بوی عطر گرمش با بوی لاستیک آمیخته است؛ بویی که نمی‌دانم باید از آن بدم بیاید یا نه.
من هنوز لب جوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #54
من لبخندم را نگه می‌دارم، اما دیگر نرم نیست؛ تیز شده، مثل لبه‌ی کاغذی که بی‌هوا می‌بُرد. نگاهم را از او می‌گیرم و دوباره به ساعت مچی‌ام نگاه می‌کنم. عقربه‌ها بی‌رحمانه جلو می‌روند. قلبم تند می‌زند؛ نه از خجالت، از اضطراب. دیر شده، خیلی دیر. می‌دانم مربی مهد مثل همیشه با نگاه شماتت‌بارش منتظر است. می‌دانم نیلا مثل همیشه، با چشم‌هایی پر از سؤال، کنار پنجره ایستاده، منتظر، بی‌صدا.
کارن که متوجه می‌شود، آچار را زمین می‌گذارد، دست‌هایش را به هم می‌کوبد تا خاکشان را بتکاند و همان‌طور که روی پاشنه‌ی پا نشسته می‌گوید:
- اصلاً بهت نمی‌اومد بچه داشته باشی.
نگاهش می‌کنم، مستقیم، نه با خشم، نه با تعجب؛ فقط منتظر، منتظر چیزی که بعدش می‌گوید.
- چطور؟
لب‌هایش کش می‌آیند، همان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #55
می‌خندد. نه بلند، نه از ته دل؛ فقط از آن خنده‌های پسرانه‌ی احمقانه‌ای که انگار می‌خواهند بگویند: «شوخی بود، نترس.»
اما من نترسیده‌ام؛ فقط بریده‌ام. از خودم، از خودش، از تمام مردهایی که فکر می‌کردند زن‌ها پروژه ‌اند، هدف‌اند، یا جایزه‌ی آخر بازی.
چند قدم به عقب می‌روم؛ انگار بخواهم از چیزی عقب بکشم که بویش را شناختم؛ همان بوی خطر، همان بوی دروغ.
- تو مریضی.
برای چند لحظه ساکت می‌ماند، انگار جمله‌ام را نه شنیده، نه فهمیده؛ فقط خورده است، مثل سیلی‌ای که نمی‌دانی دردش بیشتر است یا بی‌حرمتی‌اش.
سرش پایین است، دست‌هایش بی‌حرکت. انگشت‌هایش دیگر شماره نمی‌روند؛ فقط مانده‌اند، معلق، بی‌هدف، بی‌کار.
باد تیز آذر از خیابان خلوت رد می‌شود. احساس می‌کنم گونه‌هایم سرخ شده، نه از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #56
تا همینجا بمونه، ببینیم خدا چی می‌خواد:nail-polish:

به ساعت نگاه می‌کنم. دیر شده است، خیلی دیر. نیلا حتماً منتظر است، شاید هم ناراحت. شاید هم، مثل همیشه، فقط ساکت.
خیابان باریک است، تا پیچ بعدی فقط چند متر مانده که حس می‌کنم چیزی... درست نیست.
آینه‌ی بغل را نگاه می‌کنم.
کسی نیست؛ اما حسش هست.
آن حس لعنتی که مثل سایه پشت گردنم می‌خزد. مثل نفس کسی که نزدیک‌تر از حد مجاز ایستاده، اما دیده نمی‌شود.
سرعتم را کم می‌کنم و به آینه‌ی وسط نگاه می‌کنم.
آن‌جاست.
چراغ‌های یک ماشین، خاموش. فاصله‌اش زیاد نیست. اما کافی است که مطمئن شوم تعقیبم می‌کند.
قلبم شروع به کوبیدن می‌کند. نه مثل ترس. مثل هشدار.
دستم می‌رود سمت کیفم. گوشی، اما نیست. یادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #57
حالا نگاهم می‌کند. ابروهایش بالا می‌روند. انگار تازه متوجه شد من ایستاده‌ام. می‌گوید:
- آره، داییش اومد دنبالش. گفتن با شما هماهنگ کردن.
حرفش مثل چاقو توی ذهنم فرو می‌رود. قلبم تند می‌زند. چند بار پلک می‌زنم. بعد، بی‌اختیار، اشکی از گوشه‌ی چشمم می‌چکد.
نفس بریده‌ای می‌کشم. انگار یک نفر دستش را از روی گلویم برداشته باشد.
- اوه... بله. درسته.
صدایم خش‌دار است؛ انگار از ته چاهی بیرون آمده باشد. لبخند می‌زنم. زورکی. اما لبخند است. دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم. قلبم هنوز می‌کوبد. اما حالا نه از ترس. از چیزی شبیه رهایی.
پشتم را به دیوار سالن می‌دهم و چشم می‌بندم. چند ثانیه. فقط چند ثانیه.
نیلا امن است.
و این، برای حالا، تمام چیزی است که می‌خواهم.
صدای بچه‌ای از کلاس طبقه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #58
صدایم می‌لرزد، اما نه از ضعف، از خشمی که دیگر نمی‌تواند توی سینه بماند. از آن خشمی که وقتی سال‌ها ساکت مانده‌ای، بالاخره دهانت را باز می‌کند و خودش حرف می‌زند.
امید یک قدم عقب می‌رود. شاید از تعجب، شاید از چیزی که در چشم‌هایم می‌بیند.
- نورا... فقط خواستم کمک کنم. دیدم صبح رفتی آگاهی، سر راه بودم گفتم بیارمش اینجا...
می‌خندم.
از آن خنده‌هایی که بیشتر شبیه شکاف‌اند تا صدا. خنده‌ای که وقتی بغض دیگر جایی ندارد، از لای دندان بیرون می‌جهد و می‌سوزاند.
- کمک؟! تو به این می‌گی کمک؟!
قدم برمی‌دارم سمتش. انگار پاهایم را خودم هدایت نمی‌کنم. چیزی درونم بیدار شده است. چیزی که خودش راه می‌رود، خودش حرف می‌زند، خودش فریاد می‌کشد.
- من کمک نمی‌خوام!
جیغم، مثل تیری شکافته‌شده، دیوارها...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #59
نمی‌خواهم بایستم، اما مجبورم.
خم می‌شوم و درحالی که کفش‌های نیلا را پایش می‌کنم. به سمت مادرم برمی‌گردم.
- خونه‌م!
لب‌هایش می‌لرزد. نه از خشم. از ترس. ترسی که همیشه در سایه‌ی نگاهش است. ترسی که به من هم منتقل کرده، سال‌ها پیش، وقتی یاد داده بود سکوت کنم، لبخند بزنم، و هر شب با گره‌ای در گلو بخوابم.
-‌ خونه؟! نمی‌تونی... .
اینجا است. همین لحظه. همین جمله‌ای که می‌تواند مرا برگرداند. همیشه همین است «نمی‌تونی». مثل طلسمی که سال‌ها توی گوشم زمزمه می‌کنند. تو نمی‌توانی. تو بلد نیستی. تو ضعیفی.
اما حالا... حالا دیگر نه.
-‌ چرا نمی‌تونم؟!
صدایم مثل تیغ، هوا را می‌برد. نیلا تکان می‌خورد. مادرم پلک می‌زند. و برای لحظه‌ای، سکوت خانه مثل یک جسد وسط اتاق میفتد.
از روی زانوهایم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,880
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #60
***
ساعت ده صبح است، اما آسمان هنوز رنگ خاکستر دارد. نه ابری، نه آفتابی. فقط بی‌تصمیم. مثل من، تا دیشب. حالا اما، تصمیمم را گرفته‌ام. نه برای اعتماد، برای ورود. نه برای شراکت، برای دیدن. و شاید... برای زنده‌ماندن.
لباس‌هایم ساده است. مانتوی مشکی، شال خاکستری، کفش‌هایی که صدایشان روی مرمر، نه بلند است، نه پنهان. فقط کافی است تا کسی بفهمد: من آمده‌ام. نه برای بازی، برای شکستن قواعدش.
منشی حتی پلک هم نمی‌زند. انگار حضور من، مثل حضور یک سایه، فقط باید تحمل شود، نه دیده. صدایش، سرد و بی‌انعطاف، از پشت مانیتور بلند می‌شود:
- قرار قبلی دارید؟
نفس عمیقی می‌کشم. نه برای آرامش، برای کنترل.
- بهش بگید نورا تاج‌بخش اومده.
لحظه‌ای مکث می‌کند. بعد، بی‌آنکه نگاهم کند، گوشی را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا