- تاریخ ثبتنام
- 10/8/20
- ارسالیها
- 3,594
- پسندها
- 7,274
- امتیازها
- 35,773
- مدالها
- 16
یکدم بیا با عاشقان دستی بچرخان و بروآتش از برق نگاهت ريختي بر جان من خواستي تا در ميان شعله ها آبم کني
چرخی بزن مستی نما دل را بشوران و برو
یکدم بیا با عاشقان دستی بچرخان و بروآتش از برق نگاهت ريختي بر جان من خواستي تا در ميان شعله ها آبم کني
ویرانه نه آنست ک جمشید بنا کردیکدم بیا با عاشقان دستی بچرخان و برو
چرخی بزن مستی نما دل را بشوران و برو
تب و تاب غم عشقت دل دریا طلبدویرانه نه آنست ک جمشید بنا کرد
ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که بار هر نگه تو
صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
تو همچو صبحی من شمع خلوت سحرمتب و تاب غم عشقت دل دریا طلبد
هر تنگ حوصله را طاقت این طوفان نیست
مائیم ز عشق یافته مرهم خودتو همچو صبحی من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که همی سپرم
دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکردمائیم ز عشق یافته مرهم خود
بر عشق نثار کرده هر دم دم خود
تا هر دم ما حوصله عشق رود
در هر دم ما عشق بیابد دم خود
در مسجد عشق رفته بودم به نمازدیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد
جز غم که هـزار آفــرین بر غم باد
منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدندر مسجد عشق رفته بودم به نماز
گفتند اذان بگو من از آن گفتم
نقاش رخت اگر نه یزدان بودیمنم که شهره شهرم به عشق ورزيدن منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن
یک نفر آمد صدایم کرد و رفت در قفس بودم، رهایم کرد و رفتنقاش رخت اگر نه یزدان بودی
استاد تو در نقش تو حیران بودی
داغ مهرت اگر نه در جان بودی
در عشق تو جان بدادن اسان بودی