در فراغش بشوی ترشی صد ساله و باز
بر سر خود زنی از غصه و از اینهمه ناز
روزی دهم تو را گر سری به ما زنینشوی شاد به تنهائی و ، خواهی پوسید
گر نبینی رخ شمشاد قدان سرو تنان
ترس من از رخ مهتاب یار بودندزد است
بگیریدش بگیریدش که دزد است ملاقه وکفگیر برده می گریزد به زندانش برید اما مبادا به او بد بگذرد خیلی فقیر است.