- تاریخ ثبتنام
- 3/9/17
- ارسالیها
- 1,646
- پسندها
- 22,313
- امتیازها
- 43,073
- مدالها
- 27
- نویسنده موضوع
- مدیرکل
- #41
مکس از تب و تاب افتاد و نادیا دید که دوباره آدامس جویدنش را از سر گرفت؛ ولی این بار با شتاب بیشتر. دیگر شک نداشت که مکس سر یک چیز خونسردیاش را به کل از دست میداد: بچهها. هر بچهای که به نوعی تحت آزار قرار میگرفت، مکس دیوانه میشد. مهم نبود که چقدر تلاش میکرد تا همیشه خودش را نسبت به همهچیز بیتفاوت نشان بدهد. بچهها برای او خط قرمز محسوب میشدند. الکساندر که متوجه شد توانسته کمی او را آرامتر کند، دستانش را از بازوان او جدا کرد و به او یادآوری کرد:
- جیسون ادعاش میشه که قانونمداره، پس بذار با خودِ قانون ادبش کنیم. اینجوری دیگه هیچ حق اعتراضی براش باقی نمیمونه.
با این حال، نگاه مکس مثل نگاه یک سگ شکاری فقط به در اتاق خیره مانده بود و از آن یک میلیمتر هم دور نمیشد. تنها حرکتش در...
- جیسون ادعاش میشه که قانونمداره، پس بذار با خودِ قانون ادبش کنیم. اینجوری دیگه هیچ حق اعتراضی براش باقی نمیمونه.
با این حال، نگاه مکس مثل نگاه یک سگ شکاری فقط به در اتاق خیره مانده بود و از آن یک میلیمتر هم دور نمیشد. تنها حرکتش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.