در دایره وجود موجود علیستیاد باد ان صحبت ل**ب ها که با نوشین لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
تو را از من جدا کردند هرباری به ترفندی
یکی با خنده تلخ و یکی با برق چاقویش
دل نیست کبوتر که چو برخواست بشیند...تورا با غیر میبینم صدایم در نمی آید
تو را می بینم و کاری ز دستم برنمی آید
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناختما نه آنیم که در بازی تکراری این چرخ و فلک
هر که از دیده ی ما رفت ز خاطر ببریم...