• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

درحال ترجمه ترجمه رمان وزن آسمان ما| فاطمه حمید مترجم انجمن یک رمان

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام اصلی رمان:The Weight of Our Sky
نام ترجمه شده: وزن آسمان ما
نویسنده: هانا آلکَف
مترجم: فاطمه حمید
ناظر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Surin

ناظر داستان کوتاه
تاریخ ثبت‌نام
10/6/19
ارسالی‌ها
685
پسندها
13,389
امتیازها
31,673
مدال‌ها
20
{بسم تعالی}

552692_f4c8255095f298d3cfd2403c7acbd203.png
مترجم عزیز ، ضمن خوش آمد گویی ، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن ترجمه خود
خواهشمندیم قبل از تایپ ترجمه خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید
قوانین ترجمه|تالار ترجمه انجمن یک رمان

درصورت پایان یافتن ترجمه خود در تاپیک زیر اعلام کنید.
اعلام پایان کار ترجمه|تالار ترجمه

برای سفارش جلد ترجمه خود بعد از 15 پست در تاپیک زیر درخواست کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #3
سخن مترجم

سلام به همه‌ی دوستداران کتاب:)
باید بگم که این کتاب در یک کلام زیباست. تا صبح بیدار موندم و همه‌اش رو یک روزه خوندم.
ترسناک هم نیست به "جن" خلاصه‌‌اش توجه نکنین.
یا شاید هم هست...
درسته ترسناکه... چون ما آدم‌ها خیلی ترسناکیم...
به امید روزی که هیچ کس مثل "مِلاتی" سختی نکشه...
و به امید روزی که همه‌ی ما آدم‌ها با هم مهربون باشیم.
این کتاب بیشتر از هرچیزی به ما درس "انسان" بودن رو می‌ده.
امیدوارم از خوندن این کتاب لذت ببرین.
به علاوه،اگر به وبتون (برای کسایی که نمی‌دونن: وبتون کمیک کره‌ایه) علاقه دارین، می‌تونین این داستان رو در سایت webtoon با نام "The Weight of Our Sky" بخونید (به زبان انگلیسی)...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #4
سخن نویسنده

قبل از اینکه هرچیزی بگم، باید این رو بهتون بگم: این کتاب راحت و آسونی برای خوندن نیست؛ و برای اینکه دوست دارم کمترین آسیب رو به خواننده وارد کنم باید بهتون هشدار بدم که محتوی این داستان شامل خشونت، مرگ، نژادپرستی، "اُ سی دی" و محرک‌های اظطراب ست. اگر در حال حاضر هر کدوم از این‌ها شما رو مضطرب می‌کنه، بهتون پیشنهاد می‌دم که یا صبر کنین تا زمانی که در زمان و مکان درستی برای خوندن قرار داشته باشین؛ یا اینکه کاملاً از خوندن این کتاب صرف نظر کنین.
آیا برای یک نویسنده عجیبه که به سادگی بگه "لطفاً کتابم رو نخونین."؟ شاید. اما من منظورم واقعاً همینه. اگه خوندن این کتاب بهتون صدمه می‌زنه، لطفاً...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #5
فصل اول

تا زمانی که مدرسه در روز سه‌شنبه تموم بشه، مادرم هفده بار مرده.
وقتی در راه مدرسه بودم، یک کامیون زیرش می‌گیره، اجزای داخلی بدنش مثل ژله‌ی توت‌فرنگی جاده‌ی سیاه رو کثیف کرده. در طول کلاس انگلیسی، وقتی ما داریم یک شعر از کتاب رو می‌خونیم تا حفظش کنیم (معلم‌مون، خانم لاتیا، روخوانی می‌کرد و دراماتیک‌ترین اداها رو با صورتش موقع خوندن درمی‌آورد)، مادرم در یک تیراندازی بین پلیس و باندهای خلافکار گیر افتاده و یک گلوله‌ی شلیک شده، مستقیم به سینه‌اش می‌خوره؛ خون مثل شکوفه‌‌های لطیف، سراسر یونیفرم سفید پرستاریش جوونه می‌زنه. در زنگ تفریح، مادرم تصادفاً یک جور سم خشک می‌خوره و درحالی که داره فریادهای زجرآلود می‌کشه می‌میره. صورتش بنفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #6
با شور و شوق خودش رو با کفش‌های پاشنه بلندش به جلو و عقب تاب میده. از شدت هیجان سر تا پاش می‌لرزه. موهای دم‌موشی‌ش رو با یه ربان سفید بسته. مادرم همیشه درمورد مودهای سفیه جوک می‌سازه: "خوشحال" و "خواب". سفیه هر روزش رو با ورجه‌ورجه کردن، لبخند زدن، غر‌غر کردن، بزن قدّش با همه و غیره و غیره می‌گذرونه؛ در حالی که من اون رو در همه‌ی زمان‌هایی که بیداره، بی‌دست و پایه و به صورت مبهمی ناراحته، همراهی می‌کنم و در نتیجه همیشه در معرض خجالت قرار می‌گیرم.
مطمئنم تنها دلیلی که دیگران با من دوست هستن، وجود سفیه‌ست.

- خب، چی؟
صورت سفیه درهم رفت:
- بهم نگو که فراموش کردی! تو، من، پوآل؟ یادته؟
- آهان، اون.
دلم فرو می‌ریزه. آخرین کاری که الان می‌خوام بکنم اینه که تو سینمای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #7
- معلومه که باید بریم!
سفیه سراسیمه کنارم راه میاد و برای هرقدم بلندی که برمی‌دارم، دو قدم بر‌می‌داره.
- تو قول دادی! و به هر حال، هر وقت موقع پوآل تو میشه من همیشه هوات رو دارم...
- هی تو! پوآل مک کرتنی رو از این قضیه بیرون بکش.
پای راستم رو از چهارچوب در بیرون می‌ذارم-خوبه. بعد از کمی فکر کردن ادامه می‌دم:
- یا هرکدوم دیگه از اعضای بیتلس رو.
منظورم اینه که خیلی از رینگو خوشم نمیاد ولی حتی اون هم از پوآل نیومن بهتره.
یک، دو، سه. یک، دو، سه. یک، دو، سه.
- مِل بی‌خیال، خواهش می‌کنم...
صداش رو تغییر میده تا گولم بزنه:
- تو که می‌دونی حتماً باید امروز باشه. بابام تا دیروقت تو یه جور قرار کاریه. هیچ‌وقت بهم اجازه نمی‌ده برم. تو که می‌دونی راجب فیلم‌ها چه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #8
- تو خیلی ضایعی...
زیر لبی خندیدم، با آرنج به پهلوش ضربه زدم و هر دو درحالی که به سمت اتوبوس می‌دویدیم، غرق خنده‌های نخودی شدیم.
خودم رو از پله‌های اتوبوس بالا کشیدم
- اول پای راست: دختر خوب.
ناگهان جن پشتم پدیدار میشه. دلم آشوب میشه. صندلی سمت راست ردیف شماره‌ی سه، انتخاب همیشگی‌م
- انتخاب اَمن
- اِشغال شده.
یک خانم چینی، تیشرت گشادش از لکه‌های عرق تیره شده و در گرمای ظهر چرت می‌زنه. وقتی که بدنش به سمت جلو میاد، ناگهان سرش رو عقب می‌کشه، چشمانش برای یک صدم ثانیه باز می‌شن و صورتش رو جمع و جور می‌کنه. اما خیلی زود دوباره از هوش میره، و تکان‌های اتوبوس براش حکم لالایی دارند.
می‌تونم احساس کنم که استرسم داره کم میشه، ولی اون احساس سخن چینی از نوک انگشتان پام شروع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
  • نویسنده موضوع
  • #9
اتوبوس قدیمی تلق تولوق کنان در جاده حرکت می‌کنه. در حالی که سفیه داره زیر لب شعری درمورد موهای بی‌نقص پوآل نیومن و رنگ آبی بهشتی چشمان خارق‌العاده‌ش می‌خونه، مادرم شناوره، شناوره، شناوره و در اعماق روخانه‌ی "کلانگ" غرق میشه. صورتش آبیه، چشمانش بسته‌ست و شش‌هاش با آب تیره پر شده.
خیلی سریع و آهسته، طوری که سفیه متوجه نشه، به پای راستم ضربه می‌زنم، بعدش به پای چپم، بعدش دوباره راست، سی و سه بار به هر کدوم سه بار تا زمانی که به خیابون «پتالینگ» برسیم.
بالاخره جن آروم می‌شه. برای فعلاً.

***
فصل دوم

سفیه در حالی که از اتوبوس پیاده می‌شدیم، گفت:
- یک کم وقت داریم. می‌خوای بریم یه کم موسیقی گوش کنیم؟
-حتماً. ولی اول باید یک زنگ بزنم.
سفیه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فاطمه حمید*۱

مترجم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
29/11/19
ارسالی‌ها
329
پسندها
2,732
امتیازها
13,933
مدال‌ها
11
سه تا بوق و بعد هیچی.
شروع کردم به عرق کردن. فکر می‌کنم بی‌خیال، بی‌خیال و ته کیفم دنبال یه سکه‌ی دیگه می‌گردم. کمی دورتر، سفیه صورتش رو مثل هیولا می‌کنه و من براش زبون درازی می‌کنم. تمام تلاشم رو می‌کنم تا اضطرابی که در گلوم هست و داره خفه‌م می‌کنه، آروم کنم. مامان از یک ارتفاع بلند می‌افته، بدنش با صدای تالاپ به زمین برخورد می‌کنه که تو گوشم اکو می‌ندازه.
دوباره به شماره زنگ می‌زنم.
بی‌خیال، بی‌خیال، بی‌خیال.
جن بیدار میشه و من سریع به پام ضربه می‌زنم، اول راست و بعد چپ. تلاش می‌کنم تا راضیش کنم. سه، شیش، نه، دوازده، پونزده...
-الو؟
سیل آسودگی در وجودم سرازیر میشه:
- الو؟! امممم... سلام. می‌تونم با پرستار "سلما" صحبت کنم لطفاً؟
- ملاته عزیزم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
بالا