• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #71
چشمانم به لباس‌های خانگی هلیا می‌خورد.
یک شلوار گشاد صورتی با شکل‌های میکی ماوس! نه به اعصاب خط‌خطی‌اش، نه به لباس‌های در تنش... .
- اون روز تنها رفتی با ماشین سالم رسیدی خونه یا... .
هلیا حرفش را کامل نکرده دستم را روی سینه‌اش می‌گذارم و به داخل حیاط هولش میدهم. چشمانش از فرط تعجب می‌خواهد بیرون بزند. با عجله خودم هم داخل می‌روم و در را آرام روی هم می‌گذارم.

جمله‌ای کوتاه در صورت پر از بهت او می‌گویم:
- گوشیتو بده!

نگاهش از چشمانم تا لبانم کش میآید. عصب دست راستم باز هم تیر می‌کشد. سعی دارم آرامش خودم را حفظ کنم؛ اما نمی‌گذارد. هلیا بسیار تابلو موبایل را پشت کمرش پنهان می‌کند.‌ نگاهم تیز شبیه بازجوها مچش را گرفته بدون مکث سمت دستانش حمله‌ور می‌شوم.
صدای جیغ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #72
تا پست‌ها باز می‌شوند، سیل اخبار و عکس‌هاست که به چهره‌ام دهان کجی می‌کند. این وسط آن کسی که عکس‌هایم را پخش کرده، باید می‌رفت التماس خدا می‌کرد تا دستم بهش نرسد.
صفحه را بالاتر می‌برم و چیزی تازه به چشمم می‌خورد. آن عکس قدیمی دونفره لعنتی که از نیم رخ گرفته شده‌ بود... .
داشتیم سالن را رنگ می‌زدیم. در کارگاه نقاشی، میان سه پایه‌ها و مجسمه‌های آناتومی، من و کیقباد مقابل یکدیگر ایستاده‌ایم.

یکی از ته دل می‌خندید و دیگری مردانه لبخند داشت. عکسی که روزی بوی زندگی می‌داد، حالا با آن تیتر زرد، لکه‌دار شده است.
تیتری که می‌گفت« سوی جان هنرمند محبوب، یک دانشجو بازیگری رویش چاقو کشید!»
مردم نادان خیال کرده بودن میخواستم کیقباد را بکشم؟ همچین چیزی چطور ممکن است!
دستان ناتوانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #73

ـ شیده!
وقت حرف‌های قلنبه‌سلبنه نبود. همین حالا سلول‌های بدنم را اضافه میدیدم و می‌خواستم سر از بد قطع کنم.

با نفسی عمیق، شانه‌های افتاده‌ام را بالا می‌کشم.
دستم را چند بار روی بازو‌ی هلیا می‌کوبم.
- بیخیال آبیه که ریخته، نمیشه جمع کرد.
چشمانش نگران‌تر می‌شود. خوب مرا می‌شناخت، شیده و بیخیالی؟ از کی تا حالا آبی زمین می‌ریخت و شیده، فقط تماشا می‌کرد؟
جلوی راهم را گرفته و قاطعانه نگاهم می‌کند.
در دل پوفی سر می‌دهم و او را به زور داخل هل می‌دهم. در همان حال انگشت اشاره‌‌ام را روی هوا تکان میدهم.
- به خاله مدیحه حرفی از این خبرا نزن. بار آخرتم باشه اینجوری باهاش حرف زدی.
هلیا می‌خواهد دهان باز کند و دلداریم بدهد، قبل از پیدا کردن جمله‌اش، در را محکم روی صورتش می‌کوبم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #74
مشتی به پیشانی می‌کوبم و حواس‌پرتی ام را به ناسزا می‌بندم. لباس‌هایم را عوض و موهایم را می‌بافم. به قدری خسته‌ام که تا سه روز توان خوابیدن دارم.
بدون لب زدن به غذا با آن‌که صدای معده‌ام خانه را روی سرش گذاشته، هندزفری‌هایم را برمی‌دارم؛ اما با به یاد آوردن نبود موبایل پوزخندی میزنم‌. حتی نعمت گوش دادن آهنگ هم از دست داده‌ام.
روی ملحفه یاسی و خنک با زانو می‌نشینم و پنجره اتاق را باز می‌کنم. صدای گنجشک‌ها کمی از التهاب درونم کم می‌کند. چشمانم نور ظهر را دنبال می‌کنند و می‌رسند به دیوار ترک خورده اتاق، و بعد به بوم سفید و خالی روی سه پایه نقاشی‌ام... .
لبی برایش کج می‌کنم و باز هم دراز می‌کشم. سرم که به بالش می‌رسد پلک‌هایم بی‌قید با خستگی روی هم می‌افتند. در ذهنم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #75
- تو کجا؟
صدای هلیا شبیه سیلی خشک می‌ماند.
- واسه خاطر تو کلاسو خالی کردیم.
دخترک از لحن هلیا بدش آمده، با برافروختگی بند کیفش را می‌کشد که پاره شده، پخش زمین می‌‌شود. کمر خم می‌کند تا جمعش کند؛ اما قبلش دهن کجی می‌کند.
- لاتیشو واسه من پر نکن هلیا. خوب می‌دونم طبلت تو خالیه.
اینبار نوبت من است. به میز کنار دستم تکیه میدهم. دست‌ها روی سینه قفل، نوک تیز کفش‌های لوفر دوست داشتنی‌ام را با ریتم زمین می‌کوبم.

بی‌مقدمه، بی‌انعطاف می‌پرسم:
- عکسام رو به چه حقی پخش کردی؟
جا می‌خورد. نه انکار بلد است، نه قربانی بودن را. لبش را می‌گزد و نگاهش به بیرون از شیشه‌ها، همانجا که آقانادر ایستاده می‌دود.
- عکس؟ کدوم عکس؟
قصد دارم قدم به قدم حرف از زبانش بکشم؛ اما
ضربه‌ی محکم هلیا رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #76
هلیای بی‌اعصاب، ناگهان مقنعه نرگس را می‌‌کشد و از من جدایش می‌کند. تا بخواهم خودم را از روی میز جمع کنم، او را محکم به دیوار‌های شیشه‌ای کوبیده.
- اون گرگ برفی چی داره براش سینه جر میدی؟ اوسکل گداگدول اصلی تویی. خاندان بشردوست که میشناسی؟ همونایی که از طراحی پارچه‌هاشون کیف می‌کردی. مادر شیده، دومین دختر این خانوادست، ناهیدایران بشردوست. اسمشو بکوب تو اون مخ معیوبت.
حرف‌ نسنجیده هلیا اخم‌هایم را درهم می‌پیچد.
این دیگر چه اراجیفی است که می‌گوید.
نوای جیغ نرگس، دیوانه‌وار، کافه کوچک را می‌ترکاند. هلیا داشت موهایش را می‌‌کشید!

عجیب‌تر از همه این که نرگس حتی تلاشی هم برای مقاومت نمی‌کند. گویا دنبال مظلوم‌نمایی است.
می‌توانستم بایستم و با تخمه شکستن، کتک خوردنش را تماشا کنم؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #77
مقنعه کج‌وکوله شده‌اش را یکهو پایین می‌کشد.
- برای من ضرب‌المثل ردیف نکن شازده خانم، رک و راست حرفتو بزن.
قلنج انگشت‌هایم را می‌شکنم؛ فقط برای اینکه وسوسه نشوم چکی بخوابانم وسط گردنش. کنایه‌ام را خیلی خوب گرفته بود. فقط کوچه علی چپ را زیادی دوست داشت.
- نباید حرفی از ناهید و جد و اباد من می‌آوردی.
- برو بابا. به تو میگه تیغ زن، میگه دنبال مرد پولداری و گداگدولی. بعد اونوقت مثل ماست وایسم نگم با یه اشاره کل هیکلش رو میخری؟
- اینا توهم ذهن توئه هلیا، کسی‌کسی رو نمیخره.
با تیر کشیدن عصبی بازوی راستم، بحث را عوض می‌کنم.
- نباید وسط بحثی که ربطی بهت نداشت می‌پریدی. اگه پات گیر بیوفته چی؟
مچ دستی که هنوز بند مقنعه‌اش است را چنگ می‌زنم، و به سمت خودم می‌کشم. با راه نیامدنش، به او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #78
- این نرگس الف بچه اگه نبود، الان کافه‌‌ی دانشگاه بودیم. از همون اولم موی دماغمون بود. یادته از من خوشش نمیومد؟ مدادرنگیاش گم شده بود، دویید پیش کیقباد گفت.. .
آخر جمله، صدایش را نازک و چشم‌هایش را مظلوم می‌کند.
- آقا اجازه؟ هلیا دزدیده!
آن ادای اجازه گرفتنش آن‌قدر دقیق است که یک دفعه از خنده منفجر شوم.
- آخه بچه دماغو، ما شاید کفگیرمون ته دیگ خورده باشه، ولی با سیلی صورتمون رو سرخ می‌کنیم. وصله دزدی به ما نمی‌چسبه.
خنده‌ام سریع پاک شده دو انگشتی بشکنی میزنم.
- باریـکلا هلیا. توهم ضرب‌المثل بلدی و رو نمیکنی؟
خودش هم خنده‌اش گرفته. با توت خشک میان انگشتانش، به میز میانمان اشاره می‌زند.
- همنشینی با تو در من اثر کرده.
توت را بی‌مکث بالا در دهان می‌اندازد.
- شیده... اون سالا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #79
- آره، نمیاد بهت. می‌خواستم بگما، ولی گفتم ناراحت می‌شی.
سنجاق موها را در می‌دارد و باز چتری‌هایش در صورتش می‌ریزند. هم‌زمان، توت‌های بیشتری از جیب دامنش بیرون می‌‌کشد و بیخیال می‌گوید:
- ناراحت نمیشم. تا بترکه چشم حسود.
نیشخندم بیشتر شبیه دهن کجی به خودم است.
از سر عادت، بشکنی روی هوا می‌زنم.
- آ باریکلا، الان جایزه بدم؟
دستمال کاغذی روی میز را طرفم پرت می‌کند.

با هول می‌گیرمش.
- گندت نزنن هلیا.
بار دیگر که به صورتش نگاه می‌کنم. چشم‌های درشتش چیزی ته ذهنم قلقلک می‌دهد.
- راستی... عینکت و پیدا کردی؟
شانه‌ای به علامت نه بالا می‌اندازد. چشم‌هایش خیلی ضعیف نیست، اما عینک که میزد بانمک‌تر می‌شد. حتی به عینکش هم حسادت می‌‌کنم.
سفارش‌ها می‌رسند.

پسری که همیشه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
423
پسندها
3,831
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #80
مردمک چشم‌هایم، روی سبیل مدل هیتلریش یخ می‌‌زند.
نه میتوانم پلک بزنم، نه تکان بخورم.
جانداری را چگونه برق می‌گیرد؟ همان‌طور، خشک شده‌ام. هلیا، همانند همیشه، زودتر به خودش میاد و حسابی حال پسرک را می‌گیرد؛ طوری که کم مانده املت و دم‌و‌دستگاهش را بر سرش بکوبد. پسر که فرصت عکس و امضا گرفتن از صیف را از دست رفته می‌بیند، با چهره‌ای درهم، عقب‌عقب می‌رود و دور می‌شود.
هلیا غرغرکنان، دوباره سنگک را برمی‌دارد.
- هر چی فضوله، گیر ما میوفته. نمی‌دونم اینا با چه فکری همچین داستانایی می‌سازن.
نگاهش که به سیمای برق گرفته‌ام می‌‌افتد، با برافروختگی دوباره سنگک را در بشقاب می‌اندازد و گوشه لبش را محکم بالا می‌کشد‌.
- نـــــچ! من باید زهرمار بخورم نه املت. خب تف به روح اون کیقباد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا