• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم عاشقانه رمان من ارگ بمُ تو نقش جهانی | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #61
کسی همانند شیطان، با لحن منظور داری در سرم نجوا می‌‌دهد:«این چشم‌ها چقدر شبیه کیقباده».
دستم را از موهایم جدا کرده محکم روی ران پاهای توپرم می‌کوبم. حرارت حالا جزوی از وجودم است.

پر از نفرت به آن صدا می‌گویم:
- بس کن! خفه شو..اون نیست...بخدا که این کیقباد نیست.
متنفرم از لکنتی که هنگام اضطراب سراغم میاید. با دستانی یخ زده موبایل ناهید را از زیر بالشت در می‌آورم و عجول می‌روم در لیست مخاطب‌هایش تا هلیا را پیدا کنم. باید با کسی حرف می‌زدم و اِلا حُناق می‌گرفتم.
روی دو زانو وسط تخت می‌نشینم. همان لحظه موبایل با صدای دینگی می‌لرزد و یک پیامک روی صفحه نقش می‌بندد. دیدگانم میان روشنی صفحه نام« مادام نوآر»را دنبال می‌کند.

لعنتی حضور او را کم داشتم. چشم می‌بندم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #62
فصل دوم: تو قضاوتی آماده‌ای، من روایتی که نخوانی!

دو روز از آن تئاتر بدشگون گذشته است.
دو روزی که خودم را در خانه حبس کردم؛ از ترس این که شاید کیقباد هنوز در کوچه، میان سایه‌ی دیوار، انتظارم را بکشد. برای رهایی از این توهم با ناهید فیلم دیدیم، خانه و حیاط را شستیم، سفارش لباس عروس‌هایش را آماده کردیم و آخر شب، روی پشت‌بام، کنار همکارهایش، زیر نور چراغ‌ها، دمنوش مریم گلی نوشیدیم.
همه‌ی این کارها را می‌کردم تا مغزم ساکت شود. بعد از آن همه آشوب، به آرامشِ ظاهری نیاز داشتم تا شاید کنترلم را پس بگیرم.
امروز تصمیم گرفتم طلسم را بشکنم و از خانه بیرون بزنم. سر صبح دلم شیرعسل می‌خواست. از آن‌هایی که بوی کودکی‌هایم را می‌داد. اما شیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #63
وجب به وجب کوچه را نگاه می‌اندازم.
معلوم است آن کفش به آن زیبایی و گران‌قیمتی منتظر من نمی‌ماند؛ اما کسی هم اندازه من ارزشش را نمی‌داند!
سر کوچه که می‌رسم، آفتاب بی‌ملاحظه روی صورتم می‌تابد. تازه یادم می‌افتد عینک آفتابی نیاورده‌ام.
سر پایین می‌اندازم و با قدم‌های آهسته مسیر را طی می‌کنم. در ابتدا فقط می‌خواهم از بقالی سر کوچه یک بطری شیر بخرم و برگردم؛ اما کفش‌هایم با من همدست نمی‌شوند. شاید بهتر بود به کتابفروشی آذر هم سری بزنم؛ زیاد دور نیست... .
البته دروغ گفتم، بخاطر ترس از فضای بسته، اتوبوس را به مترو ترجیح دادم و تا ایستگاه آخر سر پا ایستادم.
بالاخره بهای وسط هفته انقلاب رفتن هم همین می‌شود.
به انقلاب که میرسم، بعد از گذراندن چند کوچه وارد کوچه مهین می‌شوم. هنوز نیمی از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #64
دوستشان دارم آری، دوستشان دارم چون در سن آن‌ها دغدغه‌ام عروسک و تاب‌بازی نبود. حالا که می‌بینمشان، کمبودهای طفلم کم‌تر به چشم می‌رسد.
با همین فکر، مسیرم را به پارک کوچک انتهای خیابان کج می‌کنم. دلم می‌خواست روی چمن‌هایش بشینم و هر از گاهی یواشکی دراز بکشم؛ اما خیس بودنشان منصرفم می‌کند و موقر روی نزدیک‌‌ترین نیمکت آهنی می‌نشینم‌.

اول صبح را بخاطر هوای گرمش تاب نمی‌آوردم. با دست شالم را کمی شل می‌کنم. پا روی پا انداخته خیره می‌شوم به سر‌سره‌های زرد رنگ که به احتمال زیاد از گرمای آفتاب داغ شده‌اند. حیف که بستنی نداشتم وگرنه در این هوا می‌چسبید. به‌جایش اسمارتیز و کتاب جدیدی را که همین چند دقیقه پیش از دست فروشی سال‌خورده خریده‌ام از کیسه در میاورم.
جلد کمی پاره و برگه‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #65
- جون مادرت ببین چه بوی خوبی دارن.
به تندی خودم را عقب می‌کشم.

هنوز جمله‌اش در هواست که پشت‌سرهم عطسه می‌کنم و صورتم را می‌چرخانم. بوی بهار و پاییز، بوی گل‌ها و خارش بینی‌ام. همه دست به یکی کرده‌اند تا کنترلم را از دست بدهم.
با خشم گل‌های رنگا‌وارنگش را پس می‌زنم.
میان عطسه و صورتی چین افتاده، به آن زبان نفهم با فریاد می‌‌گویم:
- احمق! من آلرژی دارم، بهت گفتم نکن‌.
دخترک ترسیده گل‌ها را محکم بغل می‌گیرد.

برعکس چند لحظه قبل که مظلوم بود. مقابل دیدگان شگفت‌ زده‌ام، سرکشانه با اخم زبونش را در می‌آورد و در صورتم پوف می‌کند. هنوز فرصت واکنش ندارم که ضربه‌ای نیمه جان به کتاب میان دستم می‌زند.
- خوشگلم نیستی، حیف گلام!
به سرعت فرار می‌کند و من می‌مانم با عطسه‌هایی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #66
صورتم را سمت زنِ شنگول می‌کنم و با تمسخر می‌گویم:
- خبرا دیگه آبکی شدن. اهلش نیستم.
اهمیتی به طعنه‌ام نمی‌دهد. با انرژی بیشتر خودش را سمتم می‌کشد. آشکار است دلش می‌خواست با کسی هم صحبت شود. عجب آدم درستی هم برای این کار انتخاب کرده!
موبایلش را روبه روی صورتم که با شال پوشیده شده نگه می‌دارد. با خنده می‌گوید:
- آقا، این دختره چه جسارتی داره.
بدون نیم نگاهی به سمت موبایل، هنوز مردمک‌هایم صورت هیجان زده‌اش را دنبال می‌کند. از این خاله زنک بازی‌ها متنفر بودم.

حرف روی حرف، قضاوت پشت قضاوت.
خودم را گوشه نیمکت جمع می‌کنم و شانه‌ام را از زن فاصله می‌دهم. با خودم گفتم شاید ملتفت شود که علاقه‌ای به هم‌صحبتی ندارم؛ ولی آنقدر محو اخبارِ میان دستانش هست که هیچ درکی از اطراف ندارد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #67
با صدای ناگهانی زن کتاب از دستان بی‌حالم روی زمین می‌افتد. دیگر حتی چشمانم یاری خواندن نمی‌کردند. زن به جای من خم می‌شود و کتاب را برمی‌دارد، نگاهی گذرا به عنوانش انداخته و وقتی متوجه معنی‌اش نمی‌شود، گوشه‌ لبانش را کج می‌‌کند. کتاب را روی پاهایم انداخته باز هم به آن بحث مزخرف باز می‌گردد.
- تورو خدا قیافه دختره‌ی کولی رو دیدی؟ شبیه خرس قهوه‌ای بود. چه اعتماد بنفسی هم داره. اگر من جای کیقباد بودم، همون‌جا یه پس‌گردنی جانانه نثارش می‌کردم. چاقو؟ زیر گلوی یه سلبریتی؟ اون‌هم کیقباد صیف! آدم یا باید خیلی شجاع باشه یا خیلی کم‌عقل. هواداراش اگه بفهمن…وای که اگه بفهمن قبل از اینکه خودش واکنش نشون بده، طرفداراش طرفو تیکه و پاره می‌کنن.
او بلند‌بلند برای خودش فتوا می‌دهد.

روحش هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #68
دماغم را با انزجار چین می‌اندازم و با اخم، رو به او که همچون پنیر پیتزا وا رفته گوشزد می‌کنم.
- بفهم بعضی نظرها رو باید بزاری تو جیبت و برای زندگی خودت خرج کنی، نه دیگران.
بالاخره غید گیجی را زده اخم می‌کند؛ اما چیزی نمی‌تواست بگوید. چه می‌گفت؟ مگر حرفی باقی گذاشته؟ ‌با حرص، قدم اول را‌ برمی‌دارم.
پیشمان می‌شوم. دوباره بالاسرش برمی‌گردم و می‌خندم.
- اون خرس قهوه‌ای هم شرف داره به امثال تو.

از پارک بیرون میایم، نمی‌دانم بار چندم است که می‌گویم نحسی سایه‌اش را دوخته به پایم... .
دست در جیب مانتو می‌‌برم تا موبایلم را دربیاورم و به هلیا زنگ بزنم. با لمس جیب‌های خالی‌ام خشکم می‌زند. چرا یادم می‌رفت؟
کتاب را محکم به سینه‌ام می‌فشارم تا همین‌جا وسط خیابان جر واجرش نکنم.
زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #69
بعد از چند دقیقه طولانی مادر هلیا با چادری که نصفه‌نیمه روی موهای حنایی‌اش انداخته، بیرون میاید. سعی دارم لبخندی جمع‌وجور روی لبم بسازم تا حال آشفته‌ام او را به دل‌شوره نیندازد. قدمی جلو می‌گذارم. همین‌که چشمش به من می‌افتد، اخم‌هایش یک‌باره باز می‌شوند و مکس‌کش در دستش را زمین می‌اندازد.
- خاله، شما چرا زحمت کشیدی؟ من با هلیا کار دارم.
لبان قرمزش تکان خوردند و کلمه‌ای نامفهوم از گلوش بیرون آمد، بیشتر از کلمه هوا بود، هوایی همانند «دَلام» گفتن. گویا فقط تلاش می‌کرد نشان بدهد که می‌تواند حرف بزند. دستانِ پر از کک‌ومکش را می‌گذارد روی سینه‌ و لبخند می‌زند؛ لبخندی شبیه عذرخواهی بابت صدای نداشته‌اش. از شرمندگی دوست دارم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد، آنقدر عجله داشتم که معاشرت را خورده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
14
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
426
پسندها
4,078
امتیازها
16,913
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #70
نوای بلبل هنوز در فضا می‌پیچد که عربده هلیا از عمق خانه، چهارستون بدن خاله مدیحه را می‌لرزاند.
- هوی! مگه سر آوردی نسناس؟
خاله انگشت از زنگ جدا می‌کند و دوباره در صورتم لبخند می‌زند. بوی حنای در هوا پخش شده می‌گویند تازه رنگی به گیس زده. صدای لخ‌لخ دمپایی‌ها روی موزاییک حیاط شنیده و هلیا در آستانه در ظاهر می‌شود؛ با حرص بازوی مادرش را عقب می‌کشد.
- آخه مادرِ من تو زبون داری که میای پیشواز مردم؟
انتظار دیدنم را ندارد. سر که بالا می‌گیرد چهره عبوسش جایش را به شگفتی می‌دهد.
- به‌به! آفتاب از کدوم ور تابیده که اول صبحی چشم ما به جمال شازده خانم روشن شده؟
دستم را از بازو جدا و مانتوی در تنم را صاف می‌کنم. از بعضی اخلاق‌هایش متنفرم. خوب می‌دانست حالم از اسم شاهدخت بهم می‌خورد‌؛ ولی چپ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا