- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 426
- پسندها
- 3,838
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #81
غرق پیشانیام را گرفته دست پایین میاندازم.
مغموم میگویم:
- عشق من عشق نبود؟
لقمه در دهانش سنگ میشود.
حرفم زیادیست؛ اما دیگر گفته شد.
برای ایجاب صلح، چشمهایش را روی هم میفشارد. سپس دست لاغرش را بر مشتهای روی میزم میگذارد و سعی میکند حرفش را اصلاح کند.
- ازم دلخور نشو ولی، آره! قبول کن عشقت عشق نبود. اون موقع خیلی گوشهگیر بودی و دائم رویا میساختی. نترس لو نمیری. حتی رابطهای هم بینتون شکل نگرفت. تو... .
دستانم را از زیر دستش میکشم.
- من چی؟ من یه آدم آویزون متوهمم؟
هلیا بعد سیزده سال رفاقت، باید میدانست من تنها از گریههای مادرم ناهید میترسم و احساسم، هرگز احساسم توهم نبود... .
احوال شوریدهام، ملزمم میکند برایش دستی آرام و بیصدا...
مغموم میگویم:
- عشق من عشق نبود؟
لقمه در دهانش سنگ میشود.
حرفم زیادیست؛ اما دیگر گفته شد.
برای ایجاب صلح، چشمهایش را روی هم میفشارد. سپس دست لاغرش را بر مشتهای روی میزم میگذارد و سعی میکند حرفش را اصلاح کند.
- ازم دلخور نشو ولی، آره! قبول کن عشقت عشق نبود. اون موقع خیلی گوشهگیر بودی و دائم رویا میساختی. نترس لو نمیری. حتی رابطهای هم بینتون شکل نگرفت. تو... .
دستانم را از زیر دستش میکشم.
- من چی؟ من یه آدم آویزون متوهمم؟
هلیا بعد سیزده سال رفاقت، باید میدانست من تنها از گریههای مادرم ناهید میترسم و احساسم، هرگز احساسم توهم نبود... .
احوال شوریدهام، ملزمم میکند برایش دستی آرام و بیصدا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش