- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,880
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #51
ده پارت تا BNY، خواستن توانستن است💅🏻
پلهها را تند پایین میروم. شالم کمی عقب رفته و چند تار مو، خیس از عرق و عصبانیت، به شقیقههایم چسبیدهاند. صورتم یخزده و لبهایم خشک شدهاند.
وقتی از ساختمان بیرون میآیم، هوا مثل سیلی به صورتم میخورد.
کفشهایم روی آسفالت حیاط صدا میدهند؛ صدایی تیز و خشک، مثل زنی که دیگر نمیخواهد بیصدا عبور کند. کیفم را محکم گرفتهام. انگشتهایم سردند، اما لرزششان رفته. حالا فقط فشار است؛ فشاری که از درون بالا میآید و میخواهد بیرون بزند.
و بعد، میایستم.
ماشینم، چند قدم آنطرفتر، کنار جدول پارک شده است. اما چیزی روی کاپوت آن است. نه، کسی.
پسر جوانی با یک هودی و شلوار بگ مشکی و عینک آفتابی، بیخیال...
پلهها را تند پایین میروم. شالم کمی عقب رفته و چند تار مو، خیس از عرق و عصبانیت، به شقیقههایم چسبیدهاند. صورتم یخزده و لبهایم خشک شدهاند.
وقتی از ساختمان بیرون میآیم، هوا مثل سیلی به صورتم میخورد.
کفشهایم روی آسفالت حیاط صدا میدهند؛ صدایی تیز و خشک، مثل زنی که دیگر نمیخواهد بیصدا عبور کند. کیفم را محکم گرفتهام. انگشتهایم سردند، اما لرزششان رفته. حالا فقط فشار است؛ فشاری که از درون بالا میآید و میخواهد بیرون بزند.
و بعد، میایستم.
ماشینم، چند قدم آنطرفتر، کنار جدول پارک شده است. اما چیزی روی کاپوت آن است. نه، کسی.
پسر جوانی با یک هودی و شلوار بگ مشکی و عینک آفتابی، بیخیال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش