• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان فصل خاک | زینب گرگین کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع zeynab-g
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 27
  • بازدیدها بازدیدها 741
  • کاربران تگ شده هیچ

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #21
***

نسیم نسبتاً خنک عصرگاهی، روسری زرشکی قواره بزرگ بی‌بی را، روی بند تکان می‌داد. پنجره‌های بزرگ خانه، نور نارنجی و سیال خورشید را روی فرش کرم‌قرمز دست‌بافت بی‌بی می‌ریختند.
صدای گرم نجم‌الدین شریعتی از برنامه «سمتِ خدا»، فضای خانه را پر کرده بود؛ همان مرد محبوب دل مادرها.
گوشهٔ سالن، گلدان سفید و بزرگ برگ انجیری، همراه با چند گیاه کوچک دیگر، به خانه روح می‌بخشید. بوی قورمه‌سبزی و عطر مشهدی سید، در هوا پیچیده و آدم را م**س.ت می‌کرد.
لبخند محوی زدم. دستم را روی دستگیرهٔ آشپزخانه گذاشتم. در را که باز کردم، گولهٔ نمکی را دیدم؛ بی‌بی وسط آشپزخانه، پشت میز چوبی کار دست سید، نشسته بود. پوست سفید و گونه‌های همیشه گل‌انداخته‌اش در نور نرم خورشید می‌درخشیدند. مشغول پاک کردن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #22
***
سفره جمع شده بود. هانیه با گوشی‌اش در گوشهٔ اتاق غرق بود و علی، طبق معمول، بعد از سه بشقاب قورمه‌سبزی و دو کاسه ماست، بی‌سلام و صلوات چسبید به تلویزیون.
بی‌بی روی پشتی تکیه داده بود؛ رشتهٔ تسبیح میان انگشتانش چرخ می‌خورد و گونه‌هایش از خستگی گل انداخته.
سماور، با صدای قل‌قل آرام، خبر از چای تازه می‌داد و از قاب تلویزیون، شبکهٔ آی‌فیلم «پایتخت چهار» را پخش می‌کرد.
سید سمت راستم نشسته بود؛ کلاه سفیدش زیر نور زرد چراغ، کرم می‌زد. صدایش، آرام و شمرده و بوی تجربه‌مند سال‌های زیاد زندگی می‌داد.
- آدم هرچقدر هم تو زندگی بدوه، آخرش می‌رسه به جایی که باید وایسته و فقط به خدا نگاه کنه.
مکث کرد، سرش را بلند کرد و مستقیم نگاهم کرد.
- تا حالا رسیدی به اون‌جا، بابا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #23
***

با آستین چین‌دار شومیز سفیدم کلنجار می‌روم. چراغ نفتیِ وسط اتاق، نور زرد و لرزانش را روی چهره‌ها می‌پاشید.
تخس و دلخور، نگاهم بین محمودی و مهاجر به سید می‌رود؛ در صدر مجلس نشسته بود.
آقا عینکش را از روی چشم برداشت و با گوشهٔ عبا بخارش را پاک کرد.
علی کنار دستش، با ابروهای درهم و نگاه مداوم به روبه‌رویی‌ها، تجزیه و تحلیلشان می‌کرد.
صدای شعلهٔ کوچک و فش‌فش آرام نفت، هنگام سکوتشان در فضا پخش می‌شد و سکون را می‌شکست.
خونم به جانم نیش می‌زد؛ حس شکست، سلول به سلولم را پر کرده بود.
مقابل سید، مهندس مهاجر با کت طوسی و پیراهن سفیدی که دکمه‌ی بالایش باز بود، آرام و حساب‌شده حرف می‌زد.
آن‌قدر غرق فکر و جدال با خودم بودم که هیچ نمی‌فهمیدم؛ همه‌ی اصوات نامفهوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #24
***

#میراث

عماد بوق می‌زند و با لبخند گشادی برای سید دست بالا می‌برد. سید، تکیه‌زنان بر عصا، سر تکان می‌دهد و عماد راه می‌افتد.
باد داغ از پنجره‌ی نیمه‌باز بخاری به داخل می‌خزد. دستی به یقه‌ی پیراهنم می‌کشم، هوا را تا ته ریه فرو می‌برم و سعی می‌کنم ضرباهنگ تند قلبم را با شمارش نفس کنترل کنم.
صندلی را می‌خوابانم؛ می‌خواهم چند دقیقه چشم ببندم تا این سردرد لعنتی تمام شود. هنوز پلکم کامل نیفتاده که صدای قهقهه‌ی عماد مثل پتک به مغزم می‌کوبد.
– چه لفظی می‌اومدی! دهنتو...
نگاهش که می‌کنم، حساب کار دستش می‌آید. چشم‌هایش برق مزخرفی می‌زند.
دهانش را به زور می‌بندد، اما خنده‌اش از بین لب‌ها می‌لغزد؛ انگار عمداً عصبیم می‌کند.
فحشی حواله‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #25
***
#ریحانه

آفتاب، طلبکارانه به مغزمان می‌تابید.
کلاه مشکی را کمی بالا می‌زنم و پیشانی پر از عَرقم را با آستین پاک می‌کنم. امروز زیادی هوا گرم شده و به گمانم شیدای باران دارد.
عرق از سر و کولم چکه می‌کرد.
دست می‌اندازم و سبد مشکی گوجه را به کنار بوته می‌کشم.
صدای فریاد علی، پر از نق و نخوت است.
– هوی مردم! ملت! یکی منو از این‌ جهنم نجات بده.
سر بلند می‌کنم؛ آفتاب اجازه نمی‌داد چشمم را کامل باز کنم.
با یک چشم بسته و یک چشم مچاله با خنده به علی نگاه می‌کنم که مانند مترسک، دو ردیف بالاتر از من ایستاده.
تیشرت مشکی‌اش در تنش زار می‌زند و آفتاب بازو و دستش را کاملاً برنز کرده. با خنده قطره‌‌ی عرقی که بر تیغه‌ی بینی‌‌ام بود را می‌زدایم.
– خسته نباشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #26
نگاهم روی هانیه قفل شده بود؛ درست همان لحظه‌ای که با خنده از ماشین تویوتا پیاده شد. لبخندش سبک بود، انگار هیچ وزنی از این همه دلخوری‌ بر دوشش نیست. پلکم بی‌اختیار می‌پرد. نفس را تا ته در سینه می‌کِشم و حبسش می‌کنم؛ شاید خشمم را هم همراه با آن فرو بدهم.
هانیه با لبخند عمیق، قابلمه‌ای را که در دستمال بقچه‌ای پیچیده بود؛ از روی صندلی برداشت.
- وای آقا عماد، اصلاً فکر نمی‌کردم این‌قدر آدم باحالی باشین!
عماد از پشت فرمان با همان خنده‌ی همیشگی‌اش برایم دست بلند کرد. چشم‌هایش به من است و مخاطبش، هانیه.
- کاش خواهرتونم اینو می‌فهمید!
لبم گزیده می‌شود. دخترک نفهم! این همه صمیمیت با مردی غریبه از کجا آمده؟
هانیه با سرخوشی پایش را بلند می‌کند و خودش را تا نزدیکی عماد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #27
***

روزها در پی هم می‌گذشت... در دل زمین خالیِ نزدیک سد، کمپ احداث کرده بودند؛ نفَسِ ماشین‌ها خاک را می‌جوید و زوزه‌ی بولدوزرها خواب روستا را می‌درید. اهالی کم‌وبیش از تردد غریبه‌ها ناراضی بودند و رفت‌وآمد خانم‌ها کمتر شده بود. من هم فقط مسیر مدرسه تا خانه و خانه تا مدرسه را می‌رفتم؛ در چرخه‌ای تکراری اسیر شده بودم.
حدود یک ماهی می‌شد که علی استخدام نیروی انتظامی شده و برای آموزش به دانشگاه امین تهران رفته بود. دروغ چرا؟ جای خالی‌اش خیلی آزاردهنده بود.
درِ مدرسه را می‌بندم و برمی‌گردم که دمِ ورودی خانه‌ی سرایداری، میراث را می‌بینم. سرش روی چند برگه خم شده و با عینک طبی روی چشم‌هایش، دقیق آن‌ها را بررسی می‌کند. کنار تویوتا ایستاده است. نگاهم از دسته‌مویی که روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

zeynab-g

نو ورود
سطح
1
 
تاریخ ثبت‌نام
16/9/25
ارسالی‌ها
29
پسندها
154
امتیازها
490
مدال‌ها
1
سن
20
  • نویسنده موضوع
  • #28
***

کیف مشکی‌ام را روی ایوان رها می‌کنم. دستم را روی دیوار کوتاهِ بلوکیِ بین خانه‌ی ما و سید می‌گذارم و خودم را بالا می‌کشم.
ـ بی‌بی… بی‌بی…
آفتاب مورب به شیشه‌ها می‌تابد و رنگ‌ها را روی دیوار می‌پاشد. کمی طول می‌کشد تا درِ سفید با شیشه‌های رنگی باز شود. بی‌بی با تن فربه و لپ‌های سرخ، میان قاب در ظاهر می‌شود. نور خورشید صورتش را جمع کرده و لپ‌هایش با پیراهن محلیِ جگری‌رنگش هارمونی دلنشینی ساخته‌اند.
لبخند می‌زنم. او هم لبخند می‌زند.
ـ خوش اومدی ننه، خسته نباشی.
کف دستم از زبری بلوک می‌سوزد.
ـ زنده باشی بی‌بی! به هانیه بگو من اومدم.
بی‌بی رنگ از رخسارش می‌پرد. در را کامل باز می‌کند و یک قدم بیرون می‌آید.
ـ مگه خونه نیست؟
به سمت راست می‌رود و دمپایی‌اش را از زیر کفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا