• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان منشور قدرت: سرزمین تاریان | ف.زینلی کاربر انجمن یک رمان

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #71
با تعجب نگاهی کردم و یهو یادم افتاد درباره آموت چی خونده بودم؛ بهش می‌گفتن قلب‌خوار و در واقع حیوون خونگی آنوبیس بود، چون توی نقاشی‌ها همیشه کنارش می‌کشیدنش. اما چاره‌ای نبود، باید می‌جنگیدم، رو به آنوبیس گفتم:
- از شمشیر می‌تونم استفاده کنم؟
آنوبیس با لحنی سرد و باوقار گفت:
- مرلین، در این آزمون، استفاده از هر سلاحی رواست.
خیالم راحت شد. کتم را درآوردم و کاتانایی که تیلور برام گذاشته بود رو با ستاره‌های نینجا از توی کیفم درآوردم. کیف و کتم رو دادم دست دنیس و خواستم چیزی بگم که آنوبیس با ابهت گفت:
- ملازمِ مرلین، بدان که حقِ دخالت در این آزمون را نداری.
دنیس هول شد و گفت:
- چشم جناب آنوبیس.
آموت از پله‌ها اومد پایین و صاف روبه‌روی من وایساد. همون لحظه آنوبیس دستور داد:
- شروع کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #72
آنوبیس از روی تخش بلند شد و گفت:
- تو یک قدم به میراث پدر نزدیک شدی حال نوبت مسابقه دیگر است.
یه ضربه به عصاش زد که نور زیادی دورمون رو گرفت و با تموم شده نور چشمام رو باز کردم و دیدم که کنار یه رودخونه هستم،آنوبیس به طرف قایقی که کنار رودخانه بود رفت و گفت:
- سوار شوید.
من و دنیس سوار قایق که شدیم که دیدم راه افتاد تا کنار ساحل اون طرف رودخونه رفت و ایستاد و همه ما بیرون اومدیم و کمی که جلو رفتیم دیدم مردی کنار چرخ سفال گری ایستاده و داره چیزی درست می کنه، جلو که رفتیم دیدم سرش سر قوچ با نمس فراعنه داره به آدمکی که روی چرخ داره نگاه میکنه و فکر می کنه، با صدای آنوبیس از فکر در اومد:
- خِنوم*.
صورتش حالت لبخند به خودش گرفت و گفت:
- آنوبیس سلام، چی شده دل از قصرت کندی و سری به من زدی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : پرینز اوپال
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Till

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #73
جلوی هم ایستاده بودیم که یهو با سرعت وحشتناکی پرید سمت من. جاخالی دادم، اما اون با مهارتی عجیب دور زد و با دمش چنان کوبید وسط سینه‌ام که نفسم بند اومد و با شدت پرت شدم کف رودخانه. همون‌طور که دردم رو تحمل می‌کردم، یه لبخند کج و کوله زد و گفت:
- تو مال منی شاهزاده!
از اون لبخندش متنفر بودم. دستم رو گذاشتم روی سینه‌ام، همون‌طور که کف رودخانه نشسته بودم، با غیظ بهش نگاه کردم و گفتم:
-اگه فکر کردی با یه ضربه می‌تونی من رو بشکنی، سخت در اشتباهی! امروز می‌خوام چنان خورشیدی بهت نشون بدم که پشیمون بشی چشم قرمز.
در همون لحظه، انگار صدایی از اعماق وجودم، توی گوشم زمزمه کرد:
- آب با تو همراه است؛ تنها اراده‌ات را به کار بند.
توی ذهنم تجسم کردم که نسخه‌های بی‌شماری از خودم وجود دارن. از جام بلند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #74
سخمت لبخندی زد و گفت:
- ای شاهزاده، آزمونی که در پیش داری، به سهمگینیِ نامِ من است؛ آزمونی که گویی پوست از استخوانت بدرد.
بعد با پاش زد به زمین و خیلی نرم رفت روی هوا. رو کرد به آنوبیس و دنیس و گفت:
- ای بیگانگان، شما را در این کارزار حقِ دخالت نیست.
دنیس که انگار کپ کرده بود، یه تعظیم سریع کرد و گفت:
- چشم بانو، هر چی شما بگید.
آنوبیس هم بدون حرف عقب کشید.
سخمت همون دستی که گل رز توش بود رو گرفت سمت من، مچش رو چرخوند و یهو بادِ سرخِ شدیدی بلند شد. باد نبود که، طوفان بود! شن‌های داغ مثل سنگریزه می‌خورد تو صورتم و پوستم رو می‌خراشید.
چشمام رو بستم و زیر لب گفتم:
- لعنتی… زود باش مرلین، یه فکری کن!
یهو صدایی شنیدم، چشمام رو باز کردم و یه پری کوچولو با بال‌های سیاه و لباس مشکی و چشمای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #75
آنوبیس با صدایی که انگار از دل تاریخ برمی‌آمد، گفت:
- خیر من برای آزمون راستی شاهزاده به معبد تو وارد گشته ام.
ماعت نگاهی به من و دنیس انداخت و با وقار تمام پرسید:
- کدام‌یک از این دو، جان‌برکفِ این تخت و تاج است؟
کمی جلو رفتم و با یک تعظیم کوتاه گفتم:
- من مرلین، فرزند آیهان هستم، بانوی من.
ماعت لبخند ملایمی زد که انگار تمام وجودم را تسخیر کرد. دستش را به سمتم گرفت و با صدایی که دستور بود، گفت:
- همچون قلبِ درا، به سوی حقیقت برگرد!
همین که این را گفت، جادو از همه طرف به من هجوم آورد. حس کردم بدنم دارد کوچک و کوچک‌تر می‌شود، انگار می‌خواستم در اندازه یک قلب جا بگیرم. یک نیروی نامرئی مرا به سمت ترازوی ماعت کشید. روی کفه ترازوی طلایی قرار گرفتم. ماعت پرِ سفید و درخشانش را از سربندش جدا کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #76
زمین داشت زیر پام می‌لرزید. مرت سکر با اون هیکلِ عظیم و سنگینش، داشت تمامِ تلاشش رو می‌کرد تا با فشارِ بدنش، من رو زیر خاک و سنگ له کنه. واقعاً ترسناک بود؛ انگار خودِ مرگ بود که داشت به سمت من می‌اومد. اما من تسلیم نشدم. درست وقتی که فکر می‌کردم دیگه کارم تمومه، بال‌های عقابی‌مو باز کردم، با یه جهشِ خیلی بلند، از چنگالِ اون مار فرار کردم و به دلِ آسمون پناه بردم.
مرت سکر که نتونست جلوی فرار من رو بگیره، یه جوری از قدرتِ گیاها استفاده کرد که انگار با روحِ جنگل یکی شده بود. خودش رو با شاخه‌ها و ریشه‌های درخت‌ها قایم کرد و خودش رو توی تاریکیِ جنگل پنهان کرد. حالا دیگه نمی‌شد دیدش؛ فقط حسش می‌شد. از لای شکافِ درخت‌ها، یهو و بی‌صدا، حملاتِ مرگبارش رو به سمت من شروع کرد.
وسط این همه آشوب، یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

پرینز اوپال

پرسنل مدیریت
مدیر بُعد میانه
سطح
26
 
تاریخ ثبت‌نام
21/5/19
ارسالی‌ها
6,134
پسندها
15,487
امتیازها
61,873
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #77
***​
تاریکی… فقط تاریکی بود. انگار تمامِ دنیا رو توی یه کیسه‌ی سیاه ریخته بودن و من اون وسط بودم. نه صدایی می‌اومد، نه بوی چیزی رو حس می‌کردم؛ فقط یه سکوتِ سنگین که انگار می‌خواست من رو توی خودش بلعیده و نابود کنه. داشتم کم می‌آوردم و فکر می‌کردم دیگه کارم تمومه و همه‌چیز به پایان رسیده؛ اما درست وسط اون تاریکیِ تموم‌نشدنی، یهو یه چیزی تغییر کرد.
یه نقطه از نور… یه نورِ سفید و خیلی درخشان، مثل یه ستاره‌ی کوچیک از دلِ سیاهی بیرون زد. اولش فکر کردم دارم خواب می‌بینم، اما اون نور داشت بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد تا اینکه کلِ دیدِ من رو پر کرد. وقتی چشمام رو (به زور) باز کردم، دیدم یه موجودِ فوق‌العاده زیبا و جادویی، درست جلوی صورتم معلق شده.
یه پریِ کوچولو بود… اما نه از اون‌هایی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : پرینز اوپال

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا