• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان تابوت زمان: کشتاردرمان | رأیا کاربر انجمن یک رمان

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #1
نام رمان:
تابوت زمان: «کشتاردرمان»
نام نویسنده:
رأیا
ژانر رمان:
علمی-تخیلی، معمایی، جنایی، عاشقانه
کد رمان: 5739
ناظر: @SARA_H
مطلوب


~• بسم الله الرحمن الرحیم
و به نستعین، انه خیر ناصر و معین •~
___

نام مجموعه: تابوت زمان
نام جلد اول: در آرواره‌ی حنانه
نام جلد دوم:
«کشتاردرمان»
***
خلاصه‌ی رمان:
جلد دوم، روایت سقوط رأیا شایگان به قعر بدبختی‌ها و شکست است؛ روایت هیولایی که از این پوسته‌ی شکسته سر بیرون می‌آورد و مترسک‌گردان جنجالی می‌شود که بی‌شباهت به آخرالزمان بشر نیست!
وقتی مقامات سیاسی، خلاف‌کارهای خرده‌پا و کله‌گنده و حتی اعضای مجمع جدید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Raiya

نگار 1373

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
3/9/17
ارسالی‌ها
1,891
پسندها
25,848
امتیازها
49,573
مدال‌ها
28
سن
31
  • مدیرکل
  • #2
695148

«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : نگار 1373

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #3
مقدمه:
"تعداد آدم‌ها مهم نیست؛ هر چه‌قدر هم زیاد باشند، وقتی کشتنشان را شروع کنم و ادامه دهم، یک روزی، یک جایی، تمام می‌شوند و... این کشتار، درمانم می‌کند!"
«حنانه»
___


"رأیا شایگان"

موقعیت خنده‌داری است؛ یک خنجر با دسته‌ی نقره‌ای براق از کنار گردنم بی‌هوا رد شده و تیزی سرش به دیوار چسبیده است.
اگر سرم را به موقع کج نکرده بودم، قطع به یقین یک خراش کوچک دیگر روی گردنم به یادگاری می‌ماند؛ همین حالایش هم چندتار مویم را در مسیر رسیدنش به دیوار بریده که روی شانه‌ی کتم سقوط کرده‌اند.
لبخند دندان‌نمایی می‌زنم. لحظه‌ای چشم می‌بندم تا بتوانم خونسرد باشم.
ایلیاد، برادر ایرن می‌گفت پدرش هیولای خواستگار فراری بده است اما حتی یک درصد هم گمان نمی‌کردم وقتی برای اولین ملاقات به دفترش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #4
گویا مشت آب سردی که به صورتم می‌پاشم، جواب نیست که کل سرم را زیر جریان آب سرد می‌برم.
لحظه‌ی اول سردی‌اش نفسم را می‌برد اما به فاصله‌ی کوتاهی حتی می‌توانم خیلی راحت‌تر نفس بکشم.
تارهای قهوه‌ای روشن خیسم، از هر طرف صورتم سر می‌خورند و قابش می‌گیرند. دست‌هایی که لبه‌ی سینک گذاشته‌ام، تکیه‌‌گاهم هستند.
سرم را عقب می‌کشم. شیر آب را می‌بندم و موهایم را عقب می‌زنم که چشمم، به بازتاب چهره‌ی غریب این روزهایم در آینه می‌خورد.
نگاهم قفل می‌شود روی خط عمیقی که از نیمه‌ی بالای چشم چپم تا اواسط گونه‌ام کشیده شده... دو دو می‌زند روی چشم قهوه‌ای روشنی که نصف شده و دیگر، نمی‌بیند.
پوستم با وجود درمان به موقع، جای بخیه‌هایش دارد پوست اضافه می‌آورد و انگار هر روز، بدتر از دیروز می‌شود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #5
با خنده، در حالی که به دو شب پیش فکر می‌کنم و غلطی که ساعت یک بامداد داشتم می‌کردم، ادامه می‌دهم:
- جات خالی پریشب رفتم سراغ ایرن... ساعت یک نصف شب از دیوار پشت خونه پریدم پایین، تا سرم رو آوردم بالا، دیدم دادیار با اون چشم‌های ترسناکش...
با یاد‌آوری‌اش پشت می‌لرزانم.
- دست به سینه بهم زل زده! نمی‌دونم اصلا آدمه؟ انگار قبل همه غلط‌هام، اون از کارهام خبر داره، آدم نبوده این‌جوری مچلش بشم! شبیه جن بو داده، ولله...
صدای ریز خندیدن صدرا تا این طرف خط می‌آید؛ معمولا نسبت به نق زدنم ضعف دارد ولی با چند سرفه و گلو صاف کردن، حریف خنده‌اش می‌شود.
- باز خوبه یکی پیدا شد رو دستت بربیاد؛ می‌خوای چی‌کار کنی؟
- خودت چی فکر می‌کنی؟ بی‌خیال ایرن که نمی‌تونم بشم... پس باید جون بکنم حریف...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #6

دستی روی دهانم می‌گذارم و دل سیر، به خندیدنم می‌رسم.
آخ صدرا! چهره با این جدیت و مردانگی برای این اداها است؟
برزخی نگاهم می‌کند. خشن لب می‌زند:
- حناق نگیری!
برایش بوسه‌ای شوت کرده و به قلبم مشت می‌زنم. صدایم را نازک می‌کنم.
- عشقم، این‌جوری نگام نکن قلبم تاپ تاپ میفته کف پات!
صورتش را با انزجار درهم می‌کشد و تا حد امکان از من فاصله می‌گیرد.
نچ‌نچی می‌کند و محکم، می‌گوید:
- چندش!
صدای خنده‌ام بلند می‌شود. صدی، من نداشتمت، چه کار می‌کردم؟
چهره‌اش با آن بینی چروک برداشته و شلواری که شبیه دامن عروس بالا گرفته، مبادا به من بخورد، ته حال است.
***
- قحطی سنگ توی خونه‌ت اومده؟
شربت خنکی که مشغول خوردنش هست، در گلویش می‌پرد! نیشخند شیطنت‌آمیزی می‌زنم... من و از دست دادن موقعیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #7
صدرا جا می‌خورد. کمرش را راست می‌کند و با تعجب جواب می‌دهد:
- مهمه؟ وضعیت مالی معمولی‌ای داره؛ از پس پرداخت حق‌الوکاله‌ی من به تنهایی برنمی‌آد اما چون بحث جونش در میون بوده، زنش دار و ندارشون رو می‌فروشه تا پول لازم رو جور کنه؛ برای همین این‌جوری دربه‌در پرونده‌شم و می‌خوام سر عقلش بیارم.
به صفحه‌ی مشخصات گلوله می‌رسم. نیشخندی می‌زنم. تضادها خیلی مهم هستند؛ معمولاً هم روی دروغ‌های جذابی دلالت‌ دارند!
- جالبه! گلوله‌ای که استفاده کرده و اسلحه‌ش، بیشتر از این‌ها هزینه می‌بره.
صدرا ابتدا ابرویی بالا می‌اندازد و سپس تازه متوجه‌ی عمق ماجرا می‌شود؛ سرش را شبیه جن‌ دیده‌ها به سمتم برمی‌گرداند.
چشم‌های خاکستری‌اش کم مانده از حدقه بیرون بیفتند. دهانش باز مانده و با گیجی، انگشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #8

با پلاستیک پری که نام بوتیک "خوش‌تیپ یعنی تو!" رویش مهر شده، از بوتیک بیرون می‌آییم.
حضور تمام وقتم لازم نیست. معمولا به همان حضور و غیاب صبح بسنده می‌کنم. بابا هم مجبور است کنار بیاید.
صدرا در حالی که هنوز نگاه مشکوکش بند پلاستیک هست، کیف سامسونت مشکی‌اش را دست به دست می‌کند.
- کجا می‌خوای بری دزدی؟
دست آزادم در جیب شلوار پارچه‌ای‌ام می‌نشیند. از وکالت که معاف شدم ولی هنوز هم در خصوص مسائل کاری، تیپ رسمی‌ می‌زنم.
با خنده جواب می‌دهم:
- خونه‌ی دادیار، می‌خوام برم زن خودم رو بدزدم!
حتی صدی هم لبخند ملیحی می‌زند. آهسته زمزمه می‌کند:
- موفق باشی، اگه دیدیش سلامم رو به ایرن برسون.
- حتما!
لحظه‌ی کوتاهی به هم می‌نگریم و بعد، با خنده مشت‌هایمان را بهم می‌زنیم.
ایرن به حد زیادی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #9

با شنیدن صدای پا و به دنبالش، نق نق دری که احتمالا لولایش کمی خشک شده، نفس راحتی می‌کشم.
یقه‌ی کتم را چک کرده، کراواتم را محکم‌تر می‌کنم. هنوز هم برای این‌جور دردسرها تیپ رسمی‌ام را می‌زنم.
سر جایم می‌ایستم و خبردارگونه، به سمت در می‌چرخم.
تم دفتر سرهنگ چیزی بین سبز و سفید و قهوه‌ای است! از تمام دکوراسیون دفترش، قاب وانیکاد قهوه‌ای_طلایی بزرگ، بیش از همه چیز به چشم می‌آید.
- سلام؛ مشتاق دیدار، جناب مهربرین!
خودش باید از کج‌خندم طعنه‌ی حرفم را خوانده باشد که ابرو درهم می‌کشد و کوتاه جوابم‌ را می‌دهد. مردک نه اعصاب دارد و نه چشم دیدنم را...
اگر به پیشنهاد سرهنگ سابق نبود، عمرا سمتم پیدایش می‌شد. جرقه‌ی نحس آشنایی ما را همان سرهنگ سابقی زد که الان بازنشسته شده و به وقت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

Raiya

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
9/3/25
ارسالی‌ها
449
پسندها
1,758
امتیازها
10,413
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #10
چندان واضح نبود ولی برای منی که خودم یک عمر حالات خودم را کنترل کردم، خواندنش ساده بود؛ فضولی چنگ انداخت به جانم که چرا عصبی شد؟ که پشت خط بود؟ و تا به خودم بیایم، فالگوش مکالمه‌اش ایستاده بودم.
پارادایس، با تمام ابهتش همان موقع هم شده بود سرپوشی روی ثروت غیرقانونی یزدانی که از راه‌های دیگری به دست می‌آورد.
دوست داشتم با یزدانی بازی کنم، منتها با وجود حال بد ایرن، وقتی برای این کارم نماند. انگار اگر خودم هم دنبال شر نباشم، شر یک جوری پیدایم می‌کند.
صامت، همان‌گونه که حدس می‌زنم، ادامه می‌دهد:
- مالک این شرکت، جناب آریا یزدانی، مشکوک‌ به انجام فعالیت‌های غیرقانونی‌ای هست که انتظار می‌ره پارادایس تنها پوششی روی ثروت نامشروع حاصل از این فعالیت‌ها باشه؛ خانم شریعت‌پناه، سابقه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Raiya

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا