- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 424
- پسندها
- 3,833
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #71
چشمانم به لباسهای خانگی هلیا میخورد.
یک شلوار گشاد صورتی با شکلهای میکی ماوس! نه به اعصاب خطخطیاش، نه به لباسهای در تنش... .
- اون روز تنها رفتی با ماشین سالم رسیدی خونه یا... .
هلیا حرفش را کامل نکرده دستم را روی سینهاش میگذارم و به داخل حیاط هولش میدهم. چشمانش از فرط تعجب میخواهد بیرون بزند. با عجله خودم هم داخل میروم و در را آرام روی هم میگذارم.
جملهای کوتاه در صورت پر از بهت او میگویم:
- گوشیتو بده!
نگاهش از چشمانم تا لبانم کش میآید. عصب دست راستم باز هم تیر میکشد. سعی دارم آرامش خودم را حفظ کنم؛ اما نمیگذارد. هلیا بسیار تابلو موبایل را پشت کمرش پنهان میکند. نگاهم تیز شبیه بازجوها مچش را گرفته بدون مکث سمت دستانش حملهور میشوم.
صدای جیغ...
یک شلوار گشاد صورتی با شکلهای میکی ماوس! نه به اعصاب خطخطیاش، نه به لباسهای در تنش... .
- اون روز تنها رفتی با ماشین سالم رسیدی خونه یا... .
هلیا حرفش را کامل نکرده دستم را روی سینهاش میگذارم و به داخل حیاط هولش میدهم. چشمانش از فرط تعجب میخواهد بیرون بزند. با عجله خودم هم داخل میروم و در را آرام روی هم میگذارم.
جملهای کوتاه در صورت پر از بهت او میگویم:
- گوشیتو بده!
نگاهش از چشمانم تا لبانم کش میآید. عصب دست راستم باز هم تیر میکشد. سعی دارم آرامش خودم را حفظ کنم؛ اما نمیگذارد. هلیا بسیار تابلو موبایل را پشت کمرش پنهان میکند. نگاهم تیز شبیه بازجوها مچش را گرفته بدون مکث سمت دستانش حملهور میشوم.
صدای جیغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش