- تاریخ ثبتنام
- 25/1/22
- ارسالیها
- 426
- پسندها
- 4,078
- امتیازها
- 16,913
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #61
کسی همانند شیطان، با لحن منظور داری در سرم نجوا میدهد:«این چشمها چقدر شبیه کیقباده».
دستم را از موهایم جدا کرده محکم روی ران پاهای توپرم میکوبم. حرارت حالا جزوی از وجودم است.
پر از نفرت به آن صدا میگویم:
- بس کن! خفه شو..اون نیست...بخدا که این کیقباد نیست.
متنفرم از لکنتی که هنگام اضطراب سراغم میاید. با دستانی یخ زده موبایل ناهید را از زیر بالشت در میآورم و عجول میروم در لیست مخاطبهایش تا هلیا را پیدا کنم. باید با کسی حرف میزدم و اِلا حُناق میگرفتم.
روی دو زانو وسط تخت مینشینم. همان لحظه موبایل با صدای دینگی میلرزد و یک پیامک روی صفحه نقش میبندد. دیدگانم میان روشنی صفحه نام« مادام نوآر»را دنبال میکند.
لعنتی حضور او را کم داشتم. چشم میبندم و با...
دستم را از موهایم جدا کرده محکم روی ران پاهای توپرم میکوبم. حرارت حالا جزوی از وجودم است.
پر از نفرت به آن صدا میگویم:
- بس کن! خفه شو..اون نیست...بخدا که این کیقباد نیست.
متنفرم از لکنتی که هنگام اضطراب سراغم میاید. با دستانی یخ زده موبایل ناهید را از زیر بالشت در میآورم و عجول میروم در لیست مخاطبهایش تا هلیا را پیدا کنم. باید با کسی حرف میزدم و اِلا حُناق میگرفتم.
روی دو زانو وسط تخت مینشینم. همان لحظه موبایل با صدای دینگی میلرزد و یک پیامک روی صفحه نقش میبندد. دیدگانم میان روشنی صفحه نام« مادام نوآر»را دنبال میکند.
لعنتی حضور او را کم داشتم. چشم میبندم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش