• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان ناوالِد | نگار 1373 نویسنده انجمن یک رمان

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #41
مکس از تب و تاب افتاد و نادیا دید که دوباره آدامس جویدنش را از سر گرفت؛ ولی این بار با شتاب بیشتر. دیگر شک نداشت که مکس سر یک چیز خونسردی‌اش را به کل از دست می‌داد: بچه‌ها. هر بچه‌ای که به نوعی تحت آزار قرار می‌گرفت، مکس دیوانه میشد. مهم نبود که چقدر تلاش می‌کرد تا همیشه خودش را نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت نشان بدهد. بچه‌ها برای او خط قرمز محسوب می‌شدند. الکساندر که متوجه شد توانسته کمی او را آرام‌تر کند، دستانش را از بازوان او جدا کرد و به او یادآوری کرد:
- جیسون ادعاش میشه که قانون‌مداره، پس بذار با خودِ قانون ادبش کنیم. این‌جوری دیگه هیچ حق اعتراضی براش باقی نمی‌مونه.
با این حال، نگاه مکس مثل نگاه یک سگ شکاری فقط به در اتاق خیره مانده بود و از آن یک میلی‌متر هم دور نمی‌شد. تنها حرکتش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #42
- روز بخیر قربان، متأسفم که وقتتون رو می‌گیرم.
و سعی داشت تا افسار چشمانش را کنترل کند تا مبادا به سمت دکتر مرلین فرار کنند. چیزی در ذهنش می‌پرسید که آن مکس لعنتی از کجا خبر داشت که دکتر مرلین را این‌جا پیدا می‌کرد؟ با این‌که مستقیماً به دکتر چشم ندوخته بود، اما می‌توانست اضطراب و عجله‌اش را در حرکاتش ببیند.
پشت میز، مرد درشت هیکل و چشم و ابرو مشکی نشسته بود که نگاه آنالیزگرش را از روی نادیا برنمی‌داشت. موهای سیاهش که در شقیقه‌ها به سفیدی می‌زدند، با دقت و وسواس کوتاه شده بودند و ته‌ریش کمرنگی روی صورتش به چشم می‌خورد. عینکش را روی بینی عقابی‌اش جابه‌جا کرد و با لحنی جدی و صدایی خش‌دار جواب داد:
- مشکلی نیست هفتاد و سه. من همیشه برای شوالیه‌هام وقت دارم.
پاسخش به نوعی با جدیت صدایش در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #43
امیدوارم اسامی شوالیه‌ها تا این‌جا گیج‌کننده نشده باشه. شصت و یک: مکس. هفتاد و سه: نادیا. چهل و سه: جیسون. پنجاه و دو: الکساندر. شماره یک: شوالیه‌ی ارشد. شماره دو: دکتر مرلین.

صدای زنانه و محکمی از پشت سر نادیا جواب داد:
- لطفاً راه رو برای من باز کنید. من این‌جام پنجاه و دو.
مکس داشت به جیسون چشم‌غره می‌رفت و نادیا می‌دید که دیگر نگاهش حالت طبیعی نداشت. همان خشمی را در نگاهش می‌دید که آن دفعه در خیابان نسبت به پدر آن پسر بچه داشت. جیسون هم داشت با دندان‌های به هم قفل شده و نگاهی عصبی او را برانداز می‌کرد. الکساندر هر دو نفر آن‌ها را به عقب هل داد، لباس‌هایش را مرتب کرد و به دکتر جواب داد:
- خوشحالم که این‌جایید دکتر مرلین. این‌جا یه مشکل کوچیک پیش اومده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #44
جیسون دوباره طوری به مکس خیره شد که انگار می‌خواست با نگاهش او را از هم متلاشی کند. دکتر این بار به مکس نگاهی انداخت و او را مخاطب خود قرار داد:
- شصت و یک، تعهدی که به کارت داری رو ستایش می‌کنم. ولی این‌جا تصمیم‌گیری با شوالیه‌ها نیست؛ با منه. بچه کجاست؟
الکساندر به سمت در اتاق بازجویی اول اشاره کرد:
- هنوز همون‌جا نشسته. داشت گریه می‌کرد، ولی الان رو نمی‌دونم... .
دکتر آهسته از بین آن‌ها گذشت و به سمت در اتاق گام برداشت. صدای تق‌تق منظم پاشنه‌ی کفش‌هایش، طوری بود که انگار نه انگار تا چند ثانیه قبل سعی داشت دو نفر که به خون هم تشنه بودند را به آرامش دعوت کند. سرکی از دریچه‌ی روی در به داخل کشید و بدون اعلام کردن وضعیت داخل اتاق، شروع به حرف زدن کرد:
- بچه همراه من میاد. چهل و سه، بررسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #45
همان‌طور که داشت از مزایای شکلات کودکان برای آدام سخنرانی می‌کرد، به جیسون اشاره‌ی نامحسوسی داشت تا به دنبالش برود. جیسون لبش را کج کرد و قولنج گردنش را شکست. قصد دنبال کردن دکتر را داشت؛ اما قبل از این‌که بخواهد برود، مکس دستش را بالا آورد و با لبخند موذیانه‌اش، انگشت وسطش را به او تقدیم کرد. جیسون نگاه تحقیرآمیزی به سر تا پای او انداخت و با گام‌های محکمی از آن‌جا فاصله گرفت. الکساندر داشت آه بلندی می‌کشید و همزمان با آن، به پهلو به دیوار تکیه زد:
- مرلین این جوری می‌خواست مشکل رو حل کنه؟! چقدر تأثیر داشت.
و دستش را به کمرش گرفت. نادیا با شرمندگی نگاهی به دو همکارش انداخت که هیچ دخل و ربطی به پرونده‌ی او و جیسون نداشتند. آن‌ها را به دردسر انداخته بود و از این بابت، احساس خوبی را تجربه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #46
داشت با حرص دندان قروچه می‌کرد:
- نه صبر کن! من باید... .
مکس سرش را به طرف نادیا چرخاند و با اخم قاطعانه به او دستور داد:
- کار من مهم‌تره! بیا!
وقتی اصرار او را دید، نگاهی به چشمان شکلاتی رنگ مکس انداخت و با اکراه حرفش را قبول کرد؛ چون در چنین مواقعی به تجربه می‌دانست که بهتر بود با مکس بحث نکند. موقع دور شدن از همکارانش، می‌توانست بشنود که نیتن باز هم داشت به شغل و محیط کارش ایراد می‌گرفت و می‌گفت:
- مردم بیرون از این‌جا فکر می‌کنن که شغل ما خیلی آسونه؛ چون سر و کارمون با بچه‌هاست، پس شغل شادی داریم.‌ خبر ندارن که این‌جا چه لجنزاریه! همین که مجبور باشی هر روز همکارای مخ تعطیلت رو تحمل کنی، برای آسایش روانت کافیه!
نادیا دیگر نتوانست بقیه‌ی حرف‌های آن‌ها را بشنود، چون خیلی از همکارانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #47
- منم گفتم تو تنهایی و پارتنر نداری. اگه موقع گشت‌زنی اتفاقی برات بیفته، هیچ‌وقت خودم رو نمی‌بخشم.
ابروهای مکس بعد از شنیدن جمله‌ی انتهایی نادیا، تا آخرین حد ممکن بالا پرید. نادیا چشمانش را از او دزدید و به سمت دیگری نگاه کرد:
- منظورم رو بد برداشت نکن.
ثانیه‌هایی زمان برد تا نادیا احساس کرد که دستش سبک شده. چشمانش به طرف مکس برگشت که داشت سلاح او را با مهارت روی انگشتش در هوا می‌چرخاند و بعد آن را داخل غلافش گذاشت. دستش را آرام پایین آورد و مکس با همان سرخوشی همیشگی به او گفت:
- با این‌که از مشاوره رفتن بیزارم، ولی زودتر به دکتر سر می‌زنم تا بتونم تفنگت رو بهت پس بدم. در ضمن، اجازه نده که چهل و سه بفهمه اسلحه‌ت همراهت نیست. صد در صد برای این کار توبیخت می‌کنن.
نادیا در جوابش حرفش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,659
پسندها
22,291
امتیازها
43,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #48
دست چپش را تکیه داده به پنجره، به زیر چانه‌اش زده بود و در حال تماشا کردن اطرافش، هر از گاهی از قوطی نوشابه‌ی انرژی‌زایی که در دست دیگرش نگه می‌داشت می‌نوشید. ماشین سیاهش در سکوت در گوشه‌ای از خیابان لمیده بود و صدای بیسیم، تنها صدایی بود که در کابین ماشینش می‌شنید. صدای خش‌خش برای لحظاتی کمتر شد و به جای آن، صدایی زنانه‌ به شکلی واضح با لحنی رسمی درخواست نیرو کرد:
- از اپراتور نوزده به تمامی واحدها... .
پیش خودش «نُچ»ای گفت و به آن سمت خیابان نگاه انداخت. درختان کهنسال و سرسبز پارک بزرگ منطقه‌ی هفت را از دیده گذراند که در ماه می به اوج طراوت خودشان رسیده بودند. از آن فاصله، نمی‌توانست سر و صدا کردن کودکانی که در لابه‌لای درخت‌ها می‌دویدند را بشنود. به هر صورت،‌ نیازی هم به شنیدن نداشت،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Viŏlet

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 8)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا