- تاریخ ثبتنام
- 3/6/22
- ارسالیها
- 3,175
- پسندها
- 31,827
- امتیازها
- 69,173
- مدالها
- 51
- سن
- 16
- نویسنده موضوع
- #41
ـ ببین خانم بیادب!
صدایش تیز میشود، جیغدار، عصبی.
- من اینجام که آدمایی مثل… .
- مثل کی؟! من؟!
و بعد، صدای در.
سنگین، ناگهانی، با خشمی که پشتش سالها تمرین هست.
درِ اتاق باز میشود.
مردی مسن در چهارچوب میایستد: کتوشلوار سرمهای، پیراهن سفید، کراوات خاکستری. موهای نقرهایاش بینقص است، درست مثل همان تصویرهایی که ازش دیدهام.
اخم میان ابروهایش عمیق و نگاهش تیز است؛ نه از آن تیزیهایی که تهدید کند، از آنهایی که یکبار میبیند و همانجا تصمیم میگیرد.
- چهخبرتونه؟!
صدا بلند نیست، اما راهرو را میبُرد؛ مثل تیغ.
منشی یک قدم عقب میرود، انگار صدایش از درونش کشیده میشود.
اما من میایستم؛ بیحرکت، مثل کسی که منتظر همین لحظه است.
لطیفی مستقیم به من نگاه...
صدایش تیز میشود، جیغدار، عصبی.
- من اینجام که آدمایی مثل… .
- مثل کی؟! من؟!
و بعد، صدای در.
سنگین، ناگهانی، با خشمی که پشتش سالها تمرین هست.
درِ اتاق باز میشود.
مردی مسن در چهارچوب میایستد: کتوشلوار سرمهای، پیراهن سفید، کراوات خاکستری. موهای نقرهایاش بینقص است، درست مثل همان تصویرهایی که ازش دیدهام.
اخم میان ابروهایش عمیق و نگاهش تیز است؛ نه از آن تیزیهایی که تهدید کند، از آنهایی که یکبار میبیند و همانجا تصمیم میگیرد.
- چهخبرتونه؟!
صدا بلند نیست، اما راهرو را میبُرد؛ مثل تیغ.
منشی یک قدم عقب میرود، انگار صدایش از درونش کشیده میشود.
اما من میایستم؛ بیحرکت، مثل کسی که منتظر همین لحظه است.
لطیفی مستقیم به من نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش

