• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

ویژه رمان سایه ‌زده | آرمیتا شهسواری کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع armıta
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 98
  • بازدیدها بازدیدها 4,226
  • کاربران تگ شده هیچ

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #41
ـ ببین خانم بی‌ادب!
صدایش تیز می‌شود، جیغ‌دار، عصبی.
-‌ من این‌جام که آدمایی مثل… .
-‌ مثل کی؟! من؟!
و بعد، صدای در.
سنگین، ناگهانی، با خشمی که پشتش سال‌ها تمرین هست.
درِ اتاق باز می‌شود.
مردی مسن در چهارچوب می‌ایستد: کت‌وشلوار سرمه‌ای، پیراهن سفید، کراوات خاکستری. موهای نقره‌ای‌اش بی‌نقص است، درست مثل همان تصویرهایی که ازش دیده‌ام.
اخم میان ابروهایش عمیق و نگاهش تیز است؛ نه از آن تیزی‌هایی که تهدید کند، از آن‌هایی که یک‌بار می‌بیند و همان‌جا تصمیم می‌گیرد.
-‌ چه‌خبرتونه؟!
صدا بلند نیست، اما راهرو را می‌بُرد؛ مثل تیغ.
منشی یک قدم عقب می‌رود، انگار صدایش از درونش کشیده می‌شود.
اما من می‌ایستم؛ بی‌حرکت، مثل کسی که منتظر همین لحظه است.
لطیفی مستقیم به من نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #42
مکثی کوتاه می‌کند، اما در آن چند ثانیه، چیزی در صورتش تکان می‌خورد. نه زیاد، فقط یک پلک زدن. یک لرزش در گوشه‌ی لب. بعد، لبخند می‌زند. آرام. بی‌صدا.
- ولی خیلی ناراحت به‌نظر نمی‌رسی… .
لبم را کمی جمع می‌کنم.
- بعضی زخم‌ها، اون‌قدر عمیقن که دیگه درد نمی‌کنن.
لطیفی کمی عقب می‌رود و تکیه می‌دهد به پشتی صندلی‌اش. نگاهش را از من نمی‌گیرد، فقط انگشت شستش را آرام روی لب پایینش می‌کشد. مثل کسی که دارد چیزی را مزه می‌کند، یا شاید چیزی را می‌سنجد.
-‌ فرهاد… مرد باهوشی بود، و البته دقیق. من همیشه بهش احترام می‌ذاشتم.
نگاهش را پایین می‌اندازد و بعد، دوباره بالا می‌آورد. حالا آرام‌تر، نرم‌تر.
- واقعاً انتظار نداشتم… بیماری زمینه‌ای داشت؟
چشم‌هایم را می‌بندم، تا لرزش دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #43
دستش را جلو می‌آورد و ولت را دوباره به سمتم هل می‌دهد.
-‌ مال شماست، خانم رستمی. یا بهتره بگم… تاج‌بخش.
اسمم را مثل چیزی خاص تلفظ می‌کند. مثل کلیدی که تازه فهمیده به کجا می‌خورد.
اما من دستم را جلو نمی‌برم. فقط نگاهش می‌کنم.
آن لحظه، برای اولین‌بار، حس می‌کنم دارم میفتم. نه از بلندی، از درون. از جایی که تا حالا فکر می‌کردم محکم ایستاده‌ام.
من نگاهش را نگه می‌دارم. همان‌طور که ولت بین ما روی میز جا خوش کرده است، مثل یک حیوان مرده که نمی‌دانستی از کجا آمده و چطور باید دفنش کنی.
دستم را جلو نمی‌برم، فقط بی‌حرکت نگاهش می‌کنم و در آن لحظه، انگار چیزی درونم ترک برمی‌دارد. از آن فهم ناگهانی که مثل خنجر از پشت می‌زند: «من چیزی را نمی‌دانستم. چیزی را که او می‌دانست.»...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #44
لطیفی سرش را آرام و با همان لبخند تکان می‌دهد و می‌گوید:
-‌ حتماً. هیچ عجله‌ای نیست. فقط یادتون باشه... بعضی فرصت‌ها، فقط یه بار در خانه رو می‌زنن.
سپس بلند می‌شود و بدون عجله یا تهدید، به سمتم می‌آید و کنارم می‌ایستد. بوی عطر تلخ و گرمش در هوا می‌پیچد و دستش را نه برای لمس، بلکه برای هدایت، به پشتم نزدیک می‌کند و می‌گوید:
-‌ در بازه، خانم تاج‌بخش. هر وقت خواستید، برگردید.
با قدم‌هایی که نمی‌دانم به عقب می‌روند یا به جلو، از اتاق بیرون می‌روم و در پشت سرم آرام و بی‌صدا بسته می‌شود، اما صدایش تا استخوانم می‌پیچد.
راهرو همچنان ساکت است و چراغ‌ها روی دیوارها می‌لرزد.
صدای قدم‌هایم روی مرمر، دیگر آن اطمینان سابق را ندارد و حالا لرزان و مردد است، شبیه قدم‌های کسی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #45
بچه‌های خوبی باشید بازم پارت می‌ذارم، پس بچه‌های بدی باشید:dancer2:

در را که باز می‌کنم، صدای قفل، آرام و کش‌دار در فضای روشن خانه می‌پیچد
بوی آشنای نعنا و چای، مثل دستی نرم، از لای در می‌آید و دور گردنم می‌پیچد. بوی خانه‌ی مادرم. بوی پناه. اما حالا... حالا شبیه بویی است که از گذشته مانده، نه از حال.
کفش‌هایم را درنمی‌آورم. کیفم را محکم گرفته‌ام. انگار اگر رهایش کنم، همه‌چیز فرو می‌ریزد. صدای قدم‌هایم روی سرامیک، آرام است، اما در ذهنم، مثل طبل می‌کوبد. از ته راهرو، صدای تلویزیون می‌آید. مثل همیشه خبر، مادرم همیشه اخبار را با صدای کم نگاه می‌کند.
صدای مادرم از آشپزخانه می‌آید.
-‌ نورا؟ تویی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #46
ناظرِ عزیز، متأسفم، حالا که فکرشو می‌کنم، خیلی جای جالبی تمومش نکرده بودم🤝🏻

فنجان را روی میز می‌گذارم، با فشاری بیشتر از آنچه لازم است، که صدایی خفیف اما کافی برای شکستن سکوت ایجاد می‌کند.
-‌ آره!
صدایم ناگهان اوج می‌گیرد، نه در حد فریاد، بلکه تیز و بُرنده، مانند شیشه‌ای که در آستانه شکستن است.
-‌ آره مامان! معلومه که حالم بده، معلومه که یه اتفاقی افتاده!
مادرم همان‌جا خشکش می‌زند، نگاهش مملو از شوک است، اما هیچ نمی‌گوید و فقط به من گوش می‌دهد. و من... بالاخره بغضم می‌ترکد.
-‌ شوهرم مُرده! زندگی‌ای که تمام عمرم رو وقف ساختنش کردم، نابود شده! مظنون درجه یک قتل شوهرمم، مامان! می‌فهمی چی می‌گم؟! من... من نمی‌دونم کجا دارم می‌رم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #47
حقیقتاً فکر نمی‌کردم سایه‌زده رو دوست داشته باشید، بنابراین به‌مقدار زیادی خرذوقم:cry:

***
«فلش‌بک»
خانه بوی هل می‌دهد؛ نه آن بوی تند و تیزی که در شیرینی‌ها می‌ریزند و زود خسته‌کننده می‌شود، بلکه بوی نرم و گرمی که از چای تازه‌دم‌شده بلند می‌شود و آرام‌آرام خودش را از میان اتاق‌ها تا ته راهرو می‌کشد.
صدای قل‌قل سماور، زمزمه‌های آرام مادرم که زیر لب چیزی را تکرار می‌کند، و ضربان قلبی که در سینه‌ام می‌کوبد، با هم ترکیب می‌شوند؛ ترکیبی شبیه قطعه‌ای از یک موسیقی که هنوز معلوم نیست قرار است شاد تمام شود یا غمگین.
۲۵ سالم است؛ نه خیلی کم و نه خیلی زیاد. اما امروز، حسی شبیه دختر هجده‌ساله‌ای دارم که تازه یاد می‌گیرد چطور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #48
فرهاد لبخند می‌زند. لبخندش محجوب است، اما نه بی‌اعتمادبه‌نفس. از آن لبخندهایی که انگار می‌گوید: «می‌فهمم. عجله‌ای نیست. ولی من هستم.»
بعد، آرام می‌گوید:
-‌ اگر شما راضی باشید... .
و من، برای اولین‌بار، حس می‌کنم کسی دارد از من اجازه می‌گیرد. نه از پدرم، نه از مادرم، نه از برادرم، از من.
بلند می‌شوم. نه با عجله. نه با تردید. با آن گام‌هایی که آدم وقتی نمی‌داند دارد به کجا می‌رود، اما می‌داند باید برود، برمی‌دارد.
فرهاد هم بلند می‌شود و کت سرمه‌ای‌اش را صاف می‌کند. پیراهن سفیدش زیر نور زرد لوستر، کمی برق می‌زند. موهایش کوتاه است، مرتب، با خطی تمیز روی پیشانی. ریش ندارد، فقط ته‌ریشی نرم که صورتش را از آن لطافت بیش‌ازحد درمی‌آورد. چشم‌هایش قهوه‌ای روشن است، اما نه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #49
***
«زمان ‌حال»
سرد است، اما نه از آن سردی‌هایی که از پنجره می‌آید.
از آن سردی‌هایی که از درون می‌خزد بالا، پشت گردن می‌نشیند و بعد آرام‌آرام به استخوان‌ها می‌رسد. مثل حضور کسی که نمی‌بینی‌اش، اما می‌دانی آنجاست؛ سنگین، بی‌صدا.
اداره‌ی آگاهی، بوی دود مانده و کاغذهای کهنه می‌دهد. سقفش کوتاه‌تر از چیزی است که در ذهنم ساخته بودم. دیوارهایش زرد چرک است، با لکه‌هایی که نمی‌دانم از رطوبت‌اند یا از سال‌ها بی‌توجهی. صدای هیتر در راهرو می‌پیچد، کند، با تق‌تق منظم، انگار دارد چیزی را در زمان عقب می‌برد.
من روی صندلی فلزی نشسته‌ام، کنار یک میز چوبی که گوشه‌اش شکسته است. کیفم را روی زانو گذاشته‌ام و دست‌هایم را به هم قفل کرده‌ام.
بوی قهوه‌ی بد دم‌کشیده از اتاق کناری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

armıta

فرهیخته ادبیات
سطح
37
 
تاریخ ثبت‌نام
3/6/22
ارسالی‌ها
3,175
پسندها
31,829
امتیازها
69,173
مدال‌ها
51
سن
16
  • نویسنده موضوع
  • #50
موهایم زیر شالم خیس شده‌اند؛ از عرق سردی که از گردنم پایین می‌رود و میان پشتم گیر می‌کند. حس می‌کنم اگر دستم را روی پیشانی‌ام بگذارم، بخار بلند می‌شود، چون از درون می‌سوزم اما بیرونم مثل یخ سرد و بی‌حرکت مانده است.
لب باز می‌کنم. صدا اول بیرون نمی‌آید؛ بعد، با فشاری ناخواسته، آرام از گلویم بیرون می‌خزد:
- همین؟!
کارآگاه بالاخره سرش را بلند می‌کند. نگاهش همان نگاه همیشگی‌اش است؛ صاف، بی‌احساس، بدون حتی لرزشی کوچک. اما پشت این بی‌احساسی چیزی پنهان است، چیزی که انگار خودش هم نمی‌خواهد آن را ببیند؛ شاید پشیمانی، شاید خشم، شاید… من.
صاف می‌نشیند که صندلی‌اش با صدایی خشک جیرجیر می‌کند. آرنجش را روی میز می‌گذارد و انگشت‌هایش را درهم قلاب می‌کند.
- همین.
یک کلمه. درست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا