• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #81
غرق پیشانی‌ام را گرفته دست پایین می‌اندازم.
مغموم می‌گویم:
- عشق من عشق نبود؟
لقمه در دهانش سنگ می‌شود.

حرفم زیادیست؛ اما دیگر گفته شد.
برای ایجاب صلح، چشم‌هایش را روی هم می‌فشارد. سپس دست لاغرش را بر مشت‌های روی میزم می‌گذارد و سعی می‌کند حرفش را اصلاح کند.
- ازم دلخور نشو ولی، آره! قبول کن عشقت عشق نبود. اون موقع خیلی گوشه‌گیر بودی و دائم رویا می‌ساختی. نترس لو نمیری. حتی رابطه‌ای هم بینتون شکل نگرفت. تو... .
دستانم را از زیر دستش می‌کشم.
- من چی؟ من یه آدم آویزون متوهمم؟

هلیا بعد سیزده سال رفاقت، باید می‌دانست من تنها از گریه‌های مادرم ناهید می‌ترسم و احساسم، هرگز احساسم توهم نبود... .
احوال شوریده‌ام، ملزمم می‌کند برایش دستی آرام و بی‌صدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #82
-دمجنون نه، می‌خوام لیلی قصه خودم باشم.
هلیا از دوغی که سفارش داده می‌نوشد و شانه‌ای بالا می‌اندازد. گویا فهمیده بود دارد وقت تلف می‌کند.
من هم نمی‌خواهم بیشتر از این ادامه دار شود، پس بحث را عوض می‌کنم.
- بیا رو موضوع مهم‌تر. با این خبر و حاشیه‌های بالا گرفته، چرا همه یهو عقب وایسادن؟ مگه نباید الان شبیه مجرما یقم رو بگیرن؟
ماگ مقابلم را عقب هل می‌دهم و به صندلی تکیه میدهم.
- یبارم گفتم هر چیزی به وقتش. وقتش کیه هلیا؟
- شاید کیقباد نسناس واسطه شده. مثلا بخواد تا یه مدت هواتو داشته باشه.
چنان می‌خندم که اشکم در میاد و سر روی میز می‌گذارم.
با صدایی که هنوز شاد است می‌گویم:
- اگه واسطه هم بشه یه دلیل داره. میخواد منو زجرکش کنه!
چشمکی می‌زنم و انگشت اشاره‌ام، روی میز چند خط...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #83
قدم از قدم برنداشته‌ام، باز صدای بوق آن ماشین مزاحم از جا می‌پرانم.
صبرم حدی داشت. با حرص به سمتش می‌چرخم. از شیشه‌های دودی ماشین کلاسیک مشکی، چیزی پیدا نیست. بلند فریاد می‌کشم:
- چته بی‌فرهنگ، مثلا ماشینت بوق داره؟
هلیا بازویم را می‌کشد؛ اما حالا من تمام دق و دلیم را میخواستم بر سر کسی خالی کنم.
دست آزادم را سمت ماشین بلند می کنم و بلندتر فریاد می‌کشم:
- برو یه ملک خصوصی تو ناکجا آباد که هیچ احدی نیست بخر، تا دلت میخواد بوق بزن.
عده‌ای دورمان جمع می‌شوند و سرک می‌کشند.

هلیا، وضعیت را قرمز دیده محکم‌تر بازویم را می‌کشد و می‌غرد:
- شازده.
با حرص رخ به رخش می‌شوم و می‌غرم:
- گور پدر شازده، شیده‌م من.
از سر ناچاری پوفی می‌کشد و سعی می‌کند مردم را دور کند. سرم را که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #84
- بدم نمیاد. ازش متنفرم هلیا، متنفر!
ماشین کلاسیک دنده عقب می گیرد و باز کنار دستمان شروع می‌کند به بوق زدن. کاش صاحب ماشین هم این حقیقت را می‌دانست که بی‌اندازه ازش متنفرم.
هلیا با خیالی آسوده، ناگهان دست روی شانه‌ام می‌گذارد و به سمت ماشین که بوق سوم را میزند چشم غره می‌رود. جناب صیف آدم بد پیله‌ای است.
- باید باهاش حرف بزنی.
زانوهایم سست می شوند.
دستش را از روی شانه پس میزنم و سعی می‌کنم تعادلم را حفظ کنم.
حرف میزدم؟ با کسی که خودش باعث و بانی تمام بدبختی‌هایم بود؟ حتی فکر کردن به کنار او قدم برداشتن هم نفسم را می‌برید.
خواستم لب از لب باز کنم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #85
آن شب بعد از تئاتر، در کوچه‌یمان همین حس رعب را داشتم.
خودم را جمع و جور می‌کنم.
قرار نیست که او متوجه بشود.
با اخم نگاهم را بهش میدهم. چشمانش جسارتم را می‌دزدید، لعنت به آن آبی‌های درخشان.
- من...سوار...ماشین...غریبه‌ها نمیشم.
متوجه لکنت زبانم نشده؛ اما به قد و بالایش برمی‌خورد و اخم می‌کند. قبل‌ترها که اینجور با جذبه نگاهم می‌کرد. حسابی ازش حساب می‌بردم و صلوات می‌فرستادم تا از ترس زبانم بند نیاید؛ اما حالا حسابی تغییر کرده‌ام. آنقدر تغییر که بدون ترس از نگاه محکوم کننده‌اش، کوله‌ صورتی و تازه‌ام را سفت می‌چسبم و قدم زنان در پیاده‌رو، او را ترک می‌کنم.
دقیقه‌ها گذشته، به کوچه‌ای غریب و خلوت می‌رسم. واردش شده، همان سر پشت درختی، کوله‌ام را زمین می‌گذارم و با هیجان و چشمانی وق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #86
سرش روی شانه راست خم می‌شود.
- شاهدخت. انقد عمیق زیر نظرم نگیر، دنبال چیزی می‌گردی؟!
جمله‌اش مثال هل دادنم از لبه‌ی یک ساختمانِ بلند است؛ دوباره همان سقوطِ بی‌پایان در وجودم به خروش می‌افتد. برای پنهان کردنش، سرفه‌‌ای بلندی می‌کنم که بیشتر شبیه به یک اعتراف ناشیانه است.
چند قدم عقب می‌روم و او، با اکراه آستینِ کت زیتونی‌ام را رها می‌کند.

سرم را تا حد امکان پایین می‌اندازم. داشتم سنگ‌های زمین را می‌شمردم.
- جوابم؟
نمیدهم. پاسخ سوالش را برای خودم نگه‌میدارم.

من سال‌ها در کریستال‌های آبی‌اش، به دنبالِ ذره‌ای «عشق» می‌گشتم. اما هر بار، به بن‌بست می‌رسیدم!‌ به بن‌بستی که استخوان‌هایم را درهم خرد می‌کرد.
سعی دارم سروصدای آن ماهیچه داخل سینه‌ام، که خود را به در و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #87
نام شاهدخت، همچو بندی چرم به شانه‌ام می‌خورد. ناخواسته، سر به سمت او می‌چرخانم. کینه‌ای در سینه‌ام رخنه کرده، سردتر از آن توده‌ی بغض! می‌غرم:
- من برای شما فقط...سازگارم، نه کمتر...نه بیشتر.
کیقباد در دنیایی دیگر است. به جای آن که از خشمم عقب‌نشینی کند، با خونسردی تمام، از بالای عینک دودی، نگاهی به آسمان می‌اندازد.
- هوا سرده، نه؟
گیج نگاهش می‌کنم.
- سرما میخوری شاهدخت، بریم تو ماشین؟
کنترلم را از دست می‌دهم. خشم به یک‌باره در گلویم منفجر می‌شود. کاملاً به سمتش می‌چرخم، و یک قدمِ بلند به طرفش برمی‌دارم و فریاد می‌زنم:
- با تو جهنمم نمیام. بهم نگو شاهدخت. سازگارم! با سرما، با تنهایی، با همه‌چیز سازگارم. فهمیدی؟
با احتیاط عینکش را از چشم برمی‌دارد. با آن خونسردی عصاب‌خردکن،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #88
کنجکاوی می‌شود سوزنی تیز زیر پوستم که دائم نیش میزند. کیقباد چه حرف مهمی برای گفتن دارد که اجبارش کرده دنبالم بیاید و حالا برایم صبر هم کند؟
قولنج انگشتانم را می‌شکنم. باید بروم و از زبان خودش بشنوم؛ اما دوست ندارم خیال برش دارد که بخاطر حرف او کوتاه آمده‌ام.
لبانم را تر می‌کنم و کوله‌‌ام را از کف آسفالت برمی‌دارم. بی‌اختیار پاهایم به سمت سر کوچه، همانجا که ماشین کلاسیک ایستاده حرکت می‌کند. قدم‌های اول را آهسته و مردد برمی‌دارم؛ که ناگهان دستی از غیب پس کله‌ام می‌کوبد و فریاد می‌کشد:
« عقلت کجا رفته؟ میخوای سوار ماشینش بشی؟»
کفش‌های لوفر نوک تیزم، روی زمین عقب کشیده می‌شوند.
قباد خوب فهمیده قصدم چیست.
با نیشخندی مختصر، سری به تاسف تکان می‌دهد.
مشوش نمی‌شوم. دستم را بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #89
- خانم موزه می‌ری؟
سری به مخالفت تکان میدهم.
- مستقیم؟ بیا بالا، خوش‌حسابم.
صدا و فریادها یکی یکی اضافه می‌شوند؛ لاکن نخ چشمانم گره خورده به موتوری که صاحبش یک زن با کلاه کاسکت سبز است.
- ســازگار!
مو به تنم سیخ می‌شود.
محتاط، بسیار محتاط به عقب نگاه می‌کنم. او را می‌بینم؛ با کلاه شاپو و عینک دودی، چهره‌اش را از مردم مخفی کرده؛ اما جذبه صدایش، آن قد بلند و طرز ایستادن، مگر می‌توانست به کسی جز کیقباد صیف تعلق داشته باشد؟
تعلل نمی‌کنم. از روی جدول می‌‌پرم و سمت آن موتوری می‌دوام.
با هیجان پایم را روی جاپایی قرار داده، تقریبا روی ترکش می‌نشینم و شانه راننده را مانند کَنه سفت می‌چسبم.
- خانم...خواهش می‌کنم برو.
التماسم آنقدر بلند است که عنایت‌ها متعجب رویم می‌نشیند. جای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
3,838
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #90
زنی غریبه داشت مرا نجات میداد، زنی که به حتم خودش هزاران بار در این شهر و خیابان‌ قربانی همان کلمه آشنا شده. « مزاحم.»
از شلوغی خیابان می‌گذریم و آقای هنرپیشه را با تمام خونسردی حال بهم زنش پشت سر می‌گذاریم.
- شماره می‌خواست؟
صدای زن، در لا به لای سوت باد، نصفه و نیمه به گوشم میرسد.
- داشت زورم می‌کرد سوار ماشینش بشم.
خداروشکر ترافیک نیست؛ اما سرمای هوا روی متور بیشتر خودش را به رخ می‌کشد. باد گونه‌هایم را ناز نه؛ می‌گزید.
- تو دنیا پره از این آدما. فقط این یکی رو خدا دوست داشت گیر تو افتاد، یه زن زبون‌دار بود قشنگ حسابش رو می‌رسید.
اگر می‌فهمید مزاحمم کیقباد صیف، بازیگر و نقاش معروف بوده، باز همین حرف را می‌زد؟
- منم بی‌زبون نیستم.
خنده‌اش درست وسط بوق کشدار اتوبوس کِنده‌بَک کنارمان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا