• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان وزن آسمان ما| فاطمه حمید مترجم انجمن یک رمان

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
338
پسندها
2,919
امتیازها
13,933
مدال‌ها
12
می‌شینم و به صداهای توی خونه گوش میدم. خشنود از اینکه به غیر از من کس دیگه‌ای بیدار نیست، از تختم بیرون می‌خزم. فضای وسط اتاق رو از هر وسیله‌ای خالی می‌کنم و کارم رو آغاز می‌کنم.
شش قدم؛ بچرخ. شش قدم؛ بچرخ. شش قدم؛ بچرخ. پاهام سه تا خط راست رو روی زمین می‌کشن؛ یک مثلث بی‌نقص. جن خرناس می‌کشه:
- بی‌نقص؟ شوخی می‌کنی؟ درست نبود. دوباره از اول شروع کن.
بنابراین، دوباره انجامش میدم. با انگشت‌هام ضربه می‌زنم و زیر لبم می‌شمرم: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش... و دوباره انجامش میدم، و دوباره، و دوباره؛ تا زمانی که بهم حس درست بودن بده. شب کنارم عمیق‌تر میشه و تیشرتم خیس عرق شده؛ امّا من برای ساعت‌ها به کارم ادامه میدم.
یک زمانی؛ وقتی من و سفیه داشتیم دنبال یک کتاب خوب بین قفسه‌های خاک گرفته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
338
پسندها
2,919
امتیازها
13,933
مدال‌ها
12
فصل هشتم

وینسنت پس از اولین روز کار داوطلبانه‌ش، شاد و خندان به خونه میاد. وقتی منتظریم تا عمه بی برای شام صدامون کنه؛ بهم اعتراف می‌کنه:
- داشتم تو خونه دیوونه می‌شدم. فقط باید منتظر می‌موندم بدون اینکه بدونم چه اتفاقی داره میفته. حداقل حالا می‌دونم که دارم کمک می‌کنم. یه گوشه منتظر واینستادم تا یک اتفاقی بیفته.
- از "کمپونگ بارو" خبری نیست؟
نمی‌دونم چرا می‌پرسم وقتی تقریباً از شنیدن جواب وینسنت وحشت دارم. جن گلوله‌های سرد ترس رو به شکمم فرا می‌خونه و اونا رو توی گلوم قرار میده. درد می‌کنه و برام سخته که نفس بکشم.
وینست با صورتی پر از تأسف سرش رو تکون میده:
- متأسفم مل. امروز تو شهر نبودم. داشتم به تدارکات سر و سامون می‌دادم. فردا قراره رانندگی کنم و برم شهر. اون موقع برات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
338
پسندها
2,919
امتیازها
13,933
مدال‌ها
12
قاشقم رو برمی‌دارم و سه بار، خیلی آهسته، به لبه‌ی کاسه‌م می‌زنم. بعدش، سه بار در جهت عقربه‌های ساعت هم می‌زنم و سه بار خلاف جهت عقربه‌های ساعت دوباره هم می‌زنم. این کار رو دوباره و دوباره انجام میدم و تمام تلاشم رو می‌کنم تا تمام سفره رو با استفراغ کردن به گند نکشم.
عمه بی از وینسنت پرسید:
- خطرناک بود؟
تقریباً تمام مدت غذا ساکت مونده بود. در حقیقت، تمام روز و زمانی که وینسنت از خونه بیرون رفته بود، ساکت مونده بود. سعی کرده بود خودش رو با کارهای خونه سرگرم کنه و من هم خودم رو زیاد تو دست و پاهاش ننداختم. می‌دونم چه حسی داره وقتی مغزت یک ذهنیت رو برای خودش به فیلم تبدیل می‌کنه. این که حواس خودت رو پرت کنی خیلی خوبه.
وینسنت مکث می‌کنه و می‌تونم بفهمم که داره به این فکر می‌کنه که تا چقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
338
پسندها
2,919
امتیازها
13,933
مدال‌ها
12
‌‎احساس می‌کنم همه با چشم‌هاشون دارن به بدنم لیزر شلیک می‌کنن. می‌تونم احساس کنم صورتم داغ شده؛ اشک چشم‌هام رو می‌سوزونه و نمی‌تونم حرکت کنم. چی کار کنم؟ چی کار کنم؟ خنده‌ی جن توی سرم طنین می‌ندازه:
- ادامه بده تا اون‌ها بفهمن دیوونه‌ای. دست نگه دار تا مادرت بمیره. چه معمای جالب و لذت بخشی!
عمه بی وسط حرف‌های نیشدار فرانکی مداخله می‌کنه:
- دختر... دختر حالت خوبه؟
هنوز هم نمی‌تونم حرکت کنم. زیر میز احساس می‌کنم یک دست مهربون و آرامش دهنده روی زانومه. به وینسنت نگاه می‌کنم؛ امّا نگاهش به من نیست. در عوض، خیلی سریع با دست دیگه‌اش لیوانش رو از روی میز به زمین می‌ندازه. لیوان خورد و خاک‌شیر میشه و آب و تکه‌های شیشه همه جا رو پر می‌کنن. [وینست حرف نداری!!!]
همه از شدت شوک به هوا می‌پرن. عمه بی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
338
پسندها
2,919
امتیازها
13,933
مدال‌ها
12
***

- من رو هم با خودت ببر.
- ها؟!
وینسنت بین آهنگ‌هاش روی زمین دراز کشیده؛ سرش رو بالا میاره و بهم نگاه می‌کنه.
دوباره حرفم رو تکرار می‌کنم، این دفعه با صدایی بلندتر:
- من رو هم با خودت ببر.
خیلی آهسته سرجاش می‌شینه و گرامافونش رو قطع می‌کنه:
- چرا؟ چرا باید این کار رو بکنم؟
بهش می‌گم:
- من هم می‌خوام کمک کنم. نمی‌تونم اینجا بمونم و هیچ کاری نکنم. می‌خوام بدونم مادرم کجاست؛ باید بدونم چه اتفاقی براش افتاده. باید بدونم حالش خوبه یا نه. اگر با تو برم بیرون، شاید بتونم از بقیه بپرسم و بفهمم.
فکر می‌کنم:
- اگر پیداش کنم می‌تونم ازش محافظت کنم و اگر با تو باشم می‌تونم از تو مراقبت کنم.
به وینسنت دروغ نگفتم؛ فقط همه‌ی حقیقت رو بهش نگفتم. وینسنت آه می‌کشه:
- می‌دونم؛ امّا اون بیرون خطرناکه.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
بالا